خاطره

خونت را به او دادی تا زنده بماند؛ اما وقتی قوی شد خواست قلبت را بردارد تا قدرتمندتر شود. دوستت داشت ولی همیشه انکار کرد تا روزی که عشقش تبدیل شد به دندان. مجبور شدی بکشیاش؛ و خونش وقتی روی دستت ریخت دیگر قرمز نبود سپید بود از غمی که جاودانه شد.









