
گاهی فکر میکنم تو نزدیکم هستی، اما دست که دراز میکنم، خالی است… صدای خندههایت هنوز در گوشم میپیچد، اما هیچ کس نیست که بغلم کند. عشقمان مثل شمعی بود که آهسته خاموش شد، و من هنوز زیر این باران خاطرهها، تنها قدم میزنم…
قرار بود، او برای همیشه مال من باشد. حالا با چشمان خودم میبینم مال کس دیگری میشود. چرا که دیو نمیتواند دلبر را داشته باشد.

اگر اینقدر به دینت یقین داری چرا ترديد من اینقدر تو را آزار میدهد؟ -ژان لو رون دالامبر
حدود هفتاد سطر به من توهین کردند، اما تنها چیزی که آزارم داد، غلطهای املاییشان بود. -داستایوفسکی

نمیدونم از کی شروع شد، از همون وقتی که فهمیدم من دارم با تمام وجودم میام جلو و تو حتی یه قدم هم برنداشتی. من هر روز توی جزئیات زندگیم جا دادمت، توی فکرهام، توی سکوتهام، حتی توی چیزایی که به زبون نمیاومدن. ولی انگار تو همیشه یه جای دیگه بودی،