
هر جا کم آوردی کنارت بیشتر ماندم با این که زن بودم ولی مرد خطر بودم هر جا به خاکی میزدی از آن همه همراه تنها یکی می ماند ، من آن یک نفر بودم!

هر جا کم آوردی کنارت بیشتر ماندم با این که زن بودم ولی مرد خطر بودم هر جا به خاکی میزدی از آن همه همراه تنها یکی می ماند ، من آن یک نفر بودم!

آمدم تا به تو آویزم لیک دیدم که تو آن شاخه بیبرگی لیک دیدم که تو بر چهره امیدم خنده مرگی

نمیدانم ... نمیدانم عزیز من ، این زندگی لحظه ای غفلت است همین غفلت ها سرنوشت تورا تغییر میدهند . گاه صیقل می دهند ، صافش میکنند و بعد آدمی در مکانی اشتباه تورا از لبه پرتگاه می اندازد پایین و گوشه صیقل خورده روحت را شکاف میدهد . چیزی از آن بیرون می آورد و روح شکسته شده تورا در رودی رها میکند . و در آخر ، آرزوی روزی را میکند که بدون حسرت به روح صاف تو می نگریست . مراقب خودت باش . من نه میدانم و نه می توانم پشت تو بایستم ؛ فقط منتظر روزی هستم تا دوباره و مانند قبل کنار یکدیگر باشیم . Ar

درباره این وضعیت و زندگی نمیدونم چی باید بگم ، فقط ازتون میخوام مراقب خودتون و اطرافیانتون باشین ، آدما زودتر از چیزی که فکرشو بکنین از پیشتون میرن؛

امیدوارم این آخرین دلشکستگی تو باشد، و آخرین باری باشد که با کسی که در مورد تو مطمئن نیست رو به رو میشوی.

از آدمهای قدرنشناس، ناسپاس و همیشه طلبکار متنفرم. اینطوریم که وا؛ وظیفهی هیچکس نیست برای تو کاری بکنه، هرکیم میکنه لطفه.

سفرهایی تو را در کوچههاشان خواب میبینند تو را در قریههای دور مرغانی به هم تبریک میگویند.