عاشقت بودم که زهر عشقت چشمانم را پوشاند و به اشک هایم خندیدم و گفتم می گذرد، زمان گشت خاطرات اشک هایم در ذهنم ماند و قلبم را شکست. اگر آن روز چیزی از درد هایم بر زبان نمی آوردم، رفتارت همچون گذشته بود
گفت: همون سکوت کردن خیلی بهتره. آخه اگه شروع کنم به حرف زدن، چه فرقی میکنه؟ تهش باز کسی نمیفهمه از چی میگم، باز کسی اون چیزی که تو دلم میگذره رو حس نمیکنه. ترجیح میدم هیچی نگم، چون سکوت کردن خیلی کمتر از اینه که حرف بزنم و بعد با یه بیتفاوتی ساده، یا با نگاهی که انگار هیچی نفهمید، قلبم رو بیشتر از قبل بشکنن. سکوت یعنی اینکه حتی اگه دردم رو بگم، باز هم تنها باشم؛ اما حرف زدن یعنی اینکه با تمام وجودم فریاد بزنم و باز هم تنها باشم… و این خیلی دردناکه.
میدونی چیه؟ خیلی وقت بود که با این حقیقت زندگی میکردم که همیشه واسه من نمیشه. هرچی دلم میخواست، با دستهای خالی ازش گذشتم. هرچی لبخند رو لبهام میآورد، زودتر از اونی که حسش کنم ازم جدا شد. نمیدونم چرا دنیا با من اینقدر بیرحمه، چرا انقدر باید درد بکشم؟ واقعا دیگه تموم شده، دیگه خسته شدم. فقط یه جای امن میخواستم، یه آغوش که وقتی دیگه نمیتونم تحمل کنم، منو تو خودش غرق کنه.
یه وقتایی هست که دلم میخواد یکی رو اونقدر محکم بغل کنم که نفسم بند بیاد؛ اونقدر که انگار استخونامون به هم چفت شدن. دلم میخواد اون بغل اونقدر واقعی و پر از عشق باشه که تمام این دردها، این حسرتهای قدیمی، این کمبودهایی که همهجا باهام هستن، همهاشون بریزن بیرون و گم بشن. دلم یه بغل میخواد که بعدش هیچ ترسی از اینکه دوباره تنها بشم، از اینکه دوباره از دستش بدم، نداشته باشم. خلاصه، دلم یه آغوش واقعی میخواد که من ویرون رو دوباره بسازه.
گاهی دلم میخواد گریه کنم زار بزنم که چرا من؟ چرا من لایق این دردام؟ چرا باید اینارو تحمل کنم؟ چرا............. این چرا ها همش تو ذهنم مرور میشم و این باعث میشه روانی شم تحمل سخته موندن سخت تر ولی موندم تا یه روزی تموم شه یه روز تموم میشه مگه نه؟ هیچ چیز همیشگی نیست! این دردای منم تموم میشن منم خوشحال میشم دیگه بی دلیل دلم نمیگیره دیگه الکی دلم نمیخواد گریه کنم دیگه نیاز نیست ماسک لبخند بزنم به امید همچین روزی🙂
وقتی گفتی این دوام آوردن من شاهکار است، لبخند زدم؛ چون میدانستم این شاهکار را نه با رنگ و قلممو، که با ذرهذرهی عمر و تکههای شکسته قلبم در این سالهای سیاه خلق کردهام.
از هیچی تو این دنیا مطمئن نیستم، جز یه چیز: اینکه آدمها ته دلشون تنهای تنها هستن؛ حتی اگه وسط یه جمع پر از آدم باشن، باز هم انگار یه دیوار نامرئی بینشون و بقیهی دنیا وجود داره.
چقدر خوب میشد اگه فقط یه درخت بودم، اون وسط جنگلهای شمال؛ که هر روز بارون میبارید و سیراب میشدم و کاری به کاری نداشتم. یا اگه یه ابر بودم که هر شب آروم میبارید و یه جایی رو آباد میکرد… چقدر بهتر میشد اگه آدم نبودم؛ اگه این همه فکر و این همه درد رو نداشتم. یا حتی اگه اصلا نبودم… اگه از اول نبودم… اما میدونم، ته تهش هیچی نیست؛ هیچی، هیچی جز یه پوچی بزرگ:)