این جمله را ادامه گرفت « زمان از حرکت ایستاد و قل.بم دیگر نتپید وقتی که او برای بار دوم گفت...»
| اتمام مسابقه | 1405/07/17 |
| ظرفیت مسابقه | 40 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
زمان از حرکت ایستاد و قلبم دیگر نتپید وقتی که او برای بار دوم گفت: «دوستت دارم.» بار اول، شنیده بودم و به شوق کودکی که در خیالش ماه را از آسمان چیده، خندیده بودم؛ اما بار دوم، واژهها دیگر واژه نبودند. مثل باران که نخست بر خاک مینشیند و سپس در ریشهها راه میگیرد، در من فرو رفتند. نگاهم روی لبهایش ماند؛ لبهایی که تکان خوردند و جهان را از مدار بیرون بردند. حس کردم هوا سنگین شد، پر از بویی که فقط با یاد او میآمد—بوی باران روی آجرهای کهنه، بوی چای که در استکانی سرد میشود.
هیچوقت نتوانستم دوستت نداشته باشم. اوژنی می خندی ؟ می خندی اوژنی ؟
برات مرغ سوخاری نمیخرم...
زمان از حرکت ایستاد و قلبم دیگر نتپید، وقتی که او برای بار دوم گفت: «دوستت دارم»؛ و من برای اولینبار، هیچ حسی نداشتم.» یا زمان از حرکت ایستاد و قلبم دیگر نتپید، وقتی که او برای بار دوم گفت: «دوستت دارم»؛ چون اینبار میدانستم دروغ میگوید.» بینشون گیر کرده بودم،به نظرتون کدوم بهتره؟
وقتی که او برای بار دوم گفت : لطفاً ، پیشم بمون ، لطفا...
خیلی براش زحمت کشیدم، اگه دوسش داشتید یا درکش کردید (که البته از صمیم قلبم امیدوارم نکرده باشید.)، خوشحال میشم لایک کنید!💘
زمان از حرکت ایستاد و قل.بم دیگر نتپید وقتی که او برای بار دوم گفت تمام زندگیم تنها بودم و به م.گ خود می اندیشیدم اما حال که م.گ تو را میبینم اشک های فراوانی در چشمانم موج و حلقه می زنند. تو تنها امید من بودی خداحافظ امید زندگی من
زمان از حرکت ایستاد و قلبم دیگر نتپید، وقتی که او برای بار دوم گفت: «من هیچوقت تو را فراموش نکردهام.» چند لحظه فقط نگاهش کردم. انگار تمام حرفهایی که سالها در ذهنم مرور کرده بودم، ناگهان بیمعنا شدند. سکوت بین ما سنگین بود؛ اما در میان آن سکوت، چیزی تغییر کرده بود. چیزی شبیه شروع دوباره، شبیه فرصتی که فکر میکردم برای همیشه از دست رفته است. لبخند کمرنگی زدم و آرام گفتم: «پس چرا اینهمه دیر؟» او سرش را پایین انداخت و گفت: «چون گاهی آدم باید خیلی دور برود تا بفهمد خانهاش کجاست.»
زمان از حرکت استاد و قلبم دیگر نتپید وقتی او برای بار دوم گفت: باید باور کنی. به صورتم چنگ کشیدم. اتاق دور سرم میچرخید. معده ام هم میخورد و دستانم لحظه ای از لرزش دست نمیکشیدند. حارث سیگاری آتش زد و گوشه ی لبش گذاشت. عکس های محمد را روی زمین در مقابل چشمانم ریخت. در بعضی عکس ها با خطوط قرمز چیزی مشخص کرده بودند. نزدیک ترین عکس را برداشتم و بر چشمانم کشیدم. عکس را بو.سیدم، بوییدم و نگاه کردم. خودش بود عزیز دل من که حالا توسط این موجود انسان نما در ناکجا زیر متری خاک خفته بود.
زمان ایستاد و ق.لبم دیگر نتپید وقتی که او برای بار دوم گفت"همش یک بازی بود....تورا بازی دادم ، هیچوقت دوستت نداشتم....هیچوقت..."
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)