گفتاورد


عدهای زندگی نمیکنند؛مسابقهٔ دو میدهند.میخواهند به هدفی که در افق بسیار دور است برسند.حال آنکه نفس آنها بهپایان رسیده،اما میدوند و میدوند و میدوند و متوجهٔ زیبائیهای اطرافخود نیستند.روزی میرسد که پیر شدهاند و دیگر رسیدن یا نرسیدن به آرزوهای دور و دراز برایشان بیتفاوت است. اما من تصمیم گرفتهام که بر سر راه بنشینم و انبوهی از لذات زندگیرا ذخیره کنم.چه نویسندهٔ بزرگی بشوم،چه نشوم. باباجان میبینید من چه فیلسوفی دارم میشوم!؟ "از جودی به بابا لنگدراز"