کاش می شد آدمی این غم را رها کند یا که می شد آدمی با بغضی رها شود کاش می شد آدمی بی درد زندگی کند یا که با یک دم نفس از زندگی رها شود کاش می شد آدمی از خاطرات دل بکند نه که با خاطره ای دلتنگ آغوشی شود کاش میشد آدمی دل را نبندد به کسی این به از آن است که او همدم خاموشی شود ( شعر از خودمه قشنگه؟)
در این خرابه ی دلم نام تو را صدا زدم من تمام کوچه را یاد تو را پرسه زدم دل گفتا که چرا نامش را صدا زدی تو ز بهر بیوفا خود را به هر دری زدی؟ گفتم فکر نمی کردم بیاد ویران کند فکر کردم آمده خرابه را آباد کند هر بار که من دیدمش با دیگری گفتمت او هستش با دیگری حال خواهم باز هم نامش را صدا زنم خواهم ز بهر بی وفا خود را به هر دری زنم شاعر: خودم ( قشنگ شده؟)