
از وقتی که به خاطر دارم، حسرتی غریب بر من غالب شده، هر زمان که به «شاخ ها» خیره بودهام.. شاخ های قوچ های سیاه، گوزن ها، حتی شاخ های کوچک افعی.. از نبودش بر روی سرم عذاب میکشم، بیش از هرچیز دیگری خواستار احساس کردن سنگینی شاخ ها هستم.. طی سالها عادتی شده تا نهایتا با دستانم برای خودم شاخی به مانند شاخ های یک گوزن ترتیب دهم.. چگونه میتوانم روزی به نهایت خویش دست پیدا کنم؟ روزی کمال را در خودم رویت کنم و دریابم، آن هم زمانی که هرگز قادر به داشتن شاخ هایی بر روی سرم نخواهم بود؟

-پرسید چرا وسط بهار نارنجی شدی؟ در حینی که گلای باغچه رو آب میداد جواب داد: نارنجی بهار و پاییز نمیشناسه شیرین. تابستون باشه شربت پرتقال میریزم، زمستون که شد چای پرتقال دم میکنم.
به قول آلبر کامو، روز کاری مدرن برای بسیاری اینطوری است: «از خواب بلندشدن، تراموا، چهار ساعت در اداره یا کارخانه، وعدۀ غذایی، تراموا، چهار ساعت کار، وعدۀ غذایی، خواب، و دوشنبه سهشنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه و شنبه به همین منوال ... اما یک روز سروکلۀ «چرا» پیدا میشود و همهچیز در آن بیحوصلگی با رگههای بهت آغاز میشود». " پینکفلویدوفلسفه-جرجایرایش "

تراژدی این نیست که تنها باشی، بلکه این است که نتوانی تنها باشی. گاهی آمادهام همهچیزم را بدهم تا هیچ پیوندی با جهان انسانها نداشته باشم. " آلبرکامو "