
وقتی به اسمون شب و ستاره ها نگا میکنم یاد تو خاطرات باهم میوفتم انقدر محو اسمون میشم که ستاره ها رو دنیای چشمای تو میبینم اخه برق نگاهت و دنیای چشمات مثل کهکشان راه شیری قشنگ بود ...✨

وقتی به اسمون شب و ستاره ها نگا میکنم یاد تو خاطرات باهم میوفتم انقدر محو اسمون میشم که ستاره ها رو دنیای چشمای تو میبینم اخه برق نگاهت و دنیای چشمات مثل کهکشان راه شیری قشنگ بود ...✨

در وجودم اتشی از درد انتظار دیدن تو شکوفا شد، به قدری سوزان بود که به برف های زمستان پنها بردم بلکه اتش درونم ارام و کمرنگ شود اما گرمای قلبم برف هارا اب کرد و بهار را اورد در ان لحظه که شکوفه درختان را دیدم دیگر قلبم به خاکستر تبدیل شده بود و حس دیگری نداشتم جز تنهایی.....

روزی دریا خروشید همه چیز را بلعید همه فکر کردند که دریا نابود گر اسمان و زمین است اما دریا تنها کسی را میخواست که در اعماق دل زیبای او سفر کند و مسافری ماجراجو باشد

در دنیایی که با تو اشنا شدم مانند دیوانه ها میگردمو میچرخمو ارام نمیشوم میگریمو میخندمو میخوابمو ارام نمیشوم کاش به ان روز فکر نمیکردم که خواهی رفت دنیای من بعد از تو شد تنهایی مطلق.....

از وقتی چشمای تو رو دیدم یادم رفت که جهان دیگه ای جز دنیای چشمات وجود داره و من هنوز عاشق اون دنیای تو چشماتم....

گریه ها روزی به پایان میرسند درد ها روزی بهبود می یابند زخم ها روزی خوب میشوند اما خاطرات هیچگاه فراموش نمی شوند ....

وقتی فهمیدم که ادما همون هیولا های توی داستانان تصمیم گرفتم مثل ابرقهرمان داستان که کاری نمیتونه بکنه فقط به کارای ادما نگا کنم به جای اینکه از خودم بگذرم تا نجاتشون بدم

مترسک در دشت ان قدر تنها ماندن را بیش از هرکس تجربه کرد که یادش رفت انسان هایی وجود دارند و در کنار او بر روی زمین زندگی میکنند

در بهار ارزو ها روزی خواهد رسید که دیگر نیازی به نگرانی برای فردا نخواهم داشت و مانند یک پرنده آزادم...