دستانم را بگیر و جایی ببر که فقط ما دوتا باشیم دور از انسان ها و مشکلات جایی در وسط طبیعت زیبای آفریدگار کلبهای بسازیم و باقی عمر تلف شدهی خود را در آن بگذرانیم
شاید به روی خودم نیارم،ولی من هنوزم بشدت دلتنگتم.هروقت به چیزی فکر میکنم تو میای توی ذهنم و این باعث میشه بیشتر حسرت بخورم،هنوزم سناریو های مغزم راجب توعه،هنوزم خوابتو میبینم،کاشکی هیچوقت اون حرفو نمیزدم،کاشکی پام شکسته بود و از جا بلند نمیشدم،کاشکی فقط میگفتم حق با توعه،کاشکی هیچوقت این کاشکی ها نبود..
گربهها نازن،دوست دارن،بهت محبت میکنن،قضاوتت نمیکنن،پشت سرت حرف نمیزنن،ته آسیبشونم اینه که چنگ بزنن که بعد چند روز خوب میشه،کلا گربهها>>
سوت قطار دوباره به گوش رسید. پوارو زیر لب گفت: (به قطار اعتماد کنید،مادموازل.به هرکول پوارو هم اعتماد کنید.چون خیلی چیزها را میداند.) -راز قطار آبی،آگاتا کریستی
وای،چهارشنبه مامانم غذا ها رو گذاشت روی گاز بعدم رفت اداره😨از خوش شانسیمون بابام ساعت ۹ اومده خونه تا شارژرشو ببره،بعد دیده خونمون کلا دوده🤣هیچی دیگه تا همین الان خونمون بوی سوختنی میده✋🏻✊🏻✋🏻✊🏻
بیاین از ذذی ارتا و بیبی گوریل های مدرستون بگین خودم:بیبی گوریله هرکاری برای جلب توجه میکرد،بعد ذذی ارتای ثادیثمی و خاشان اومد بهش گفت:تو فقط برای منی،بقیه نباید نگاهت کنن بریم🤣🤣🤣
احساس میکنم یک آدم فضایی هستم که از یه کهکشان دیگه برای تحقیق راجب انسان ها به زمین اومده،اما وقتی سفینه ش سقوط میکنه حافظه شو از دست میده و ماموریت مهمشو فراموش میکنه،در غیر این صورت برای انسان بودن خیلی خیلی عجیب و غریبم.. -ونوس