او روی تخت نیکو نشست. برای مدتی در سکوت آرامش بخشی نشستند... خواهر و برادر، فرزندانی از گذشته، فرزندانی از دنیای زیرین. نیکو گفت:«دلم برات تنگ میشه.» هیزل به او تکیه داد و سرش را روی شانه او گذاشت:«منم همینطور، برادر بزرگه. تو به دیدنم میای.» (قهرمانان المپ جلد پنجم خون المپی) (ولی این دوتا یا کلا بچههای خدای جهان زیرین)
نیکو مطمئن نبود که چه بگوید. آنها عمیقترین رازهایش را دیده بودند. میدانستند که او چه کسی بود، چه چیزی بود. اما ظاهرا اهمیتی نمیدادند. نه... آنها بیشتر اهمیت میدادند. آنها قضاوتش نمیکردند. نگرانش بودند. هیچکدام اینها به نظر نیکو منطقی نمیآمد. (قهرمانان المپ جلد پنجم خون المپی) (اینجا باید بگم که رینا و مربی هج رو میگه)

فکر میکردم رو مخترین آدم دنیا اوکتاویانه (از قهرمانان المپ) تا اینکه با آرتورو (از خانه کاغذی) آشنا شدم
پرسی به خودش گفت به پایین رفتن ادامه بده. معدهاش جواب داد چیزبرگر. او فکر کرد خفه شو. معدهاش نالید با سیب زمینی سرخ کرده. (قهرمانان المپ جلد چهارم خانه هادس)
یه بار دیگه تو یه کافه در استکهلم، خدایی رو دیدم که داشت به شدت سیگار میکشید و شمشیری داشت که انگار هیچ وقت خفه نمیشد. (آزمونهای آپولو جلد اول پیشگویی پنهان) (کسایی که مگنس چیس خوندن آشنا نمیاد؟) (انصافا سیگار رو نمیدونم چون واقعا به فریر نمیاد سیگار بکشه ولی شمشیری که خفه نمیشه)

زندگی رویایی اینجوریه که مدرسه بری هاگوارتز تابستون اردوگاه دورگهها سربازی و دانشگاه اردوگاه ژوپیتر و روم جدید وقتی هم که مردی بری والهالا

فیلمهای مارول مأموران شیلد دوران کهن (یک زمانی شبکه چهار میذاشت) خانه کاغذی کتابهای ریک ریوردن (پرسی جکسون، قهرمانان المپ، وقایع نگاری کین، نیمه خدایان و جادوگران، مگنس چیس، آزمونهای آپولو) بارتیمیوس داس مرگ سرینیتی مدرسه عالی شرارت سرگذشت نارنیا

تصور پرسی از (هرگونه) سفر هوایی: با آذرخش زئوس کباب میشم (احتمالا خودتون حدس زدیم پرسی جکسون رو میگم از کتاب پرسی جکسون)

قیافه هادس وقتی پرسی جکسون هی میرفت دنیای زیرین و زنده برمیگشت (خیلی وقت بود میخواستم اینو بزارم عکس نداشتم)

شاید بیشتر مشتریهاش ساتیر هستن غذا و ظرف غذا رو با هم میخورن (گراور همیشه درحال خوردن قوطی حلبی و مبلهای لوکس و بشقابها بود عملا هرچیز غیر جانداری رو میخورد)

فهمیدم این شبیه چیه شبیه شروری که آخر داستان داره خنده شیطانیش رو میکنه که یک دفعه قهرمان داستان (یا یک یارو دیگه) از آسمون صاف میافته روش و پیلیچش میکنه (پیلیچش میکنه یعنی لهش میکنه البته نه به معنای استعاری)
بعضی وقتا هست انقدر به اسم کوچیک شده یا لقب یک شخصیت عادت میکنی که وقتی اسم کاملش رو میشنوی با اینکه شاید اصلا هم غیر منطقی نباشه تعجب میکنی مثلا: همه به فیتز میگفتن فیتز (حتی سیمنز) که اسم فامیلش بود اسم کوچیکش لئوپولد بود مک اسم کاملش (حتی اگه کامل نه کاملتر) آلفونسو مکنزی بود فیل کولسن اسمش فیلیپ جی کولسن بود یویو اسمش النا رودریگز بود بابی هم اسمش باربارا مورس بود (همه اسمها از مأموران شیلد بود ولی فکر کنم منظور رو رسوند)

یادتونه یک بار گفته بودم این چقدر لوکیه؟ حالا میگم این یکی چقدر زئوسه (تو کتاب پرسی جکسون و قهرمانان المپ) اتفاقا همون موقعها بود که داشتم فکر میکردم زئوس پارانوئیدی هستش، ثور یکم کند ذهنه، هایمدال بیخیاله، هفاستوس منزوی و چند نفر دیگه هم بودن خلاصه (همه اینا منظورم توی کتابهای ریک ریوردن بودن)
چند روزه میخوام درس بخونم ولی کتاب قهرمانان المپ جلد چهارم رو دارم میخونم و به جاهایی که دوست دارم و جالبه رسیده (با اینکه قبلا چندبار خوندمش) نمیتونم درس بخونم

وقتی با اساطیر یونان آشنایی داری همین وضعه چه برسه که باهاشون زندگی کنی (بات رد نکن. نه به عنوان توییت نه به عنوان وضعیت تأیید نشد اگه این تأیید نشده دیگه نمیدونم باید چی بگم)

البته اوتگارد لوکی دقیقا شرور داستان نبود به نفع خودش کار میکرد جایی که به نفعش بود کمک میکرد (مثلا کمک خلبانها رو تسخیر میکرد) جایی که به نفعش نبود کاری نمیکرد ولی معلوم بود میتونه دشمن خطرناکی باشه (یک سوال این چالش درباره شرورها بود یا شخصیتهای فرعی هم حساب میشن چون شخصیت فرعی زیاد دارم که دوست دارم بنویسم)

واکنش آرتمیس تو پرسی جکسون که با ظاهر دختر دوازده ساله حاضر میشد (ولی آرتمیس یکی از بهترین و متعهدترین ایزدان بود تو همه کتابهای ریک ریوردن میشه گفت مثلش پیدا نمیشد هم قسمت رومی آرتمیس دیانا هم قسمت یونانی خود آرتمیس)