به عنوان یه برونگرا دوست دارم یکی را پیدا کنم. که اون فقط حرف بزنه و من نگاش کنم. از اون حرفایی که دوست دارم.
با ادمایی که سعی می کنن با شرافت زندگی کنن درست رفتار کنید. چون اگه یه روز شرافت را بزارن کنار هر کاری ازشون برمیاد. و شما قطعا متعجب میشید از رفتارشون.
دیروز رفتم یه شهر دیگه تا دوستامو ببینم. و فهمیدم چقدر دیدن حضوری دوستام مهمه. چون متوجه شدم چقدر دوستشون دارم و برام مهم ان. ۲/۲۵
من وقتی می گم حسودم. منظورم اینه که حتی به ادمایی که تو خوابت میان هم حسودی می کنم چه برسه به زندگیت.
هیچ چیز خفت آورتر از این نیست که ببینی ابلهی در آنچه تو شکست خورده ای موفق شده است!!!
فقط منم که تو این وضعیت یکیو می خوام که بیاد منو بگیره و بعد با ادامه تحصیلم مخالفت کنه؟
شاید بگم در عرض یه ۲۴ ساعت به همچی و همه کس شک کردم. اگه اونی که نشون میدن نباشن چی؟
عاشق اینم بقیه برام نامه بنویسن. و همچنین عاشق اینم براشون نامه بنویسم. تو این زمان هم دارم با کارت پستال جبران می کنم. منتهی کسی نیست که برام بنویسه.
شاید بهتره دست از انجام این کار بکشم. اینکه با خدا سر آدمای زندگیم شرط ببندم. چون الان یه قمارباز ام که زندگیش را باخته و حتی یه بارم نبرده. ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ _۰۰:۳۴
وقتی نشستم به زخم سر انگشتم نگاه کردم و گوله گوله اشک ریختم تازه یادم اومد. یادم اومد که بابام تو بچگیم وقتی برای یه زخم کوچیک گریه می کردم می گفت نگاه کن داره از توش شتر میاد بیرون اون موقع ها می خندیدم اما الان بیشتر گریه ام می گیره چون واقعا شتر میاد بیرون کاروان شتری که بارشون غم منه دونه دونه میان منم گوله گوله اشک می ریزم

در وجودم شعله ای سوزان روشن گردیده. نمی دانم دلم می خواهد جودی ابوت باشم تا در زندگی ام بابا لنگ درازی باشد. یا بابا لنگ دراز باشم که جودی ابوتی دارد. نمی دانم این میزان از احساسات ام از کجا می آید. (متن کامل پست شده اگر مایل باشید بخونید)
"یک نیاز خاموش به صحبت. از طرز نشستنش، از نگاههای سرگردانش قبل از آغاز حرف، میفهمیدم. گاهی سوالهای به ظاهر مسخره میپرسید. اما برای من نویسنده—و شاید فقط برای من—هیچ سؤال و جواب مسخرهای وجود نداشت. هر سؤال او، کلیدی بود که خودش آن را جعل کرده بود برای باز کردن دری به دنیای ذهنش. و من، نگهبان آن در، با جدیت تمام به آنها پاسخ میدادم."