
میخواستم با اشتیاق تمام، چای سبز چشمانش را سر بکشم؛ اما نمی دانستم او هم میلی به نوشیدن جرعه ای از قهوه ی تلخ دیدگانم دارد، یا نه..

میخواستم با اشتیاق تمام، چای سبز چشمانش را سر بکشم؛ اما نمی دانستم او هم میلی به نوشیدن جرعه ای از قهوه ی تلخ دیدگانم دارد، یا نه..

"و درآخـر شاید تا مدتی طولانـی ، گر ز من پرسند آیا معشوقی داری ؛ ز تـو یاد کنم و نام تـو بر زبان آرم.. " 𝙼.𝙷-

" آن هنگام که به آینه نگریستم ، چهره ای دیدم که دگر تعلقی به من نداشت ، با یک تفاوت اساسی؛ او لبخند میزد درحالی که من صاحب آن لبخند ها نبودم . با این حال ، آن من بودم . اما اینک ، من کنونی و من گذشته ، تنها دو غریبه با رازهای آشنا بودیم ."

به آسمـانشب که با رنگ مـشکیعمیقی پوشیده شدهبود چشم دوخـت. "فکر میکنی داشتن ستـارهیتو سختتره یا ستـارهیمن؟!.. "