
ویرانه ایست این جهان. عمر کفاف نمی دهد که آباد کنیم، غیرت رخصت نمی دهد که رها کنیم. اینگونه ویرانه رها کردن، نشانه دنائت است و جاهلانه مرمت کردن، نشانهی رذالت. درد ما این است. مردی در تبعید ابدی

ویرانه ایست این جهان. عمر کفاف نمی دهد که آباد کنیم، غیرت رخصت نمی دهد که رها کنیم. اینگونه ویرانه رها کردن، نشانه دنائت است و جاهلانه مرمت کردن، نشانهی رذالت. درد ما این است. مردی در تبعید ابدی

روز خود را چگونه میگذرانید ؟ بوف کور - عقاید یک دلقک - آهنگ های خودم و مینی ترکیبی - subway surfers - تست زیست - چک کردن تستچی و گریه کردن - احساس کمبود بلاگ - فکر کردن به اینکه آیا فریدون فرخزاد داریوش است ؟ ( اشاره به تصویر ) - پادکست رختکن بازنده ها - گشتن دنبال کسی که بشه بهش گفت عقـ/ـب مانـ/ـده - فکر کردن به اینکه آیا فراموشم کردن یا نه ؟ ساعت نه - بیست و ششم ( چه جالب )

من در حال نگاه کردن به پیام های باز نشده و فکر کردن به اینکه کی میتونم بازشون کنم : ( کنجکاوی مرا ... )

به من میگن حقه باز یک فریبکار ... فقط چون احساسات رو کپی میکنم و آنچه میخوای به اجرا در میارم ... ولی تا حالا فکر کردن اجرای نمایش واقعی تو این تئاتر متظاهرانه چه عواقبی داره ؟ کویر من

یک هنرشناس را باید با یک اثر هنری به ق/تل رساند که پس از مرگ هم از جنایت بزرگی که نسبت به آن اثر هنری شده است رنج ببرد

از زندگی و مردمش کناره گرفت و به پاکی و علم و تنهایی و بی نیازی و اندیشیدن با خویش وفادار ماند که این فلسفۀ انسان ماندن در روزگاری است که زندگی سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار

دنیا جای ژستهای تهی، لحظههای تهی، مردمان تهی و نیازهای بیپایه و امیال قلابی است

این معلم شریف باسواد سفارش کرده بود که اگر سر قبر ویکتور هوگو رفتم، از جانب او فاتحهای برای این نویسندۀ بزرگ طلب کنم. این نامه مرا به فکر انداخت. متوجه شدم که قدرت قلم این نویسنده تا چه حد بوده است که فرهنگ و تمدن فرانسوی را حتی در دل دهات دورافتادۀ ایران مثل پاریز، هم فرا برده است. کاری که نه سپاه ناپل/ئون میتوانست بکند و نه نیروی شارل/مانی و نه سخنرانیهای دو/گل

من هشتاد سال پیش، نیم قرن پیش از آمدنم به این جهان، خود را در او احساس میکنم؛ کویر

"متاسفم. فقط نگرانت بودم. همیشه نگرانتم. و میترسم ... میترسم یه روز دیگه نباشی که ببخشی."

چرا مردم نمیفهمند هرگز داستانم را ؟ من از شیرین نوشتم شهر من از بیستون خوانده منم پیغمبری که دعوتش را معجزاتش را پس از یک عمر زحمت قوم او سحر و جنون خوانده کتابی خسته از تاویل و تفسیرم که نااهلی تمام خط آنرا واژه واژه واژگون خوانده فتوحات مرا هرگز نمیفهمند یارانم شهود آوردم و این جمع آنرا ارغنون خوانده