توییت
𝔸𝕥𝕚𝕝𝕝𝕒 8 ساعت پیش

بریده‌ای از اشعار من• در دل شب، نغمه‌ام آرام است یاد می‌تپد از نام تو هر بام است یاد چشم من از جاده نمی‌گردد دور یاد می‌چکد از اشک دلم مثل نور یاد رفته‌ای و هستی‌ات این‌جاست هنوز یاد می‌چرخد این خانه و هر ساز، سوز یاد هر نفسی پر شده از عطر تو یاد می‌پرد از جان من تا رخ نو یاد بی‌تو تمام لحظه‌هایم، خموش یاد ای همه‌ی بودن من تا همیشه یاد ~Nirvana ★

توییت
𝔸𝕥𝕚𝕝𝕝𝕒 8 ساعت پیش

بریده‌ای از اشعار من• چشم به راهت نشسته‌ام ای یار، چون سحر از خواب دور و بیدار. هر نفسی بوی آمدنت را، می‌کشم از باد کوچه، آزار. ماه بر این بام می‌درخشد شب، از دل من می‌برد قرار و تب. ای که غمت خانه‌ی دل افروز است، بی‌تو دلم در غبار دوز است. بر لب من شوق دیدنت مانده، در دل من آه رفتنت مانده. راه تو چون جاده‌ای بی‌پایان، مانده مرا در سفر، پریشان. باز بیایی، جهان شود آرام، چشم من و دل من شود هم‌گام. ~Nirvana ★

خاطره

•بریده‌ای از اشعار من• گرچه بی‌مرهم بهبود یافتند زخم‌هایم باز هم بی‌تو نلرزیدند آه از جان‌هایم گرچه بر چهره من خنده نشست از سر صبر گریه می‌کرد درونم همه شب تنهایی‌هایم گفتم از یاد تو خواهم گذر آسان، افسوس ریشه دادی به دل و سوختی ویرانه‌هایم هرچه بستم در دل از بغض فروخورده خویش باز شد پنجره‌ای رو به پریشانی‌هایم گرچه بی‌مرهم و بی‌دست تو آرام شدم مانده در سینه هنوز آتش پنهان‌هایم زخم اگر بسته شد از گردش ایام ولی داغ تو تازه‌تر است از همه درمان‌هایم

خاطره

•بریده‌ای از اشعار من• درد من پایان ندارد ای یار زخم من مرهم ندارد ای یار شب به شب با سایه‌ها همخانه‌ام اشک من سامان ندارد ای یار چون غباری گم شدم در کوی تو دل دگر عنوان ندارد ای یار سینه‌ام دریای طوفان‌زده‌ست موج من ساحل ندارد ای یار نام تو ورد لب خاموش من این صدا پژمان ندارد ای یار هر کجا رفتم تو را گم کرده‌ام بخت من امکان ندارد ای یار گرچه از هجران تو افتاده‌ام عشق تو پایان ندارد ای یار

خاطره

بریده‌ای از اشعار من• نمی‌دید جز وهم و نقش و تباه جوانی که رقصید در شعله‌ها کنون خفته در غبار خطاها نه دل می‌کشد سوی یار و نگار نه برمی‌کشد بار این روزگار مرا این خلاء، این سکوت سیاه فزون‌تر ز صد ناله کرده تباه چو مرغی که پرواز را بسته است دگر میل رفتن ز او خسته است جهان پر ز رنگ است و بوی خوش است ولی در دل ما، همه پوچ و بش است

خاطره

بریده‌ای از اشعار من• به دامی فتادم ز نیرنگ یار که آتش گرفت از دلم روزگار به تیر نگه کرد سویم نظر نهادم دلم پیش آن چشم تر چو آهوی بی‌تاب صحرا شدم به خون خود آغشته، تنها شدم نوایی ز دل خاست: ای بی‌وفا! چه کردی به جانم، خدا را! چرا؟ نه راه گریز از غم او مراست نه درمان این زخم بی‌انت‌هاست گرفت از من آرام و خواب و قرار نماند از من آن دل بردبار جهانی در این سوز گم می‌کنم و باز از همان غم، حرم می‌کنم تو رفتی و در چشم من ماند ونوح شکارم شدی، یا شکارم ببر! " Nirvana "

خاطره

بریده‌ای از اشعار من• به هر گوشه از دل شراریست پنهان که افروخت آن را نگاه جانان دلی داشتم صاف‌تر از سپهر ز آتش چنان شد که شد خاک و قهر به نامش فتادم به گرداب شوق نه راه فراری، نه پایی به دوغ شبی بر سرم سایه افکند ماه نگاهیش گفتا: رها کن، رهاه! ولی کی توان ترک این درد شیرین؟ که زهرش گلاب است و قهرش نگین به هر زخم او بوسه‌ای می‌زنم که دردش، مرا بیشتر آفرید گر از خون دل لاله‌ها رویدند من از زخم عشق آفرین‌تر شدم " Nirvana "