در بین عطر شیرین چای هلی و کیک پرتقالی، زیر آفتاب گرم حیاط و برگهای بیقرار درختها، در زندگی پر ماجرا و سر و صدا، من دیگه نمیخوام کس دیگری جز خودم باشم. _ ریحون

ای خستگان از شما چه پنهان منم بسیار خستهم اینروزا و کلی ... بیش از حد تصور و توانم فشار رومه و پناهی ؟ ...)

تو به زبان دیگری صحبت میکردی و من به زبان دیگر راستش مایل نبودم زبانی که با آن صحبت میکنی را بیاموزم زیرا که آنجا دنیای تو بود ، نه دنیای من... من در آنجا هویتی نداشتم.! و گمان میکنم که تو این را حتی زودتر از من فهمیده بودی...)

شاید بیشتر از هرچیزی به کسی احتیاج دارم که به دور از باید و نبایدها و کلیشههایی که خودش دنبال کرده ،بتونم باهاش صحبت بکنم.. شاید واقعا دیگه خستهم ، از جماعتی که هیچکدوم حرفم رو نمیفهمن و به شکل ترسناکی سعی میکنن نظر خودشونو به من بقبولونن.. من پر نگشوده خستهم.. انقدر که با هرکسی آشنا میشم من رو به یک طرف میکشه فقط چون نگرانه که آیندهم خراب بشه ... آدمهایی متوهم که هر کدوم ازم میخوان مثل اونا فکر کنم و این وسط من هیچ پناه واقعیی بینشون ندارم..

دلت یه سبزهزاره گلای آبی داره صبحا از برگ گلهاش شبنم میباره توی چشات یه رد رنگین کمونی داره یه پل به یه بهشت آسمونی داره♡