باید بفهمی که نمیخوای ولش کنی یا نمیتونی ولش کنی بعضی چیزا رو تا اخرش که بری می فهمی پس خودت برو تا اخرش و بفهم دیالوگی از سریال دنیای ما
باید بفهمی که نمیخوای ولش کنی یا نمیتونی ولش کنی بعضی چیزا رو تا اخرش که بری می فهمی پس خودت برو تا اخرش و بفهم دیالوگی از سریال دنیای ما

هیچ کس قرار نیست به جای تو زندگی کنه پس به جای اینکه بیکاری و داری توی چارسو می گردی پاشو ببین باید چیکار کنی؟؟؟

این منم رو به اون دسته از بچه های فامیل که تو مهمونی دارن همه وسایلم رو به هم میریزن: (گارد خیلی زیاد هم به نظر میاد خوب نیست ولی اخه...)
سلام. 🌿 گاهی بعضی زوجها، حتی اگر آنها را از نزدیک نشناسیم، تصویری از آرامش و احترام را به یادمان میآورند؛ شبیه زوجهایی که انگار از دل یک کیدرامای عاشقانه بیرون آمدهاند. امروز خبر جدایی IU و لی جونگ سوک منتشر شد و برای بسیاری، پایان یکی از دوستداشتنیترین زوجهای سالهای اخیر بود. امیدوارم هر دو در ادامه مسیر زندگیشان آرامش و خوشبختی را تجربه کنند. نظر شما درباره این خبر چیه؟ من خیلیی ناراحت شدم
ضبط را روشن کردم: احمد هیچوقت حوصله این آهنگ را نداشت. هربار که میشنید میگفت «کی گفته اینها اسمش موسیقیه؟!» واقعا اگر میدانستم ازدواج تا این حد به آدمها اجازه میدهد که به هر سوراخ زندگی آدم وارد شوند و توی کلهاش را هم بخواهند با سلیقه خودشان چیدمان کنند، نهتنها ازدواج نمیکردم، بلکه عملیات تروریستی هم علیه محضرهای ازدواج ترتیب میدادم. بریده ای از کتاب اینجا بدون مرد
درددل کردن با شیرین همیشه اذیتم میکند، چون در نهایت میفهمم حق با او بوده و حرفهای تلخش راست است، اما دلم نمیخواهد کسی اینقدر دقیق آینده را برایم توصیف کند و از توهم و خوشخیالی درم بیاورد.... . بریده ای از کتاب اینجا بدون مرد
سی و پنج سالم که بشود، احتمالا دیگر عاقل شدهام و دنیا برایم بیارزشتر از آن شده که بخواهم خودم را سر هر ماجرا و برای هر احمقی تکهتکه کنم. سی و پنجسالهای که ته کیفش پر از هلههوله خانگی است و اعتقاد پیدا کرده سیب بهترین خوراکی برای ادامه عمر است. تا آن موقع آنقدر هم طعم عشق را چشیدهام که دیگر دنبال لحظهای تنهایی و فکر کردن به چربیهای اضافه چهلسالگیام هستم. کاش این دوره حماقتم را زودتر بگذرانم. احتمالا... . بریده ای از کتاب اینجا بدون مرد
از همان عروسی دیشب؛ دقیقا همان وقت که همه مردها دمدر سالن عروسی منتظر خانمها ایستاده بودند و سرشان غر میزدند، دقیقا همان موقع که کسی نبود برایم قیافه بگیرد و عروسی را کوفتم کند و بچه را بیندازد روی دوشم و من با کفش پاشنه دهسانتی شلقشولوق، بچه تا نصف تنبان خیسشده را خرکش کنم و با مژه مصنوعی نصفهونیمه اشکم را دربیاورد که نمیرویم دنبال عروس، چون خسته است؛ دقیقا همان موقع، در اوج آزادی دلم شوهر خواست.😃 بریده ای از کتاب چگونه با پدرت اشنا شدم؟
.besser ein ende mit schrecken als ein schrecken ohne ende» اگر آلمانی بدانی، یعنی «یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بیپایانه.» بریده ای از کتاب چگونه با پدرت اشنا شدم؟
یک هفتهای بود مامان سوپ به خوردش میداد. یعنی برای مامان فرقی نمیکند چه مریضیای داریم، فقط میداند که به آدم مریض سوپ میدهند. حالا چه زکام شویم، چه دستوپایمان بشکند، چه شیزوفرنی حاد بگیریم، باز هم مامان سوپ میپزد. بریده ای از کتاب چگونه با پدرت اشنا شدم؟
اما با من تماس بگیر خدایا حتی هزار بار وقتی که نیستم لطفا پیام خودت را روی پیامگیر دلم بگذار لطفا پیامت رو روی پیغام گیر دلم بگذار ... . روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس... .
زندگی تلاشی است که هرکس برای پیدا کردن قلبش میکند و برای این است که زندگی این همه زیباست، این همه ارزشمند، این همه دشوار. . . . و حالا او قلبش را پیدا کرده بود، قلبی که نامش جهان بود جهان بزرگ بود اما او از جهان بزرگتر زیرا که جهان را در سینه اش جا داده بود. او چمدان کوچکش را همین جا گذاشت؛ زیرا دیگر نیازی به آن نداشت اما قلبش را با خودش برد و این زیباترین چیزی بود که میتوانست با خود ببرد
"عرفان نظر آهاری" : -وقتی راه رفتن آموختی،دویدن بیاموز. وقتی دویدن آموختی،پرواز را... راه رفتن بیاموز... زیرا راههایی که میروی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن بیاموز... چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر... پرواز را یاد بگیر، نه برای اینکه از زمین جدا باشی! برای آن که به اندازه زمین تا آسمان گسترده شوی... در سینه ات نهنگی می تپد اثر عرفان نظر اهاری
بدی سال کنکور این است که هر کاری که میخواهی بکنی همه میگویند: "مگه تو کنکور نداری؟" ولی خوبیاش هم این است که برای هر کاری که دیگران به تو میگویند انجام بده و حوصلهاش را نداری میتوانی بگویی: "من کنکور دارم." بریده ای از کتاب ابنبات دارچینی یک خداقوت بزرگگگگگ به کنکوری های عزیز

من که هنوزم که هنوزه با 14 سال سن میرم اداره مامانم و روی صندلیش میشینم و می چرخممم