توییت
ᴠɪxᴇɴ 2 روز پیش
عکس

★: و مثل چی از ارتفاع میترسم🙏🏻

توییت
ᴠɪxᴇɴ 1 هفته پیش
عکس

★: جدی چرا؟!

توییت
ᴠɪxᴇɴ 4 هفته پیش
عکس

★: این خبط شما،آرزوی من است...:))

توییت
ᴠɪxᴇɴ 1 ماه پیش
عکس

★: چشم او طوری درخشید که ماه،رسوا شد...:)) B@

توییت
ᴠɪxᴇɴ 1 ماه پیش
عکس

★: گاهی او را خنداندم؛ خواستم بگویم،تمام عمرم هدر نرفت...:))

توییت
ᴠɪxᴇɴ 1 ماه پیش
عکس

★: نویسنده ها رو بیخیال، با شاعر ها وارد رابطه شید،واقعا صد هیچ زندگی رو میبرید...

توییت
ᴠɪxᴇɴ 2 ماه پیش
عکس

★: فراموش نشدنیه! (با تشکر از صنوبر جانم)

توییت
ᴠɪxᴇɴ 2 ماه پیش
عکس

★: بیا دیگه...

توییت
ᴠɪxᴇɴ 2 ماه پیش
عکس

★: جوری که دخترم زیباست>>>

توییت
ᴠɪxᴇɴ 2 ماه پیش
عکس

★: این منم، وقتی مخاطب موردنظر داره باهام راجع به کسی که اذیتش کرده حرف میزنه و من دارم فکر میکنم چطوری آتیشش بزنم:

توییت
ᴠɪxᴇɴ 2 ماه پیش
عکس

★: تو وطن منی؛ و وطن آخرین جاییست که انسان،بی دفاع دوستش دارد...:>>> B@

توییت
ᴠɪxᴇɴ 2 ماه پیش
عکس

★: ای ایران،ای مرز پر گوهر...:>>>

توییت
ᴠɪxᴇɴ 2 ماه پیش
عکس

★: اگر لب باز کند،از لب بگوید دوستم دارد؛ به آتش میکشم یک شب همه ایل و تبارم را...:))

توییت
ᴠɪxᴇɴ 2 ماه پیش
عکس

★: تو نیم دیگر من نیستی،تمام منی؛ تمام کن غم و اندوه سالیان مرا...!:>

توییت
ᴠɪxᴇɴ 2 ماه پیش
عکس

★: آن روز،همه چیز زیبا بود...:> ۱۴۰۴/۰۹/۰۵

توییت
ᴠɪxᴇɴ 3 ماه پیش
عکس

★: بی مهابا بغلم کن وسط مردم شهر، به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد...:>>

توییت
ᴠɪxᴇɴ 3 ماه پیش
عکس

★: بوی ماه میدهی...:> B@

توییت
ᴠɪxᴇɴ 3 ماه پیش
عکس

★: آرزوی دل بیمار منی؛ صحتی؛ عافیتی؛ درمانی...:> -عراقی-

توییت
ᴠɪxᴇɴ 3 ماه پیش
عکس

هربار که نگاهت میکنم، جمله ای آشنا به ذهنم خطور میکند: "در این سرزمین،چیزی هست که ارزش زندگی کردن را دارد"...:)) -محمود درویش- B@ 1405/1/18

توییت
ᴠɪxᴇɴ 3 ماه پیش
عکس

★: در شرح مو به موی تو من مکث میکنم؛ میخوامت چنان که فقیهان کتاب را...!:))

توییت
ᴠɪxᴇɴ 3 ماه پیش
عکس

★: گهگاهی آرزو میکنم که دوباره و دوباره تکرار شه... گهگاهی تو فرهنگ لغت من "همیشه" معنی شده!

توییت
ᴠɪxᴇɴ 3 ماه پیش
عکس

★: بعد‌ها تاریخ می‌گوید که چشمانت چه کرد؛ با من تنها‌تر از ستارخان بی‌سپاه...:)) -حامد عسگری-

توییت
ᴠɪxᴇɴ 3 ماه پیش
عکس

خسته‌ام مثل جوانی که پس از سربازی؛ بشنود یک نفر از نامزدش دل برده... مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی؛ که به پرونده ی جرم پسرش برخورده... خسته‌ام مثل پسربچه که درجای شلوغ؛ بین دعوای پدر مادر خود گم شده است... خسته‌ مثل زن راضی شده به مهر طلاق؛ که پر از چشم بد و تهمت مردم شده‌ است؛ خسته مثل پدری که پسر معتادش؛ غرق در درد خماری شده فریاد زده؛ خسته ام کاش کسی حال مرا میفهمید؛ غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است، شده ام مثل مریضی که پس از قطع اميد، در پی معجزه ای راهی مشهد شده است...:)

توییت
ᴠɪxᴇɴ 3 ماه پیش
عکس

★: چشم هایش شروع واقعه بود؛ من هم در آن تير/باران،استوار ایستاده بودم؛ مانند سرباز خیان/تکاری شده بودم که به لشگر خودش خیانت میکند،لشگر عقلش... خودم میخواستم در نگاهش بم/یرم و آن نگاه بارها من را به زندگی برگرداند...:>