توییت

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم چگونه می روی با این که می دانی چه تنهایم خداحافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی

توییت

من پشیمان نیستم قلب من گوئی در آنسوی زمان جاریست زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند او مرا تکرار خواهد کرد

توییت

بی‌قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی شادی خاطر اندوه گزارم نشدی تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید با که گویم که چراغ شب تارم نشدی صدف خالی افتاده به ساحل بودم چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی بوته ی خار کویرم همه تن دست نیاز برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی از جنون بایدم امروز گشایش طلبید که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی...

توییت

«سرانجام تمام قصه‌ها پایان است.» این همان حرفی است که مادربزرگم همیشه در گوشم زمزمه می‌کرد؛ پایان‌ها آن زمان بدجوری مرا به فکر برده بودند! به گونه‌ای که فکر می‌کردم ما همه برای یکدیگر پایانی جداگانه هستیم... پایانی که گاهی می‌تواند یکی از تلخ ترینها باشد! «آوای فرشتگان»

توییت

گاهی از آن کوچه می‌گذرم... گاهی به تن درختان دست می‌کشم و به آسمان سفید و بی رنگ چشم می‌دوزم... همه‌ی این ها ادامه دارد تا آنکه به دیواری کلفت برخورد میکنم... مدتها است که به انتهای کوچه رسیده‌ام...! «کوچه‌های انتهایی»

خاطره

امروز رفته بودیم دندون پزشکی... زیر دست دندون پزشک بودم که شروع کرد با پرستار خاطرات دوران کودکیش رو بازگو کردن. منم عین اسب آبی دهنم رو باز کرده بودم و به خاطراتش گوش می‌کردم... آره خلاصه که این خانم دکتر گل، خاطرات سمیه و سه تا سگش و همچنین مصطفی‌ی حسن کچل رو برام بازگو کرد... الان دیگه منتظر درست کردن دندونام نیستم... بلکه منتظر نوبت بعدیمم تا بتونم دوباره داستاناشو بشنوم🗿✨