اون زیبا بود ولی تنها، از ظاهر سرد بود ولی از درون گرم، فکر میکرد هیچکس دوستش نداره ولی نمیدونست که خیلیا عاشقشن، اون خود زمستون بود.

توی شطرنج سفید و مشکی سعی میکنن حریفشون رو شکست بدن چون دشمنن، ولی کسایی که این دو رو هدایت میکنن در واقع دو دوست هستن.

قلمش نمینویسد...اعتراف میکند، و سکوتش همیشه معنایی دارد، شاید برای همین است که حقیقت در کنارش ارام میگیرد...