
من محکوم هستم . محکوم به سوختن اتشی سیاه که هیچ نور و امیدی ندارد محکوم به علاقه ای که هیچ ثمره ای نداشت محکوم به اجبار و قبول خواسته هایی که اکنون مرا از پا در می اوردند نمیدانی دلبرکم چه دردی دارد ندیدن شیطنت هایت شنیدن حرف هایت حس اغوشت اگر زمان به عقب بر میگشت بیخال ان بازی میشدم تا دل یخ زده ام یکباره از گرمای وجودت اتش نگیرد

