
"ترمز آخر. توقف. نفسنفس. دستهایش را آورد پایین، چشمانش را باز کرد و مستقیم به من نگاه کرد. نفسش بریده بریده بود، و پرسید: «دیدى؟ دیدى چقدر قشنگ بود؟» سر تکان دادم. گفتم «آره.» ولى نگفتم که من قشنگى را ندیدم. من فقط تو را دیدم. هر لحظه. هر تهدید. هر پیچ. من آزاد نبودم، من نگهبان بودم. و این، بزرگترین تفاوت من و اوست. او در مواجهه با تاریکى، آزاد است. و من، در مواجهه با او، اسیرتر از همیشه." تیکه از کتابم:)


