
تو عاشق شب هایی بودی که مهتاب، پنجرههای خاموش را میکند روشن؛ وقتی که باد، در شاخههای بیبرگ زمستان، آوازی میخواند، تنها برای کسی که بیدار است... تو عاشق آن سکوتی بودی که میان نغمههای جیرجیرکها گم میشد و نفسهای بیقرار زمین در تاریکی تبدار ستارهها. و من عاشق تو بودم درست در همین شبها، وقتی که مهربانتر از همیشه به خیابانهای خالی خیره میماندی و انگار تمام ستارهها در چشمان تو خانه داشتند...