داستان تصویر رو با خلاقیت خودتون بنویسید
| اتمام مسابقه | 1405/08/08 |
| ظرفیت مسابقه | 20 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
مردی در ایستگاه خود مانند مجسمه ای ایسته و به گل های طلایی روبه رویش می نگرد، گویی در ذهنش کسی را به یاد میآورد...
به دور دست ها نگاه کرد ، خاطرات داشتند یادش می آمدند . دقیقا همانجایی بود که باید می بود ، همان هوا ، همان گلهای زرد ، همان هایی که چند تایشان را چیده بود تا برای معشوقش ببرد . اما آن خاطرات مال ده ها سال پیش بودند موقعی که جوان بود، کاش قدر او را دانسته بود و رهایش نمیکرد ، اما دیگر دیر شده بود ، دیر...
هر روز، پیرمرد ماشینش را کنار آن تیر برق نگه میداشت و به جاده خیره میشد؛ همانجا که آخرین بار دخترش برای رفتن به شهر، دستش را تکان داده بود. سه سال گذشته بود. مردم میگفتند دخترش دیگر برنمیگردد. اما پیرمرد هر غروب میآمد؛ چون دخترش پیش از رفتن گفته بود: «بابا، اگه برگشتم و تو نبودی، چی؟» و او نمیخواست دخترش، حتی اگر فقط در خیال برمیگشت، پشت این جاده تنها بماند.
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)