
هوراا این قابلیت برای پست و تست ها هم اومد !! ( میشه توی خود سایت برای عکس های پست یا تست برش زد )

شک دارم همتون متوجه این تغییر شده باشید ( این یک مثال هست ، همه اسلایس ها اینطوریه حالا من اومدم یکی از اسلایس های خودم رو گذاشتم )

پشه ها هم با ادب شدن ، دیگه نمیخواد هی بدویی دنبالش تا از اتاقت بره بیرون ، قشنگ براش در رو باز کردم گفتم بفرمایید ، رفت دیگه هم برنگشت🙂↔ ( به عکس زیاد توجه نکنید ، فقط گفتم یه نقاشی بکشتم تصورتون بهتر بشه ، یکم بد شده 😶🌫 )

اینا همش مال یک پسته که من چند بار لایکش کردم ( با فرش کردن سایت ) و بار بعد که فرش کردم کم شد 🤨

این یکی از اسلاید های یکی از پستای خیلی وقت پیشمه ، بالاخره رفتم توی ترجمه گوگل زدم یا ابوالفضل به فرانسوی و این شد : Ou Abulfazl ( تلفظ : او ابولفضل ) 😅

اطلاعیه مهم : بنده پس از ناامید شدن از زندگی اسم خود را از " ALNM " به " دیپ چدار " تغییر دادم و عکس خود را گربه ی دهن باز گذاشتم و بله میراکولرا من همون ALNM هستم 🙃💖

درود بر همگی میراکولر های عزیز 👋🏻💖 میخواستم از اینکه توی این چند ماه فعالیتی نداشتم عذرخواهی کنم البته خب میدونیم که مدرسه ها باز شده و وقتی برای پست ساختن و اینا نمیمونه ( من هم هی مریض میشم و ... ) و بله میخواستم بگم که سعی میکنم هر از گاهی فعالیت کنم و براتون پست های سم بسازم و از پست های شما هم حمایت کنم ❤

والا این پنج روز خوابام خیلی عجیب شده خواب دیدم یه غول چراغ جادویی اومده دستش هم شیشه شیره منم داشتم باهاش می جنگیدم آخر هم منو خورد 😐 پریشب هم خواب دیدم بابای تیموتی رفته بود براشون شیک و بیسکوییت کفشی بگیره بعد از کوه سقوط آزاد کرد 🥲 دیشب هم خواب دیدم لباس های کاپرکید رو از نو ساختن بعد نمیدونم چرا هم پیر شده بود هم داشت از چشمش خون میومد 🤐 خواب یه آبنباتی هم دیدم که یه روکش پوست پیازی داشت که رنگ فندق بود 🫠 اون سفینهه رو هم ۵ شب پیش خواب دیدم که فکر کنم با فضایی ها جنگ داشتیم 🙂

لیدی باگ رو دید که داشت با یک شرور شده می جنگید اصغرعلی همینطور تماشا کرد مردم آمدند که از جنگ لیدی باگ و اون شرور فیلم بگیرن ؛ اصغرعلی متوجه شد که داره توی میراکلس زندگی میکنه ! او هر روز که از خواب بیدار می شد خوشحال بود چون دیگر نمی خواست حسرت این را بخورد که چرا توی میراکلس زندگی نمی کنه یا دیگر نمی خواست قسمت جدید رو دانلود کنه زندگی اصغرعلی با وجود اون ماشین کلا تغییر کرد چون راننده ی اون ماشین مستر فو بود 🤩 پایان امیدوارم خوشتون اومده باشه 💖
بله بالاخره داستان اصغرعلی را می نویسیم 🙃 خلاصه : یه روز یک اضغرعلی بود که در پاریس زندگی نی کرد و داشت توی خیابون راه می رفت و قسمت جدید میراکلس رو دانلود می کرد که ناگهان ماشین بهش زد همه جا نارنجی می دید و دو نفر یکیشون نارنجی بود و دیگری آبی بود اومدن باهاش حرف زدن و ... 🥲و حالا ادامه اش : که ناگهان اصغرعلی از توی تخت بیدار شد و چشم هایش درست کار می کرد اصغرعلی دیگر حس میراکلس دانلود کردن را نداشت برای همین رفت صبحونه خورد و رفت بیرون تا یکم قدم بزنه تا حس میراکلسیش برگرده که ناگهان ...

مشکل ها چیزهای بدی نیستن! اون ها فقط آزمون هایی هستن که خدا سر راهمون قرار میده تا قوی تر بشیم ! نباید از اون ها بترسیم ، باید به سمتشون بریم و ازشون تجربه کسب کنیم تا معنی زندگی رو بفهمیم ؛ تا وقتی که در برابر اون ها قوی نباشیم دوباره برامون اتفاق میوفتن ، دوباره و دوباره تا وقتی که ازشون درس بگیریم ؛ وقتی که یکبار این کار رو انجام میدی ، حس قدرت میگیری چون این دفعه کنار نکشیدی ! این مشکلات آزمون هاییی هستن که ما رو به تکامل می رسونن 🌠✨

که ناگهان یک آدم آبی که رویش یک لایه نارنجی بود ( چون اصغرعلی همه چیز رو نارنجی می دید ) نزدیک او شد و گفت این کیه ؟ آدم نارنجی گفت نمی دونم 🤷♂ اصغرعلی گفت برین مزاحم نشید من دارم قسمت جدید میراکلس رو دانلود میکنم خیلی مهمه ! بعد از تموم شدن حرف اصغرعلی دو تا آدم نورانی کم رنگ شدند ! این داستان ادامه دارد ...