گر نبود خنگ مطلی لگام زد بتوان بر قدم خویش گام ور نبود مشربه از زر ناب با دو کف دست، توان خورد آب ور نبود بر سر خوان، آن و این هم بتوان ساخت به نان جوین ور نبود جامه اطلس تو را دلق کهن، ساتر تن بس تو را شانه عاج ار نبود بهر ریش شانه توان کرد به انگشت خویش جمله که بینی، همه دارد عوض در عوضش، گشته میسر غرض آنچه ندارد عوض، ای هوشیار عمر عزیز است، غنیمت شمار

ترجمه: از بالا به پایین: چی میبینی؟ چیزی میبینی؟ هیچی، هیچی اینجا نیست، صبرکن ساخت چین
راز وجود انسان فقط در زنده ماندن نیست، بلکه در یافتن چیزیست که به خاطرش زندگی کند @برادران کارامازوف
به هیچ چیز نمیشود اعتماد کرد؛ حتی خاطرات. گاهی اوقات ما برخی چیز ها را آن طور که میخواهیم بهیاد میاوریم
در تکرار کردن کاری که دیگران قبلا انجام دادن چه افتخاری وجود داره؟ @پرسی جکسون