
ژیانها (گاه زندگی و گاه خشم) در گلویت خفه شدند! و باری دیگر، خطوطی سیاه بر روی نوشتههایت کشیده شدند در میان گودال ژرف و نژند احساساتت، به دنبال هژیرهای هستی؛ از همانها که دگر یافت نشدند.. خشم هم مثل هوای آلوده شیراز سراسر سینهات پخش است به گلو که میرسد، بالاتر نمیرود چون سینه، گنجینه احساسات است؛ و گلو، محل دردها و سرکوبها و بغضهایی که هیچگاه نمیشکنند دژم، خود تویی، درونت است. دارد نابودت میکند! دیگر امیدی به تو ندارم بیا رویم سینا؛ خون دهان تو بند نمیآید...


