
اگر من با کوچکترین حرف تمشک رنجیدم به دلیل کلمه هایش نبود، چون تمشک برام خیلی با ارزشه...

اگر من با کوچکترین حرف تمشک رنجیدم به دلیل کلمه هایش نبود، چون تمشک برام خیلی با ارزشه...

توت فرنگی کوچک امروز نوشت "دلم نمیخواد آدم هایی که دوستشون دارم برام عادی بشن. دلم میخواد تمام لحظاتی که با آنها میگذرانم خاص باشد"

چیزی که توی واقعیت تموم شده رو، توی رویاهاتون ادامه ندید بچه ها، اینو همیشه یادتون بمونه.

بلوبری عزیزم، بالاخره من به مقصد رسیدم. امروز درک کردم که مفهوم جمله ای که همیشه به من از کتاب هایت میگفتی چه بود.. راست میگفتی من دیگر همان دختر کوچکی نیستم که به راه افتاد.

توت فرنگی امروز در دفترش چیزی ننوشت.. زیرا که چیزی برای گفتن نبود. رادیو را روشن کرد و به "Hotel California" گوش داد و اجازه داد اشعار حسش را بیان کنند و در دفترش چیزی ثبت نشود.

امروز توت فرنگی در دفترش مینویسد که پختن کیک با پرتقال و وانیل حس عجیبی داشت.. چرا که چیزی که ذوقش را داشت ناگهان برایش پوچ و بی معنی بنظر میرسید..

توت فرنگی کوچولو امروز در دفترش مینویسد که اشتباه کرد و به وافل نگفت دوستش دارد. چون فقط فکر میکرد "وقت هست"

لیموی عزیزم کاش یه شامپو توی مغازه ات داشتی که وقتی موهایم را با آن میشستم مشکلات توی سرم هم حل میشد...

تنها چیزی که میتونه بگه " با از دست دادنم پشیمون میشی" پوله.. بقیتون میتونید بکشید کنار.

شاعر میفرماید که : دزیره، نکن اینجوری نگاهم نکن، نگات از اون نوعیه که آدمو مجبور میکنه قانون سرعت احساس رو زیر پا بذاره، یه نگاه تو، یه لبخند کوچیک، و دیگه نمیدونم فرمون دست کیه... من یا دل تو؟