Pov: قسمت ۹ سیرک دیجیتال رو دیدی و ناب.ود شدی(گلیچ تروخدا بگو این چه پایانیه که منم باهاش تموم شد_)
Pov: قسمت ۹ سیرک دیجیتال رو دیدی و ناب.ود شدی(گلیچ تروخدا بگو این چه پایانیه که منم باهاش تموم شد_)
ادم ها. اه!افسوس که چه قدر گله دارم از این "ادم ها" بگویم؟ بگویم که مسخre کردند و نادیده گرفتند، بگویم؟بگویم که چگونه پاره کردند برگه ی رویاها را؟ نگذار بگویم..نگذار بگویم که چگونه دل شکستند و خود را "برتر"دانستند.. و من؟من هم ...من هم روز ها و شب هایم را در فکر و خیال میگذرانم..بلکه در فکر و خیالم کسی مسخre نشود،برگه های رویا پاره نشود..و دلی شکسته نشود _لئو
روزی از ع.اشقی پرسیدم:مگر مع.شوقت چه دارد که خود را اینگونه وقف او میکنی؟ کمی به فکر خود باش! ع.اشق پاسخ داد:همانطور که در ابیات و شعر ها خوانده ای؛من و معشوقم یک روح هستیم در دو جسم؛اگر بنا بر این باشد ،فرقی ندارد که خود را وقف او کنم ،یا خود پرسیدمش:پس چرا خود را انتخاب نکرده ای؟ اینگونه پاسخم داد:این را فقط،ع.اشقان میفهمند و حال؛من ع.اشق شده ام؛آری..به راستی که فقط عا.شقان میفهمند.. دستنوشته ای از:لئو
زیر آن ملافه ی سفید که درست مثل کفن بود؛ادم اهنی ساکت بود .ولی شب،وقتی باد از بیرون بل داخل سالن نمایشگاه می وزید و با خود رایحه گل های درخت بلوط و صدای خش خش برگ هایش را می آورد ،صدای شکسته ای از زیر ملافه سفید می آمد.به نظر می رسید که کسی چیزی یاد می گیرد و دائم میگوید :"بال بالی...بلوط....به او آسیب رسید." و من سوختم،سوختم...از بهر تو..افسوس که این دل ع.اشق سوختن از بهر تو را هم دوست دارد...
یه چیز خیلی رندومی که دیروز به ذهنم رسید اینه که فکر کنین یه روزی دامیان بفهمه آنیا واقعا تموم اون محبتا و کار ها رو به خاطر اون نمیکرده و فقط به خاطر پلن بی (نقشه ی B) بوده (بچم ش.کست قشقی میخوره😂😭😭😭)
وای بچه ها نظرات بازه!این اسلایسو نظر بارون کنیدمطمنططنککطوطوطد سو این جانب؛لئو باز شدن نظرات را اعلام میکنددددددد
میدونین یه مرحله ای توی فیلم دیدن وجود داره به اسم سردرگمی که شما توش عملا مثل دوح گمشده و سردرگمی ؛به عبارت دیگه شما میای کلی از سایتای مختلف معرفی انیمه و سریال و هزار تا کوft و zahر maر دیگه میخونی و میری قسمت اول هزار تا از اونا رو میبینی ولی ادامه نمیدی چون باب میلت نیست و این تا حدی ادامه پیدا میکنه که به مرز ج.noن میرسی و دقیقه نودی یه چیز خوب بزای نگاه کردن پیدا میکنی که بعد از اون دوباره این اتفاق میافته
فکت کاملا محبوب: وقتی کامنتا باز شه اسلایسا و پستا میترکن (منی که میدونم ولی نمیتونم ثابت کنم)
اهای تو..اره شما!با خودتم اقا/خانم خوش.گله!من فک کنم اشتباهی اومدم یه سایت دیگه!اخه تستچی دیروز اینجوری نبود!میشه منو راهنمایی کنین؟(ممد جان چه کار کردی اومدم وارد سایت شدم پ.شماm نه تنها نریخت بلکه سوخت!خوشگل شده ولی....)
کاربر گرامی اگر: این اسلایس را از طرف دوستی دریافت کرده اید بدانیداو بسیار بسیار دلتنگ و دوستدار شماست و اگر یک تار مو از سرتان کم شود زمین را نابود خواهد کرد اگر نه بدانید لئو این اسلایس را برای شما فرستاده پس شما هم با مرام باشید و ان را برای دوستتان بفرستید
ناظر لطفا به این کاربر بدخت کمک کن خیلی گیرشم رد نکن لطفا😭😭😭😭😭😭 سلام به همه من یه چند تا سوال داشتم از spy family فن ها هرکی دیده لطفا لطفااااااااا😭😭😭😭😭😭بیاد پیویم یه چند تا سوال دارم هم از سریال هم از مانگا در ضمن فصل ۴ ساختا نمیشه؟
ساکت بود،،،خیلی ساکت ..یک چیزی فرق داشت . یک چیز خیلی بزرگ،ولی به طاهر کوچک....دیگر خبری از حرف هایی که میخواست بزند ولی دیگران این حق را از او گرفته بودند نبود،دیگر نشخوارهای فکریش اذیتش نمیکردند،او ....حس خاصی نداشت..فقط بود..بدون هیچ ذهنیتی..بدون هیچ فکر و درگیری ای ..فقط.....وجود داشت..ایا..ایا..او وجود داشت؟یا این هم یک دروع دیگر برای امیدوار کردن خودش بود؟ ایا ...ایا...کسی میتوانست او را ببیند؟مهم نبود..او تا کنون دیده نشده بود..پس دیگر اهمیتی برای دیده شدن وجود نداشت. لئو.....
بچه ها امروز یه چیزی دیدم....اصن یه وضعی داداشم داشت شبکه نهال میدید یه برنامه بود به اسم کتاب شیرین دیدم پس زمینه اش یه اهنگ اشنا اره....یه دره فک کردم.. و بله!اهنگ تیتراژ ابتدایی ابشار جاذبه است یعنی...بر.گام ریخت! صدا و سیما داره مشکوک میزن_
مدتها بود که نشسته بود..بله نشسته بود.فقط نشسته بود.هر روز کارش همین بود .به زمین نگاه میکرد و میگذاشت تا فقط بگذرد،خورشید غروب کند و یک روز دیگر بگذرد .او نمیدانست اطرافش چه چیزی در جریان است،و با این حال به بی خیالی اش ادامه میداد.او در خلسه بود،خلصه ای عمیق،حوصله سر بر،و البته که غیر قابل کنترل.شاید یک روز کسی کمکش میکرد،شاید یک روز فردی دلیل این کارش را میپرسید .چرا خودش به خودش کمک نمیکرد؟خودش هم نمیدانست.او میترسید،او از احساسات سرکوب شده اش میترسید.او منخظر یک روز بود،یک روز خوب او لئو بو
برخی اورا شیطان مینامند..بعضی دیگر نیز اورا یک توهم و یا حتی وسوسه میدانند ،عده ای هم اورا فرشته نامیده اند زمانی که او با لبخند مسخره اش و ان کلاه زرد جیغ مسخره ترش را میبینند ،فرار میکنند!و ..خب ..عده ای با تمسخر به او میخندند برخی نیز با کمال وجودشان اورا میپذیرند.با این حال من حاضرم هزاران بار قسم بخورم او همیشه هست و وقتی که ناراحتی به سویت میاید و تورا به سویش میخواند ..بوی خوبی میدهد..بوی گل..طبیعت..و گاهی..اتش.ان ابی پوش احمق ..همیشه هست..او دوست است ..او همیشه میاید او "رویا "است..
Pov: تو دختری و کلاس هفتمی و معلم تفکرت میگه که اون یکی کتاب تفکر رو باز کنی (اره!درسته..قراره به فنا بری چون بالاخره اون کابوست داره به واقعیت میپیونده)
پیامی به تابستان: "تابستون عزیز،شاید تو این دوره ای که باهات بودیم بعضی از اتفاقایی که میخواستیم نیفتاد،کمبود اب و برق شد،جنگ شد،اتفاقات عجیبی رخ داد(سفینه،دماوندو..خودت میدونی🤡🤡)حتی ممکنه بگیم'افتضاح 'بود ؛ولی ما خیلی از چیزا رو فهمیدیدم این که جنگ چه شکلیه،و این که بتونیم جنگ زده هارو درک کنیم این که تو روستا ها و کشور های بی اب و برق چی میگذره و چحوری به جای ۲ ساعت اموم عمرشون رو بدون اب و برق گذروندن.اینکه ممکنه هر کسی سلیقه متفاوتی داشته باشه مثل ماچا و لبولو
میدونی یادمه بچه که بودم میرفتم تو اتاقم و اسباب بازی هام و عروسکام و میچیدم و مامان و بابامو صدا میزدم بیان پیشن اما هیچ وقت نمیومدن الان احساس میکنم که زندگیم یه جورایی مثه اون شده...هیچکی صدامو نمیشنوه...زخمامو نمیبینه ..و متوجهم نمیشه