توییت
Harry Potter 1 سال پیش

یعنی چی که باید تا بیست و هشتم بریم مدرسه ؟خود معلما هم از بیست و پنجم به بعد نمیان 😶

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

یادش بخیر یه زمانی وقتی دبستان بودیم صدامون‌ میزدن بریم توی حیاط یه سبد بزرگ شیر میدادن دستمون میگفتن این مال کلاس شماست برین بین بچها شیر ها رو پخش کنین 💔

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

یه وقتایی بزرگترین دغدغه مون این بود که توی خاله بازی ناهار چی درست کنیم ...

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

بیاین اینو عادی سازی کنیم که به خلیج قشنگمون بگیم خلیج پارس عربها وقتی به ایران مسلط شدن چون تلفظ گچ پژ براشون مشکل بود خلیج پارس رو تبدیلش کردن به خلیج فارس

توییت
Harry Potter 1 سال پیش
عکس

هیچوقت بهشون نمی رسیم ...

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

فقط بازیگرای کمدی حق دارن بهم بگن توی شرایط سخت کنارت بودم و خندوندمت 🫠❤️‍🩹

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

یک روز دیگه از زندگیم گذشت بدون اینکه از جمع جبری و گرانش زمین و سیستم گوارش ملخ و مسند و مثنی مذکر و از جلو نظام دفاعی و موقعیت جغرافیایی ایران و جنگ های دوره ساسانیان استفاده کنم

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

شاد اپلیکیشنیه که برخلاف اسمش وقتی میری توش ناراحت میشی

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

خوش به حال نسل بعد که قرار نیست ریاضی و فیزیک و زیست و شیمی بخونن چرا ؟ چون کسی نیست بهشون یاد بده 🫥

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

نسل جدید هیچوقت صبح جمعه بیدار شدن برای دیدن فیتیله ها رو درک نمیکنه

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

روی مبل نشسته‌ بودم مامانم گفت برو ظرفا رو بشور گفتم الان یه لحظه... به ده ثانیه نکشید خودش پاشد گفت : خودم میشورم خدا آدمو محتاج اولادش نکنه 😐

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

میخوام برگردم به اون زمانی که تنها دغدغه این بود موقع پخش شدن عموپورنگ از شبکه ۲ خونه باشم و نریم بیرون

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

تعطیلی مدارس ایران‌اینجوریه که روزی که تا گردن برف اومده تعطیل نیست ولی روزی که کلا هوا آفتابیه تعطیله 😑 هیچ کارمون عین آدم‌نیست

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

سلام مرا به وجدانت برسان اگر بیدار بود بپرس : شب ها چگونه آسوده می خوابد ؟

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

چه سکوتی فرا می گرفت دنیا را اگر هر کس به اندازه عملش صحبت می کرد ...

توییت
Harry Potter 1 سال پیش

امروز مامانم عجله داشت میخواست بره بیرون به بابام گفت زود صبحانه ات رو بخور میخوام سفره رو جمع کنم بابام گفت تو برو خودم جمع میکنم . مامانم رفت و بابام که صبحانه اش تموم شد گفت بهار بیا سفره رو جمع کن 😐