
اما من فقط می خواستم اشکات و از بین ببرم نه اینکه باعث شم حالت بدتر بشه قرار نبود فصل دوم داستان اینجوری پیش بره قرار نبود پایانش اینقدر نزدیک باشه قرار نبود من و تو باز بشه ما دارم سعی می کنم پایان و خوش باشه پس کمکم کن لطفا! @Lusifer♧

اما من فقط می خواستم اشکات و از بین ببرم نه اینکه باعث شم حالت بدتر بشه قرار نبود فصل دوم داستان اینجوری پیش بره قرار نبود پایانش اینقدر نزدیک باشه قرار نبود من و تو باز بشه ما دارم سعی می کنم پایان و خوش باشه پس کمکم کن لطفا! @Lusifer♧
کاش می توانستم دوباره کودکی خردسال شوم همان کودک که هر هفته با ذوق صبح زود بیدار می شد تا راهی خانه مادر بزرگش شود همان کودک که رویایش پختن کیکی لذیذ برای مادربزرگش بود اشک هایش به راحتی جاری می شدند صدای هق هق اش خانه را فرا می گرفت بدنش نمی لرزید با باریدن باران باز می خندید و احساس تنهایی نمی کرد و از شادی اسم خدا را فریاد می زد نه از غم کاش خدا همانند ان روز ها او را ببیند
سه سال پیش همین روزا بود که فهمیدم حالت بده باورت نمیشه چجوری دلم واسه اون روزا و اذیت کردنات تنگ شده کاش میدیدی بخاطرت هنوزم موهام بلنده به امید اینکه همه این کابوسا خواب باشه تو رو خدا بیدارم کن شوخی زشتیهه دلم می خواد برگردم و برم بغلم مامان و بگن بگو بسم الله و راحت بخوابب
با قلبم چه کنم که بعد از رفتنت هم تو را فریاد میزند لب هایم می خندند و چشمانم درد هایم را اشکار می کند کاش می توانستم باری دیگر ببینمت و تو را عمیقا در اغوش بگیرم

روز ها می گذرد گاهی زیبا و گاهی تلخ میتوانست بهتر رقم بخورد اما ممکن نبود و من علاقه ای زیاد به غیر ممکن ها دارم مانند علاقه ام به .....

چشمانم را به تاریکی فراخواندم و او را عمیقا در اغوش کشیدم سرد بود دیگر گرمای قبل را منتقل نمی کرد اما هنوز هم قلبم همانند اقیانوسی توفانی بود ارام و قرار نداشت اورا بیشتر فشار میدادم و اسمش را فریاد میزدم التماسش می کردم که چشمانش را باز کند و با ان دو گوی سبزش به چشمانم خیره شود از من بیزار باشد اما بیدار شود نگذارد دلبسته فردی باشم که زیر خروار خاک خوابیده است نرود تا من بار ها از دور به ساز نواختن او خیره شوم در قلبم به او دوستت دارم بگویم فقط چشمانش را باز کند و به من اغوش گرمش را تقدیم کند

خب مدرسه بودیم زنگ فرهنگ و هنر بود من و اکیپ کوچیک ۴ نفره ای که با تمام وجودم دلم تنگ شده واسش نشسته بودیم و رنگ بند انگشتی و رنگ اکرلیک برده بودم بعد شروع به نقاشی کردیم که بعد نمیدونم چطوری شروع شد ولی بلند شدیم از مدیر گوشی مون و اسپیکر مدرسه رو گرفتیم باز کردیم رو صورت هم رنگ میزدیم قلب می کشیدیم اول اسم هم دیگه رو رو صورت هم می نوشتیم بعد تموم شدن خل و چل بازی هامون معلم نزاشت بشوریم صورتمون رو و موقع رفتن قشنگ با شانس زیبایی که داریم مجبور شدیم پیاده بریم با اون چهره بسیار زیبا .

قلبی که شکسته ترمیم نمیشه اما اون قلب میتونه دست از کار کردن بکشه در نهایت هم دیگه قلب شکسته نمیشه و هم اشک ها جاری نمیشن 🕊🕯

ميدونى من مطمئنم إينو نميبنى ولى گفتم نيم درصد هم نيم درصد هست عذر مى خوام كه بودم منو ببخش بايد قبل گفتن ميرفتم

زندگى زيبا بود زيبا تر شد با وجودت اما با رفتنت دگرگون شد زندگى نفرت انگيز شد نفرت بيشتر و بيشتر شد با رفتنت برگردددددد ددد🕯🕊