وقتی گفتی این دوام آوردن من شاهکار است، لبخند زدم؛ چون میدانستم این شاهکار را نه با رنگ و قلممو، که با ذرهذرهی عمر و تکههای شکسته قلبم در این سالهای سیاه خلق کردهام.
از هیچی تو این دنیا مطمئن نیستم، جز یه چیز: اینکه آدمها ته دلشون تنهای تنها هستن؛ حتی اگه وسط یه جمع پر از آدم باشن، باز هم انگار یه دیوار نامرئی بینشون و بقیهی دنیا وجود داره.
چقدر خوب میشد اگه فقط یه درخت بودم، اون وسط جنگلهای شمال؛ که هر روز بارون میبارید و سیراب میشدم و کاری به کاری نداشتم. یا اگه یه ابر بودم که هر شب آروم میبارید و یه جایی رو آباد میکرد… چقدر بهتر میشد اگه آدم نبودم؛ اگه این همه فکر و این همه درد رو نداشتم. یا حتی اگه اصلا نبودم… اگه از اول نبودم… اما میدونم، ته تهش هیچی نیست؛ هیچی، هیچی جز یه پوچی بزرگ:)