توییت
خسته 3 هفته پیش
عکس

یاوران دنیای بی رحم

توییت
خسته 3 هفته پیش
عکس

خستگان روزگار

توییت
خسته 3 هفته پیش

به عنوان یه برونگرا دوست دارم یکی را پیدا کنم‌. که اون فقط حرف بزنه و من نگاش کنم. از اون حرفایی که دوست دارم.

توییت
خسته 4 هفته پیش

با ادمایی که سعی می کنن با شرافت زندگی کنن درست رفتار کنید. چون اگه یه روز شرافت را بزارن کنار هر کاری ازشون برمیاد. و شما قطعا متعجب میشید از رفتارشون.

توییت
خسته 4 هفته پیش

دیروز رفتم یه شهر دیگه تا دوستامو ببینم. و فهمیدم چقدر دیدن حضوری دوستام مهمه. چون متوجه شدم چقدر دوستشون دارم و برام مهم ان. ۲/۲۵

توییت
خسته 4 هفته پیش

افرادی که باعث خندیدن شما می شوند از افراد زیبا خیلی زیبا تر هستند.

توییت
خسته 1 ماه پیش

من با شما فرق دارم من ساده ام من دل نازک ام چرا اخه با من اینجوری می کنید ۲/۲۰

توییت
خسته 1 ماه پیش

من وقتی می گم حسودم. منظورم اینه که حتی به ادمایی که تو خوابت میان هم حسودی می کنم چه برسه به زندگیت.

میم
خسته 1 ماه پیش

می دونستین تپل ها چون دنده هاشون مشخص نیست اتومات حساب میشن؟

توییت
خسته 1 ماه پیش

هیچ چیز خفت آورتر از این نیست که ببینی ابلهی در آنچه تو شکست خورده ای موفق شده است!!!

توییت
خسته 1 ماه پیش

آنقدر اسم تو را زمزمه کردم که لبم سوخت اما نام تو را توبه نکردم جگرم سوخت. ۱۴۰۵/۲/۱۴

توییت
خسته 1 ماه پیش

فقط منم که تو این وضعیت یکیو می خوام که بیاد منو بگیره و بعد با ادامه تحصیلم مخالفت کنه؟

توییت
خسته 1 ماه پیش

شاید بگم در عرض یه ۲۴ ساعت به همچی و همه کس شک کردم‌. اگه اونی که نشون میدن نباشن چی؟

توییت
خسته 1 ماه پیش
عکس

بماند به یادگار از ۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

توییت
خسته 1 ماه پیش
عکس

شاید به خاطر زخمه نه لجبازی

توییت
خسته 1 ماه پیش

عاشق اینم بقیه برام نامه بنویسن. و همچنین عاشق اینم براشون نامه بنویسم. تو این زمان هم دارم با کارت پستال جبران می کنم. منتهی کسی نیست که برام بنویسه.

توییت
خسته 2 ماه پیش

یه حال عجیبی دارم. نه خودم خودم را می شناسم نه دوستام منو. ۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

توییت
خسته 2 ماه پیش

شاید بهتره دست از انجام این کار بکشم. اینکه با خدا سر آدمای زندگیم شرط ببندم. چون الان یه قمارباز ام که زندگیش را باخته و حتی یه بارم نبرده. ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ _۰۰:۳۴

توییت
خسته 2 ماه پیش

وقتی نشستم به زخم سر انگشتم نگاه کردم و گوله گوله اشک ریختم تازه یادم اومد. یادم اومد که بابام تو بچگیم وقتی برای یه زخم کوچیک گریه می کردم می گفت نگاه کن داره از توش شتر میاد بیرون اون موقع ها می خندیدم اما الان بیشتر گریه ام می گیره چون واقعا شتر میاد بیرون کاروان شتری که بارشون غم منه دونه دونه میان منم گوله گوله اشک می ریزم

توییت
خسته 2 ماه پیش
عکس

_چکار می کنی ؟! +مهمونی گرفتم. _با کیا؟! +من و حمیرا و حبیب

توییت
خسته 2 ماه پیش
عکس

در وجودم شعله ای سوزان روشن گردیده. نمی دانم دلم می خواهد جودی ابوت باشم تا در زندگی ام بابا لنگ درازی باشد. یا بابا لنگ دراز باشم که جودی ابوتی دارد. نمی دانم این میزان از احساسات ام از کجا می آید. (متن کامل پست شده اگر مایل باشید بخونید)

توییت
خسته 2 ماه پیش

"یک نیاز خاموش به صحبت. از طرز نشستنش، از نگاه‌های سرگردانش قبل از آغاز حرف، می‌فهمیدم. گاهی سوال‌های به ظاهر مسخره می‌پرسید. اما برای من نویسنده—و شاید فقط برای من—هیچ سؤال و جواب مسخره‌ای وجود نداشت. هر سؤال او، کلیدی بود که خودش آن را جعل کرده بود برای باز کردن دری به دنیای ذهنش. و من، نگهبان آن در، با جدیت تمام به آن‌ها پاسخ می‌دادم."

توییت
خسته 2 ماه پیش

گاهی ازینکه دوستی (friend) دارم خسته میشم.

توییت
خسته 2 ماه پیش

کبوتر با بوتر باز با باز من دیگر با کسی ندارم قصد پرواز!