توییت
mᥲhᦔis 1 ماه پیش

گفتم دوست دارم از اینجا برم، کجا؟” نمیدونم... فقط میخوام برم میخوام دور شم از اینجا.

توییت
mᥲhᦔis 1 ماه پیش

و در آخر؛ آدم به آدم نرسید، از دستی که دادیم نگرفتیم جوینده یابنده نشد، باد چیزی که آورد رو نبرد، کسی که دوید هم به مقصد نرسید.

توییت
mᥲhᦔis 1 ماه پیش

خیلی ها وقتى ناراحتن و حالشون بده شوخی میکنن نه چون حالشون خوبه...چون نمیخوان کسی مثل اونا حالش بد بشه.

توییت
mᥲhᦔis 1 ماه پیش

آدما شوخی شوخی حرفشون رو میزنن تو هم ناراحت میشی و با خودت میگی “فقط شوخی بود”، تو هم شوخی شوخی جوابشون رو بده.

توییت
mᥲhᦔis 1 ماه پیش

آدما: وقتی براشون مهمی،ساکت میشن نه چون حرفی ندارن یا نمیخوان باهات حرف بزنن، چون میترسن با یه جمله ی اشتباه همه چیز رو خراب کنن.

توییت
mᥲhᦔis 2 ماه پیش
عکس

در شب کبود تنهایی من شکوفه‌ای‌ام که صدای زمین را می‌شنود از زیر پوست سرد باران. در من هنوز نوری هست، اندک، اما زنده، مثل دانه‌ای که نمی‌خواهد در دل تاریکی بمیرد.

توییت
mᥲhᦔis 2 ماه پیش
عکس

دست ها در سکوت،دل رو به دریا،و خورشید شاهد آرام ترین لحظه.

توییت
mᥲhᦔis 2 ماه پیش
عکس

در شب سرد گل‌ها نوری جوانه می‌زند از خاموشی‌شان، مثل دلی که هنوز می‌تپد در میان سایه‌های بی‌صدا. گل همیشه می‌داند، زیبایی یعنی سوزی پنهان برای ادامه‌ی زندگی در دل سیاه‌ترین خاک.

توییت
mᥲhᦔis 3 ماه پیش
عکس

شب است و گل‌ها در ظلمت آرام خود آهسته می‌رویند. و من به روشنی کوچکی فکر می‌کنم که شاید در دل همین تاریکی جوانه بزند.

توییت
mᥲhᦔis 3 ماه پیش
عکس

و من دختر فردایم که در آغوش باد به سوی سرزمین‌های روشنی می‌روم... و من به چیزهای ساده‌ای می‌اندیشم به پنجره به دست‌های تو به عطر خاک نم‌خورده به گل‌هایی که در سکوت فرو می‌ریزند.

توییت
mᥲhᦔis 3 ماه پیش
عکس

در این شب تیره، دل من چون شاخه‌ای خشک آهسته می‌لرزد. و من به چیزهایی فکر می‌کنم که در سکوت فروریختند، به رویاهایی که در تاریکی بی‌صدا مردند.

توییت
mᥲhᦔis 3 ماه پیش
عکس

در تاریکی، دست می‌کشم بر گل‌هایی که نفس شب را بوییده‌اند، رنگی ندارند، اما صدایی از غم خاموش خاک می‌آید.

توییت
mᥲhᦔis 3 ماه پیش
عکس

در مهربانی خاکستری صبح چیزی شبیه شکفتن بی‌صدا در من ادامه دارد انگار گل‌هایی کم‌رنگ روی دیوار خستگی‌ام بیدار می‌شوند

توییت
mᥲhᦔis 3 ماه پیش
عکس

من از نهایت شب حرف می‌زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم اگر به خانه من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.