
«اهمیت نمیدم بهش بابا» «خوبم همه چی اوکیه، فقط یکم خسته هستم.» «نه بابا چیزی نشده» حداقل از من یکی اینارو شنیدید باور نکنید.

وضعیت: به سقف خیره شدم، به ترک های که حس میکنم انگار توی قلبم وجود دارن خیره شدم. حس میکنم کافی نیستم، انگار تمام دنیا دست به دست شدن که ندارن من کافی باشم، شاید اینم تقدیر منه. دارم تلاش میکنم، فکر میکردم همه اینها عشق باشه اما نه..اصلا عاشقانه نبود، انگار توی یه پوچی بچگیر افتادم که تنها راه نجاتم فقط...مرگمه. -کاترین-

بوی سوختگی میآید؛ انگار یک نفر تمام گذشتهاش را آتش زده، تا یک درخت را فراموش کند. اما یک جنگل را سوزانده!