خاطره

عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد. یک روز جامدادی اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم. میدانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی ای بود، فقط من و خودکارها. وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده، میخواستم بگویم برای اینکه او آبی مینویسد. همیشه آبی...