وضعیت
ғᴇʏʟɪ 2 هفته پیش
عکس

«من نفرین شده ام سیب.. کجایی که دردم را ببینی؟ نفرین شدم که مانند تو درد عشق را تجربه کنم. همان چیزی را برای "وافل" حس کنم که روزی تو برای من حس میکردی و قدر ندانستم..»

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 2 هفته پیش
عکس

«تو را با همان زیبایی و پاکی همیشگی ات لا به لای دفتر خاطراتم نگه میدارم.» از طرف توت فرنگی

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 2 هفته پیش
عکس

توت فرنگی برای سیب نوشت «هیچوقت به قدری که مرا دوست داشتی دوستت نداشتم و اگر هزاران بار متاسف باشم، باز هم حسرت هایی در دلم هست. حسرت موهای قرمزت...»

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 2 هفته پیش
عکس

توت فرنگی امروز تصمیم گرفت گناهش را بپذیرد و راجب «سیب» صحبت کند... سیب همان اشتباهی بود که به دست توت فرنگی درد عشق را تجربه کرد...

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 2 هفته پیش
عکس

درد دارد اگر ساعت ها به چیزی فکر کنی که هیچوقت قرار نیست بگویی.. توت فرنگی، دخترکم حرفت را بزن!

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 2 هفته پیش
عکس

توت فرنگی کوچولو امروز برای او نامه ننوشت، چون نامه را میتوانست به سادگی پاره کند. اما اگر امروز او را ملاقات میکرد و بالاخره حرفش را میزد، دیگر توانایی پاره کردن کلماتش را نداشت.

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 3 هفته پیش
عکس

در تصور تو داستان های توت فرنگی کوچک به پایان رسیده. اما عزیزکم من همیشه چیزی برای گفتن پیدا خواهم کرد...

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 3 هفته پیش
عکس

میخواستم راز هایم را به تو بگویم "وافل" عزیزم.. که دیدم تو خودت یکی از راز هایم هستی.

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 3 هفته پیش
عکس

توت فرنگی کوچک اگر جامعه ای که در آن زندگی میکنی بیمار است، لزومی نداره اجتماعی باشی.

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 3 هفته پیش
عکس

اگر من با کوچکترین حرف تمشک رنجیدم به دلیل کلمه هایش نبود، چون تمشک برام خیلی با ارزشه...

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 3 هفته پیش
عکس

توت فرنگی کوچک امروز نوشت "دلم نمیخواد آدم هایی که دوستشون دارم برام عادی بشن. دلم میخواد تمام لحظاتی که با آنها میگذرانم خاص باشد"

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 3 هفته پیش
عکس

چیزی که توی واقعیت تموم شده رو، توی رویاهاتون ادامه ندید بچه ها، اینو همیشه یادتون بمونه.

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 3 هفته پیش
عکس

بلوبری عزیزم، بالاخره من به مقصد رسیدم. امروز درک کردم که مفهوم جمله ای که همیشه به من از کتاب هایت میگفتی چه بود.. راست میگفتی من دیگر همان دختر کوچکی نیستم که به راه افتاد.

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 3 هفته پیش
عکس

اما چیزی که توت فرنگی در قلبش برای "وافل" حس میکرد، گرم تر از گرمای خورشید بود...

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 3 هفته پیش
عکس

"همیشه قصه ی صدا تموم میشه با حرف سکوت"

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 3 هفته پیش
عکس

توت فرنگی امروز در دفترش چیزی ننوشت.. زیرا که چیزی برای گفتن نبود. رادیو را روشن کرد و به "Hotel California" گوش داد و اجازه داد اشعار حسش را بیان کنند و در دفترش چیزی ثبت نشود.

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 4 هفته پیش
عکس

امروز توت فرنگی در دفترش مینویسد که پختن کیک با پرتقال و وانیل حس عجیبی داشت.. چرا که چیزی که ذوقش را داشت ناگهان برایش پوچ و بی معنی بنظر میرسید..

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 4 هفته پیش
عکس

توت فرنگی کوچولو امروز در دفترش مینویسد که اشتباه کرد و به وافل نگفت دوستش دارد. چون فقط فکر میکرد "وقت هست"

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 4 هفته پیش
عکس

داشتم میگفتم بچه ها، گاهی ما آدما رو از دست میدیم چون بیش از حد دوستشون داریم...

وضعیت
ғᴇʏʟɪ 4 هفته پیش
عکس

لیموی عزیزم کاش یه شامپو توی مغازه ات داشتی که وقتی موهایم را با آن میشستم مشکلات توی سرم هم حل میشد...

توییت
ғᴇʏʟɪ 7 ماه پیش
عکس

I don't care bro

توییت
ғᴇʏʟɪ 7 ماه پیش
عکس

.............

توییت
ғᴇʏʟɪ 7 ماه پیش
عکس

خدایا، چرا فقط سین میزنی جواب نمیدی؟

توییت
ғᴇʏʟɪ 7 ماه پیش
عکس

بهم میگن از دلیل بدبختیات فرار کن؛ولی من نمیتونم از دست خودم فرار کنم.