
هربار دل میبندم و هربار فراموش میکنم که مسافر برای رفتن آمده است،که مسافرخانه جای ماندن نیست:)

امروز یکی از دوستامو بغل کردم و خب بوی عطرش منو یاد اون انداخت.رسما وسط خیابون گریهم گرفته بود...:)

شب که میشه میوفتیم توی رودخونه ای از خاطره ها،شنا میکنیم.دست و پا میزنیم.غرق میشیم.خفه میشیم.میخوابیم....

من قاصدک فوت کردم، شمع کیک تولدم رو فوت کردم، من وقتی ستارهی دنبالهدار دیدم دستامو به هم چسبوندم. من آرزو کردم، چرا نشد؟!

بابت تمام روزایی که بهت سخت گذشت، من بغلت میکنم. بابت تمام روزایی که کسی نبود اشکاتو پاک کنه، من بغلت میکنم. بابت تمام روزایی که روحت خسته شد، ناامید شد و فکر کردی اخر راهته، من بغلت میکنم. بابت تمام روزایی که صداتو توی گلوت خفه کردی و از خودت دفاع نکردی و شروع کردی به خودخوری کردن، من بغلت میکنم. بابت تمام روزایی که چشمای قشنگت بین قطره های رها نشده اشکات سوختن و با درد بسته شدن، من بغلت میکنم. برای تمام روزایی که کسی بغلت نکرد، من بغلت میکنم.

تمام تلاشمو میکنم که بجای تو من آسیب ببینم اما اگه از زخم دیدن بخاطر تو خسته شدم درکم میکنی؟

مهم نیست چقدر سعی میکنم که فراموش کنم، انگار یه سری آدما، اتفاقات، خاطرات، حرفا قراره تا ابد توی ذهنم بمونن...
میپرسه حالت چطوره؟! میگم خاکستری؛ فقط بعضی وقتها تیرهتر میشه و گاهی اوقات روشنتر؛ من نه اونقدر حالم بده که از ادامه دادن دست بکشم نه اونقدر دلم خوشه که به آینه لبخند بزنم؛ نمیدونم شاید معنای زندگی همینه…