با خلاقیت خودتون برای تصویر داستان بنویسید
| اتمام مسابقه | 1405/07/21 |
| ظرفیت مسابقه | 20 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | بدون مدال مسابقهتوسط سازنده مسابقه |
در کلیسا، هوا بوی موم و عود داشت. عروس سفیدپوش زانو خم کرد و سر بر سینهی مرد گذاشت و مرد سنگی بود که سالها باران خورده و نرم نشده بود. کشیش واژهها را گفت، اما در هوا گم شدند؛ مثل نامههایی که هرگز نمیرسند. پشت سرش زنی با روسری آبی نگاه میکرد، پر از حرفهایی که نمیشد گفت. ساعت بزرگ ایستاد. شمعی لرزید و خاموش شد. و عروس، هنوز خم بود، مثل پرندهای در قفس، منتظر کسی که هرگز نمیآید.
و او دق کرد . نه برای ترس و شوق از عروس شدن از دوری او....
داماد برای چندمین بار پرسید: اگر در روز عروسی الهه ی مرگ بیاید تا روح من را بگیرد، تو قول می دهی تا آخر عمرمرا دوست داشته باشیعروس جواب داد: بله. آنها با قدم هایی آرام وارد سالن شدند. کشیش وارد شد ولی قبل از اینکه شروع به صحبت کند الهه ی مرگ آمد و جلوی داماد ایستاد. او گفت: می خواهم روحت را بدزدم. اما هنگامی که دستانش را به جلو آورد در نهایت عروس خمیده بود و در حالی که نفس های آخرش را می کشید گفت: حالا تو قول بده مرا تا آخر عمر دوست داشته باشی. جانم را برایت می دهم. سپس در آغوش داماد افتاد
چون طولانی بود توی دوتا بخش نوشتم، اول سمت راستی رو بخونید و ادامه اش سمت چپه❤️
🗣️:بالاخره سم کار کرد! صدای درون خدمتکار قصر که پر از کینه و نفرت بود در درون جمعیت موج میزد؛او بالاخره موفق شده بود تا بانوی مورد نظر خودش را جایگزین ملکه فعلی کند؛اما هیچ کس نمی دانست که پس از این ماجرا طلسم وحشتناکی تمام وجود او را فراگیر می کند؛او خوشحال بود اما در آینده ای بسیار نزدیک عذاب و اذیت دردناکی منتظرش بود؛عروس در ظاهر مرده بود اما روح او تا ابد در درون خدمتکار قرار میگیرد و او هر لحظه آرزوی مر_گ می کند!(چقدر ترسناک شد!😅)
مرد سکوت کرد ، سکوتی که انگار سال ها طول خواهد کشید ، او قول داده بود ، میخواست کنار دخترکی فقیر که قرار بود ملکه ی یک سرزمین شود ، ازدواج کند ...ولی ، ...سکوت کرد ،،، این راحت ترین کاری بود که میتوانست کند ،، اشک های دخترک جاری شد ....اشک هایش مانند سیلی توقف ناپذیر میریختند، ولی بعد از چند ثانیه از حال رفت ، سربازان او را گرفتند ، ولی ، مرد ، همچنان در سکوت غرق شده بود و ، از مراسم ، خارج شد ، و ، جوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده ، به راه خود ادامه داد
توی یا عروسی عروس از حال میره بعدش داماد میگیرش بقیع دارن بهش میخندن😃🦦
دیگر قلبش نمی کشید تحمل درد برایش سخت تر از هرچی بود. نوبت به او رسیده بود باید جواب میداد تا این اzدواج صورت بگیرد. اما دهانش باز نمی شد. اگر بله بگویم چه؟ اوه آن گاه با این مرد زندگی ام تباه خواهد شد. قلبش که مثل یک طبل می تپید ناگهان ایستاد. دنیا در مقابل چشمانش تیره و تار شد و آنجا بود که روی دستان پدرش مانند پرنده ای تیر خورده افتاد.
دو جوان خوش سیما بودند به نام های کاردنیو و دن فرناندو. کاردنیو دل در گرو دختری بنام لوسیندا داشت و دن فرناندو روزی از او خواست که لوسیندا را ببیند. کاردنیو پذیرفت و او را نزد لوسیندا برد، ولی دن فرناندو نیز شیفته لوسیندا شد، هرچند بروز نداد. یک روز که کاردنیو در سفر بود، نامه ای از لوسیندا بدستش رسید:دن فرناندو از من خواستگاری کرده و مادر و پدرم شیفته مال اش شده اند. هرچه زودتر برگرد. کاردنیو برگشت و دید مجلس عروسی برپا شده. عاقد خطبه را خواند و همه منتظر {بله} ی عروس بودند که لوسیندا غش کرد.
داماد:تو در روز خوب مردی عروس:دوست داشتم🤣🤣🤣 شوخی بود
عروس بعد دیدن قیمت ها
هیچ کس نمیدانست در آن روز چه اتفاقی قرار است بیافتد هیچکس نمیدانست عروسی که سالها درد و رنج کشیده بود و قرار بود بلاخره ازدواج کند ناگهان دچار نارسایی قلبی شود و بم.یرد... هیچ کس باورش نمیشد.. امیلی دختری که سالها تا پای ازدواج رفته و برگشته و با سختی به عشق خود رسیده انقدر خوش شانس نبود که بالاخره به ارزوی خود برسد در روز ازدواجش جلوی عشق زندگیش و تمام فامیل دار فانی را وداع بگوید....
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
مال من چرا منتشر نمیشه، پوسیدم