طفلی به نام شادی دیریست گم شده است با چشم های روشن براق با گیسوانی به بالای آرزو هرکس ازو نشانی دارد ما را کند خبر این هم نشان ما یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر...
چو درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست تا درد عاشقی نچشد مرد، مرد نیست آغاز عشق یک نظرش با حلاوت است انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم با هرکه عشق جفت ست زین هردو فرد نیست شهدیست با شرنگ و نشاطی ست با تعب داروی دردناکست آن را که درد نیست آن کس که عشق بازد و جهان بازد و جهان بنمای عاشقی که رخ از عشق زرد نیست..
دختران شهر به روستا فکر می کنند دختران روستا در آرزوی شهر می میرند مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه خود نمی رسد؟...
اگه مال من بودی باهم معروف ترین آدمای شهر بودیم میخندوندمت اگه حالم بود هرجوری، وقتی درگیر غم بودی ولی حیف ترسویی، تو ترسویی
این را میخواهم به طور ضمنی باور کنم: انسان برای عشق و انقلاب به دنیا آمده است... -شایو-