
شاید سخت ترین نوع بیگانگی بیگانگی از تن باشد ... اینکه خود را به عنوان موجودی یکپارچه باور نداری و حتی خود را و ماهیت خود را انکار میکنی بدون داشتن یک تن و یک پایه مجزا از خود حضور در دنیای زنده ها و زیستن مانند یک شوخی تلخ است

سخت ترین و ملموس ترین نوع بیگانگی از نظر من اینه که تو بدونی متعلق به اینجا نیستی و بدونی که نبودت قطعا بهتره اما هنوز نیازمند تایید باشی هنوز نیاز داشته باشی یکی دست بزاره روی شونه ات بگه نرو تو نرو میشی کسی که موندن رو تحق/یر میکنه اما به موندن چنگ میزنه حتی نفرت از اطرافیان، شکل وارونهای از همین نیازه ... نیاز به تاییدی که برآورده نشد و احتمالا هرگز هم نمیشه در اگزیستانسیالیسم، این همان حیرت در برابر هستی و اندوه بنیادینه

این بیگانگی از تن به قدری است که فرد اگر خود را در قالبی دیگر مانند پیرمرد خنزرپنزری بیابد با آن به ساده ترین و تلخ ترین شکل ممکن مواجه میشود و بی تفاوت میگذرد ... یک اتفاق ساده بود ! جسم آقای بوف کور خانه روح نیست بلکه تصادفی سیال است