«همهی ما یک نقطهی عطف در زندگی داریم؛ یک لحظه، یک تصمیم، یک شکست یا یک موفقیت که همهچیز را تغییر داد. شاید یک کتاب بود که دیدگاهات را عوض کرد، یک آدم که مسیرت را منحرف کرد، یا یک اتفاق کوچک که به یک تحول بزرگ تبدیل شد. حالا نوبت توست: آن اتفاق را برای ما بنویس. کوتاه یا بلند، ساده یا پیچیده؛ مهم نیست. مهم این است که واقعی باشد و از تهدلت نوشته شده باشد.
| اتمام مسابقه | 1405/06/14 |
| ظرفیت مسابقه | 50 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
ایران ، ایران نقطه عطف من بود.دو روز از ماه زیبای دی هجدهم و نوزدهم ، من فهمیدم قوی نیستم ، فهمیدم شجاع نیستم ، فهمیدم جسور نیستم ،و فهمیدم من لیاقت بالاترین مقام یعنی گرفتن واژه ی جاوید نام رو کنار اسمم ندارم ، اون دو رو ز نقطه ی عطف من بود ، و من تصمیم گرفتم عوض شم بجنگم بجنگم بجنگم...برای مردمم برای نسل بعدم که اونها دیگه مثل من و ما نباشن و هدفم تغییر کرد ، رویام تغییر کرد ، آرزو هام تغیر کرد ...
راستش...یه بازه زمانی بود که من توی یه پلتفرم مورد قلدری مجازی قرار گرفته بودم تا اینکه با یکی اشنا شدم، اعتماد کردم و وضعیتمو بهش گفتم، اونم منو از یه ادم ترسو بتدیل کرد یه به ادم شجاع، دیگه از قلدری مجازی نمیترسم، همش بخاطر اون:)
سختی ها_رنج_زندگیم💔
از سن ۱۰ سالگی یک تغییر عجیب کردم من سعی میکردم مثل یک دختر ۲۰ ساله رفتار کنم بعد یک سال نظرم رو عوض کردم و از اونجا به بعد انگار نمیتونستم دست بردارم و عادت کردم مدل خندیدنم ، علایقم ، مدل حرف زدنم و... و خب اینجوری بودم که وایی موهام خیلی بد نیست؟ آرایشم پاک شده نکنه کسی خوشش نیاد ؟ آیا توسط دیگران پذیرفته میشم؟ و... خیلییی سر این قضیه اذیت میشدم علایقم تغییر کرد مثلا اون موقع کرومی دوست داشتم الان چیزای پینترستی
وقتی هشتمی بودم، با بچه های کلاسمون خیلی گرم گرفته بودم. ما باهم خیلی صمیمی بودیم و یجورایی من مشتی و محبوب کلاس بودم که به همه توی درساشون کمک می کرد. اما بعد از یه شایعه ی مسخره تمام محبوبیتم فرو ریخت و دوستام ولم کردن.چرا؟ چون توی بین تعطیلی اومده بودم مدرسه! لقبم شد پاچه خو.ار اعظم و کل کلاس مسخره ام می کردن.دیگه محبوب نبودم و تنها کسایی که تو مدرسه پشتم بودن و واقعیت رو میدونستن، رفیقای واقعیم، بعضی از معلما و ناظممون بودن. من یه فروپاشی کوتاه مدت داشتم ولی بعد ها همین بود که بهم فهموند که:
وقتی تصمیم گرفتم برای اول بار به اون آدم نه بگم و جلوش وایستدم
ببین، وقتی که فهمیدم اگه قرار باشه حواسم به همه باشه که خوشحال باشن، نباید خودم یادم بره درحالی مه این اتفاق افتاده، یه جوری نگران خوشحالی اطرافیانم بودم که دیدم بعضی وقتا خودم خوشحال نیستم، و از خوشحال نبودن من هم خیلی ها باز ناراحتن
هنوز زندگیم متحول نشده...
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)