
خستهای، به اندازه تمام مسیرهایی که هنوز آغازشان نکردهای و خیالت را رها کردهای در انتها. خستهای به وسعت تمام آغوشهایی که هرگز تو را در خود نگرفتند و باور کردی که شاید سزاوارشان نبودی. اینجا —در همین نفس شکستهات که مانند برگ ریزی میلرزد —جایی هست که هنوز میشود زندگی را از نو سرود. شاید آغاز همه نداشتهها درست از همین نقطهست. تا بالاخره خودت را در آینه این تاریکی ببینی و آنگاه شاید برای اولین بار دستت را به سوی خویش دراز کنی و بگویی:“باشد. همین که هستی، کافیست."




