
انسان وقتی صبح با قلبی گرفته بیدار می شود و مجبور است قبل از این که بخوابد پانزده ساعت وقت کشی کند! دیگر آزادی به چه دردش میخورد؟

انسان وقتی صبح با قلبی گرفته بیدار می شود و مجبور است قبل از این که بخوابد پانزده ساعت وقت کشی کند! دیگر آزادی به چه دردش میخورد؟

زندگی یک بازی است؛ ما نمیتوانیم از یک حرکت برگردیم ولی میتوانیم حرکت بعدی را بهتر بازی کنیم.

• مرگ تمدن ها زمانی آغاز می شود که بزرگان مردم به سوالات جدید آنها پاسخ های کهنه میدهند. •
از گورخری پرسیدم : تو سفیدی، راه راه سیاه داری یا اینکه سیاهی، راه راه سفید داری؟ گورخر به جای جواب دادن پرسید : تو خوبی فقط عادت های بد داری ، یا بدی و چندتا عادت خوب داری؟! ساکتی بعضی وقت ها شلوغ میکنی، یا شیطونی و بعضی وقتها ساکت میشی؟ ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده ای و بعضی روزها خوشحالی؟ لباس هات تمیزن فقط پیراهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟! و من دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره ی راه راهاشون چیزی نپرسیدم!
میگوید: «هیچوقت آرزو کردی که کاش مردم روراستتر بودن؟» «یعنی چطوری؟» انگشتش را داخل شکاف دیوار گچی فرو میکند، با شستش آن را میتراشد و روی سکو میتکاند. «من احساس میکنم همه، خود جعلیشون رو نشون میدن. همهی ما تو عمق وجودمون خراب و داغونیم. فقط، بعضیامون میتونیم اینو بهتر از بقیه پنهان کنیم.»
چیزی که من از این زندگی فهمیدهام تفسیر ساده ای دارد. کافی ست، کارهایی که میکنید، بی دریغ باشد، بی چشمداشت، بی کلک و از ته دل. اگر ماندنتان حال حتی یک نفر را خوب خواهد کرد، بمانید؛ اگر خندیدنتان لبهای حتی یک نفر را میخنداند، بخندید؛ اگر رفتنتان باری از دوش حتی یک نفر بر خواهد داشت، بروید؛ اگر نوشتنتان برای حتی یک نفر زیباست، بنویسید؛ اگر صدایتان برای حتی یک نفر دلنشین است، حرف بزنید. من به شما قول میدهم که حتی با یک گل، بهار خواهد شد...."
این روزها آدمها محتاج یک روی خوشاند یک خدا قوت یک لبخند که خستگی تنهاییشان در برود؛ محتاج یک رفت و آمدند یک عطر ماندگار یک دست که گرد انتظارشان را بتکاند؛ محتاج یک زنگ تلفناند یک "کجایی؟" یک "دلم برایت تنگ شده" یک "مراقب خودت باش" یک... این روزها چقدر چقدر آدمها فقیرند..."