توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 3 ماه پیش
عکس

𝖠𝗇𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖢𝖺𝗇𝖽𝗅𝖾 𝖮𝗇 𝖬𝗒 𝖢𝖺𝗄𝖾

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 3 ماه پیش
عکس

می‌گفت: ما آدم‌های «امروز را نزیسته» و مضطرب در اندیشه‌ی فرداییم. و چه بد احوالی.

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 3 ماه پیش
عکس

من هرگز طعم خوشی را ندانستم تیکه به تیکه وجودم در کنار اطرافیان نادان مرد!

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 3 ماه پیش
عکس

بله جانم ، شاید در جهان دیگری به جای زنده ماندن زندگی کردیم.

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 3 ماه پیش
عکس

ترجیح دادم با خود مزخرفم تنها باشم بهتر از بودن با آدمهای حقیری است که مدام سر هم کلاه میگذارند

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 4 ماه پیش
عکس

هر کسی سزاوار یک نفر است که بتواند به چشم‌هایش نگاه کند و بگوید: تو کافی هستی. تو با تمام زخم‌هایت، بی‌نقصی...

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 5 ماه پیش
عکس

من حالا چه هستم؟ هیچ مطلقا صفر! فردا چه خواهم شد؟ فردا ممکن است باز از میان مردگان برخیزم، زندگی نویی شروع کنم و انسان را تا هنوز کاملا در من تباه نشده کشف کنم. – فئودور داستایوفسکی

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 5 ماه پیش
عکس

تو نه دوری تا انتظارت کشم و نه نزدیکی، تا دیدارت كنم و نه از آن منی، تا قلب‌‌م آرام گیرد و نه من محرومم از تو تا فراموشت کنم تو در میانه‌ی همه چیزی. – محمود درویش

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 5 ماه پیش
عکس

بخشیده ام ، شما هم اگر بخواهید میتوانید ببخشید ؛ آدم زمین نیست که بتواند بار همه این تلخ ای ها را به دوش بکشد .

میم
𝖬𝖺𝗋𝗒 1 سال پیش
عکس

وقتی میگم زبان ET واقعا چند مرحله جلوتره.

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 1 سال پیش
عکس

چرا فکر میکنید هرچقدر کم محل بزارید من بیشتر میوفتم دنبالتون؟ شخصی برای آدم عزیز میشه که خودشو تو قلب پررنگ کنه.

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 1 سال پیش
عکس

«غمگینت خواهند کرد؛ بسیار هم غمگین، آن زمان است که مرا به خاطر خواهی آورد.»

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 1 سال پیش
عکس

𝘓𝘰𝘷𝘦 𝘪𝘴 𝘫𝘶𝘴𝘵 𝘢 𝘸𝘰𝘳𝘥 𝘶𝘯𝘵𝘪𝘭 𝙨𝙤𝙢𝙚𝙤𝙣𝙚 𝘤𝘰𝘮𝘦𝘴 𝘢𝘭𝘰𝘯𝘨 𝘢𝘯𝘥 𝘨𝘪𝘷𝘦𝘴 𝘪𝘵 𝘮𝘦𝘢𝘯𝘪𝘯𝘨.

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 1 سال پیش
عکس

‹𝗧𝗵𝗿𝗲𝗲 𝗽𝗼𝘄𝗲𝗿𝘀 𝗿𝘂𝗹𝗲 𝘁𝗵𝗲 𝘄𝗼𝗿𝗹𝗱› .𝖧𝗈𝗋𝗋𝗈, 𝖦𝗋𝖾𝖾𝖽 𝖺𝗇𝖽 𝖲𝗍𝗎𝗉𝗂𝖽𝗂𝗍𝗒`

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 1 سال پیش
عکس

𝗛𝗮𝗽𝗽𝘆 𝗕𝗶𝗿𝘁𝗵𝗱𝗮𝘆 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗂𝗀𝗇 𝗈𝖿 𝖦𝗈𝖽 𝗈𝗇 𝖾𝖺𝗋𝗍h from 𝗠𝗮𝗿𝘆𝗮V̸k̸-★

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 1 سال پیش
عکس

𝗟𝗢𝗩𝗘 𝗂𝗌 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗪𝗔𝗥 ; 𝖤𝖺𝗌𝗒 𝗍𝗈 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗍 ; 𝖣𝗂𝖿𝖿𝗂𝖼𝗎𝗅𝗍 𝗍𝗈 𝖾𝗇𝖽 . 𝖨𝗆𝗉𝗈𝗌𝗌𝗂𝖻𝗅𝖾 𝗍𝗈 𝖿𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 2 سال پیش
عکس

مگر میشود نیمی از جانت را به چشم ببینی ولی چشمان سیاه و کهکشانیاش، موهایی که به شب طعنه میزنند و خودت دلیل امواج پریشانش هستی، گناه کوچک مخفیانه ات را نشناسی؟

توییت
𝖬𝖺𝗋𝗒 2 سال پیش
عکس

احساسات پریشان و قلبی گریان .. زندگی در گرداب دردها محاصره شده بود .. در گردابی از دردهایی که نامی نداشت ، درکی نداشت .. تا زمانی که احساس میشد .. تنها باید حس میشد تا درک میشد.. چه تلخ بود .. اشک های پرغروری که در تاریکی ریخته میشد ..!