سرنوشت من عذر خواستن از همه بود. من حتی از خودم هم به خاطر آنچه بودم به خاطر طبیعت گریز ناپذیرم تقاضای بخشش دارم.
سرنوشت من عذر خواستن از همه بود. من حتی از خودم هم به خاطر آنچه بودم به خاطر طبیعت گریز ناپذیرم تقاضای بخشش دارم.

عشق آنچنان دلانگیز است که بودنش محال مینماید، و آنچنان واقعی است که نبودنش محالتر. بودن و نبودنش هر دو عذاب است؛ دل بیقرار وصالش، عقل گریزان از فراقش.

مرا حساس میخواندد؛ مگر قلب داشتن به منزلهی حساس بودن نیست؟ ذوب شدن در احساساتی که ناکسی درکشان نمیکند.

و حالا، حتی اگر کسی نباشد تا صدمهام بزند، من خود کافیام. همانگونه که همیشه بودهام: هم قربانی، هم تیغ، هم زخم، هم نمک.

ضعف، بیرحم میزاید؛ و ما، درماندهترینها را نشانه میگیریم تا مهربانی را از ایشان مطالبه کنیم.

من میتوانستم آزاد باشم، اما به دردهایم خو گرفته بودم؛ به این اندیشههای تیره، به این زخمهای همآشیان. آنها چنان جزیی از من شده بودند که اگر رهایشان میکردم، پوچی محض میماند.
روزگار نکبتی شده، آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطرههاش چنگ بیندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگیها و سایه بعدازظهر و توتهای کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دورهگردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم میماند. یاد پنجرهای که باد مدام بازش میکرد، یاد اسکناسهای کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد. - عباس معروفی
«از مرگ نمی ترسیدم، از گیر افتادن می ترسیدم. دم را که فرو می دادم تا بازدم نمی دانستم چه بلایی سرم میآید، در هراس این بیخبری می خواستم از تنم فرار کنم. می خواستم پر باز کنم و یکباره بگریزم، اما توی تنم گیر افتاده بودم.» تماما مخصوص/ عباس معروفی
چه حرفی؟ هیچ آدمی آدم دیگری نیست. عمرباختهها، عاشق عمر دیگران میشوند، همانجور که خودشان قربانی شدهاند، دیگران را هم نابود میکنند، با حرفهای قشنگ، وعدههای فریبنده. سال بلوا / عباس معروفی

زندگی، قهوهای به تلخی زهر بود و خیال، شکر فریبندهای که به هوس میکشاند. این شیرینی اعتیادآور، مزه حقیقی زندگی را از یادت میبرد.

ما جهان را به پلیدی آغشتیم، تنها تا در آیینهی خویش، "پاکتر" جلوه کنیم؛ جنگها برپا کردیم، به نام "صلح ابدی"؛ دروغها سرودیم، زیر نوای "مصلحت عالی"؛ و اینک، با لبخندی که زهر تصنع دارد، از فردایی سخن میرانیم، که خود، ویرانگر آن بودهایم.

باشد، میدانم، میپذیرم که این روزها، این لحظات سخت، بالاخره به پایان خواهند رسید و گذر زمان آنها را با خود خواهد برد؛ ولی نکتهی جانکاه اینجاست که همین روزها، همین لحظات پر درد، تمام عمر من است که در حال گذر است و دیگر هرگز باز نخواهد گشت.

باورنکردنی است که مردم تا این حد با خانوادههایشان راحت و بیپردهاند؛ گویی هرگز سایهی سنگین قضاوت یا بار انتظارات، بر روابطشان سنگینی نکرده است.

از دست دادنت، دشوار نبود؛ زیرا روحم سالها پیش به حسرت نداشتنت خو گرفته بود، و اکنون تنها چیزی که میشناسد، همین رنج آشنای نداشتن است.