
«من نفرین شده ام سیب.. کجایی که دردم را ببینی؟ نفرین شدم که مانند تو درد عشق را تجربه کنم. همان چیزی را برای "وافل" حس کنم که روزی تو برای من حس میکردی و قدر ندانستم..»

«من نفرین شده ام سیب.. کجایی که دردم را ببینی؟ نفرین شدم که مانند تو درد عشق را تجربه کنم. همان چیزی را برای "وافل" حس کنم که روزی تو برای من حس میکردی و قدر ندانستم..»

«تو را با همان زیبایی و پاکی همیشگی ات لا به لای دفتر خاطراتم نگه میدارم.» از طرف توت فرنگی

توت فرنگی برای سیب نوشت «هیچوقت به قدری که مرا دوست داشتی دوستت نداشتم و اگر هزاران بار متاسف باشم، باز هم حسرت هایی در دلم هست. حسرت موهای قرمزت...»

توت فرنگی امروز تصمیم گرفت گناهش را بپذیرد و راجب «سیب» صحبت کند... سیب همان اشتباهی بود که به دست توت فرنگی درد عشق را تجربه کرد...

درد دارد اگر ساعت ها به چیزی فکر کنی که هیچوقت قرار نیست بگویی.. توت فرنگی، دخترکم حرفت را بزن!

توت فرنگی کوچولو امروز برای او نامه ننوشت، چون نامه را میتوانست به سادگی پاره کند. اما اگر امروز او را ملاقات میکرد و بالاخره حرفش را میزد، دیگر توانایی پاره کردن کلماتش را نداشت.

در تصور تو داستان های توت فرنگی کوچک به پایان رسیده. اما عزیزکم من همیشه چیزی برای گفتن پیدا خواهم کرد...

میخواستم راز هایم را به تو بگویم "وافل" عزیزم.. که دیدم تو خودت یکی از راز هایم هستی.

توت فرنگی کوچک اگر جامعه ای که در آن زندگی میکنی بیمار است، لزومی نداره اجتماعی باشی.

اگر من با کوچکترین حرف تمشک رنجیدم به دلیل کلمه هایش نبود، چون تمشک برام خیلی با ارزشه...

توت فرنگی کوچک امروز نوشت "دلم نمیخواد آدم هایی که دوستشون دارم برام عادی بشن. دلم میخواد تمام لحظاتی که با آنها میگذرانم خاص باشد"

چیزی که توی واقعیت تموم شده رو، توی رویاهاتون ادامه ندید بچه ها، اینو همیشه یادتون بمونه.

بلوبری عزیزم، بالاخره من به مقصد رسیدم. امروز درک کردم که مفهوم جمله ای که همیشه به من از کتاب هایت میگفتی چه بود.. راست میگفتی من دیگر همان دختر کوچکی نیستم که به راه افتاد.

توت فرنگی امروز در دفترش چیزی ننوشت.. زیرا که چیزی برای گفتن نبود. رادیو را روشن کرد و به "Hotel California" گوش داد و اجازه داد اشعار حسش را بیان کنند و در دفترش چیزی ثبت نشود.

امروز توت فرنگی در دفترش مینویسد که پختن کیک با پرتقال و وانیل حس عجیبی داشت.. چرا که چیزی که ذوقش را داشت ناگهان برایش پوچ و بی معنی بنظر میرسید..

توت فرنگی کوچولو امروز در دفترش مینویسد که اشتباه کرد و به وافل نگفت دوستش دارد. چون فقط فکر میکرد "وقت هست"

لیموی عزیزم کاش یه شامپو توی مغازه ات داشتی که وقتی موهایم را با آن میشستم مشکلات توی سرم هم حل میشد...