کاش چشمانم هم مانند شیشه عینکم پاک میشدند؛ از هر کثافتی که بر رویشان مینشست و خاطراتم مانند تکالیف کودکی، با پاککن پاک میشدند اثری ازشان نمیماند، آزاد، حالا با خودکار مینویسم، و جز خطوطی سیاه بر روی اشتباهها چیز دیگری پیدا نیست (صفحه زندگیام تماما سیاه شده و جز رفتن به صفحه دیگر چارهای نیست، که صفحه دیگر سفید میماند. امیدی به نویسه دوباره و یارای دستگیری قلم نیست. چشمانم چیزی نمیبینند، چارهای جز تعویض عینک نیست.)


