قلمتون رو به چالش بکشید :)
| اتمام مسابقه | 1405/07/15 |
| ظرفیت مسابقه | 30 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | بدون مدال مسابقهتوسط سازنده مسابقه |
قهوه ی یخ کرده را در دستش فشرد.گل رز قرمز رنگ آخرین یادگاری او را روی پایش گذاشته بود.هفته ها بود که شب ها با لیوان قهوه و آن گل رز روی نیمکت منتظر او میماند.در انتهای یادداشتش نوشته بود هفته ی بعد برمیگردم همان جای همیشگی اما حالا سه هفته گذشته بود.لیوان قهوه و گل رز را روی نیمکت گذاشت وبه آسمان زیبای شب چشم دوخت و ناگهان اشکهایکی پس از دیگری از چشم هایش فرو ریخت در همین حال پیامکی روی گوشی اش آمدآن را باز کرداز طرف او بودببخشید دیر کردم در ایستگاه قطارم به سرعت ازجایش بلندشدوگل وقهوه جاماندند
گل رز : چرا ان فرد نمیآید؟ دیدن زجر کردین او سختترین کار است قهوه : احساسی نشو رز زی چیزی از پژمرده شدن و تمام شدن سخت تر نیست باد شدیدی وزید و گل رز به سختی خودش را روی نیمکت نگه داشت و قهوه هم خودش را نگه داشت _ منظورم این است اینکه ببینی کسی درد میکشد و توهم با او درد بکشی خیلی بد تر از پژمرده شدن است ، با اینکه او روز هاست منتظر است و آن فرد گفته بود ۳ روز دیگر میآید اما ... اما قهوه خندید زیرا او انسان هارا میشناخت او هم انسانی دگر بود ...
آن را خریده بود برای کسی که دوستش داشت... اما ناگهان او را در خیابان با شخص دیگری دید... پس آنها را همان جا رها کرد و رفت...
او خواهد آمد. بالاخره میاد دیگه . چشمم خشک شد از بس که به جاده چشم دوختم. او هنوز نیامده قهوه سرد شده و الان مزه اش تلخ تر شد تلخ مثل این عش.ق شکسته من. گل رز را این دست و آن دست می کنم دلم می خواد پر پر اش کنم پرت اش کنم یا هرچی چون دیگه مهم نیست صاحب که قرار بود داشته باشدش مدت هاست که نیامده. از جایم بلند می شوم و میروم تا به زندگی کسا لت بار خودم برسم. اما گل و قهو را می گذارم شاید او روزی بیاید.
دستم هنوز گرمِ لیوانِ قهوهست، ولی تو دیگه نیستی که بخندد و بگی «تلخش هم به عشقِ ما میارزه». سیامین سالِ تولدم بود. بادی که از سمتِ دریا میآمد، بوی نمک و تو رو میآورد. گفتی «درست روی همین سنگ بنشین» — همون سنگی که حالا روی آن، این گلِ قرمز هم مثل من، بیصدا شده و به سمتِ دریا خیره مانده. من هنوز نمیفهمم. آمار میگن «یکی از احساسات کسانی که رهاشون کردهای»... ولی تو کجا رها کردی؟ تو دستِ خودت بود، لیوان دستِ من، و آینده دستِ هر دویمان. دریا نمیداند چه چیزی از ما گرفت.
قهوه سردش شده بود، گل جونش رو به اتمام بود. شاید مالکشان یادشان رفته بود، شاید کاری داشت. شاید مشکل از آن ها بود. آیا قهوه زیادی تلخ بود؟ آیا بوی رز او را آزار میداد؟ در شاید ها و اگر ها غرق شده بود. گلی که باید میدرخشید روی نیمکت با گلبرگ های خیس افتاده بود. قهوه ی داغ و شیرین، حالا سرد و تلخ شده بود. اما چه فایده؟ کسی برای یک گل یا یک نوشیدنی بر نمیگردد..
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
برای برنده خودم امتیاز میزنم 5000