
آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد وآن را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد... - مولانا

آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد وآن را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد... - مولانا
کاش چشمانم هم مانند شیشه عینکم پاک میشدند؛ از هر کثافتی که بر رویشان مینشست و خاطراتم مانند تکالیف کودکی، با پاککن پاک میشدند اثری ازشان نمیماند، آزاد، حالا با خودکار مینویسم، و جز خطوطی سیاه بر روی اشتباهها چیز دیگری پیدا نیست (صفحه زندگیام تماما سیاه شده و جز رفتن به صفحه دیگر چارهای نیست، که صفحه دیگر سفید میماند. امیدی به نویسه دوباره و یارای دستگیری قلم نیست. چشمانم چیزی نمیبینند، چارهای جز تعویض عینک نیست.)
فهمیدم از هرچه گفتم جز خوشیهایم فهمیدم جوهر را آمیخته در درد و به صفحه فشردم.. فهمیدم هزاران دایره کوچک از خیسی اشکی بر میان جوهرها چروکیده است. فهمیدم این خط آنقدر شکسته است که با یک نگاه نمیتوان به عمق ماجرا پی برد. فهمیدم هیچکدام از جملات را اواسط خط رها نکردهام؛ و صفحه تماما از کلمات پر شده، انگار که حرف زیاد میامد. فقط چند صفحه تحت عنوان" یادگاری از سوی دوستانم" خالی مانده است. البته، نه خالی خالی.. پر است، جایش با نیستی پر است نیستند...رفتند.. و من به مرگشان حسرت میخورم...

ژیانها (گاه زندگی و گاه خشم) در گلویت خفه شدند! و باری دیگر، خطوطی سیاه بر روی نوشتههایت کشیده شدند در میان گودال ژرف و نژند احساساتت، به دنبال هژیرهای هستی؛ از همانها که دگر یافت نشدند.. خشم هم مثل هوای آلوده شیراز سراسر سینهات پخش است به گلو که میرسد، بالاتر نمیرود چون سینه، گنجینه احساسات است؛ و گلو، محل دردها و سرکوبها و بغضهایی که هیچگاه نمیشکنند دژم، خود تویی، درونت است. دارد نابودت میکند! دیگر امیدی به تو ندارم بیا رویم سینا؛ خون دهان تو بند نمیآید...

حرفهای خودشان را از زبان بزرگان نقل میکنند. یأس و ناامیدی در دلها میکارند و سپس میگویند «ما اینجاییم تا اوضاع را بهتر کنیم. قبلهتان را صاف کنیم و آن راهی که ما میرویم راه رستگاری است!»