
هر کسی سزاوار یک نفر است که بتواند به چشمهایش نگاه کند و بگوید: تو کافی هستی. تو با تمام زخمهایت، بینقصی...

هر کسی سزاوار یک نفر است که بتواند به چشمهایش نگاه کند و بگوید: تو کافی هستی. تو با تمام زخمهایت، بینقصی...

من حالا چه هستم؟ هیچ مطلقا صفر! فردا چه خواهم شد؟ فردا ممکن است باز از میان مردگان برخیزم، زندگی نویی شروع کنم و انسان را تا هنوز کاملا در من تباه نشده کشف کنم. – فئودور داستایوفسکی

تو نه دوری تا انتظارت کشم و نه نزدیکی، تا دیدارت كنم و نه از آن منی، تا قلبم آرام گیرد و نه من محرومم از تو تا فراموشت کنم تو در میانهی همه چیزی. – محمود درویش

بخشیده ام ، شما هم اگر بخواهید میتوانید ببخشید ؛ آدم زمین نیست که بتواند بار همه این تلخ ای ها را به دوش بکشد .

چرا فکر میکنید هرچقدر کم محل بزارید من بیشتر میوفتم دنبالتون؟ شخصی برای آدم عزیز میشه که خودشو تو قلب پررنگ کنه.

مگر میشود نیمی از جانت را به چشم ببینی ولی چشمان سیاه و کهکشانیاش، موهایی که به شب طعنه میزنند و خودت دلیل امواج پریشانش هستی، گناه کوچک مخفیانه ات را نشناسی؟

احساسات پریشان و قلبی گریان .. زندگی در گرداب دردها محاصره شده بود .. در گردابی از دردهایی که نامی نداشت ، درکی نداشت .. تا زمانی که احساس میشد .. تنها باید حس میشد تا درک میشد.. چه تلخ بود .. اشک های پرغروری که در تاریکی ریخته میشد ..!