توییت

از خدا پرسیدم چرا مارو قسمت هم نکردی؟ خدا گفت اون هیچوقت تورو از من نخواست.

توییت
عکس

در میان آدم‌ها گرفتارم. بهشان نیاز دارم، بهشان بدهکارم، اما خودشان هستند که از درون خستم می‌کنند.

توییت
عکس

و من هیچ نمی‌فهمم: نه آن شب‌بیداری‌های بی‌پایان را، نه نامه‌های پر از شوق و هراس، نه عطشی که در سکوت می‌جوشد. نیاز هم ندارم که بفهمم — چه فایده؟ آخر همه‌ی عشق‌ها خستگی است و زخمی که خودت بر تن می‌گذاری.

توییت

سرنوشت من عذر خواستن از همه بود. من حتی از خودم هم به خاطر آنچه بودم به خاطر طبیعت گریز ناپذیرم تقاضای بخشش دارم.

توییت

نگاهم‌می‌کنی‌قلبم‌درون‌سینه‌می‌لرزد نگاهم‌کن‌نگاه‌توبه‌دردسینه‌می‌ارزد.

توییت
عکس

عشق آنچنان دل‌انگیز است که بودنش محال می‌نماید، و آنچنان واقعی است که نبودنش محال‌تر. بودن و نبودنش هر دو عذاب است؛ دل بی‌قرار وصالش، عقل گریزان از فراقش.

توییت
عکس

مرا حساس می‌خواندد؛ مگر قلب داشتن به منزله‌ی حساس بودن نیست؟ ذوب شدن در احساساتی که ناکسی درکشان نمی‌کند.

توییت
عکس

و حالا، حتی اگر کسی نباشد تا صدمه‌ام بزند، من خود کافی‌ام. همان‌گونه که همیشه بوده‌ام: هم قربانی، هم تیغ، هم زخم، هم نمک.

توییت
عکس

ضعف، بی‌رحم می‌زاید؛ و ما، درمانده‌ترین‌ها را نشانه می‌گیریم تا مهربانی را از ایشان مطالبه کنیم.

توییت
عکس

من می‌توانستم آزاد باشم، اما به دردهایم خو گرفته بودم؛ به این اندیشه‌های تیره، به این زخم‌های هم‌آشیان. آن‌ها چنان جزیی از من شده بودند که اگر رهایشان می‌کردم، پوچی محض می‌ماند.

توییت

روزگار نکبتی شده، آن‌قدر که آدم دلش می‌خواهد مدام به خاطره‌هاش چنگ بیندازد و آن‌جاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگی‌ها و سایه بعدازظهر و توت‌های کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دوره‌گردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم می‌ماند. یاد پنجره‌ای که باد مدام بازش می‌کرد، یاد اسکناس‌های کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد. - عباس معروفی

توییت

«از مرگ نمی‌ ترسیدم، از گیر افتادن می‌ ترسیدم. دم را که فرو می‌ دادم تا بازدم نمی‌ دانستم چه بلایی سرم می‌آید، در هراس این بی‌خبری می‌ خواستم از تنم فرار کنم. می‌ خواستم پر باز کنم و یکباره بگریزم، اما توی تنم گیر افتاده بودم.» تماما مخصوص/ عباس معروفی

توییت

چه حرفی؟ هیچ آدمی آدم دیگری نیست. عمرباخته‌ها، عاشق عمر دیگران می‌شوند، همان‌جور که خودشان قربانی شده‌اند، دیگران را هم نابود می‌کنند، با حرف‌های قشنگ، وعده‌های فریبنده. سال بلوا / عباس معروفی

توییت
عکس

زندگی، قهوه‌ای به تلخی زهر بود و خیال، شکر فریبنده‌ای که به هوس می‌کشاند. این شیرینی اعتیادآور، مزه حقیقی زندگی را از یادت می‌برد.

توییت
عکس

ما جهان را به پلیدی آغشتیم، تنها تا در آیینه‌ی خویش، "پاک‌تر" جلوه کنیم؛ جنگ‌ها برپا کردیم، به نام "صلح ابدی"؛ دروغ‌ها سرودیم، زیر نوای "مصلحت عالی"؛ و اینک، با لبخندی که زهر تصنع دارد، از فردایی سخن می‌رانیم، که خود، ویرانگر آن بوده‌ایم.