یه داستان کوتاه بنویسید که توش شخصیتش صاحب این اتاق آشکار باشه مثلا: من الکساندرم و امشب از فرط خستگی پناه میبرم به اتاق دنج و کوچکم.عینکم را در می آورم تا چشمان استراحت کند.یک فنجان کوچک چای برایم کافیست اما شوق مطالعه نمی گذارد من استراحت کنم پس ۴تا کتاب بر میدارم تا یکی را انتخاب کنم.من غرق در رویاهای هر کتاب میشوم....
| اتمام مسابقه | 1405/05/04 |
| ظرفیت مسابقه | 25 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
| ظرفیت شرکت در این مسابقه تکمیل شده | |
صاحب این اتاق هوش مصنوعیه ✅
دوباره از شر آدم ها و روز شلوغ به شب و کتابخانه اش پناه برده بود. تنها جایی که برای او حکم دژ غیرقابل نفوذ و محدوده امنش را داشت. تنها جایی که تا بعد از نیمه شب در حضور قلم، کتاب ها، دفتر و نور ضعیف چراغ مطالعه اش می نشست و با همراهی جناب قلم، هرآنچه که دوست می داشت در سینه دفتر ثبت می کرد. بدون آنکه نگران حضور ناگهانی مزاحمی باشد. گاهی اگر خوش شانس می بود باران بیرون از پنجره برای او ساز می زد. سازی که ملودی اش تنها بوی خاک نم خورده و شر شر خمار کننده بود. تا جایی که تونستم سعی کردم زیبا باشه.
هر کی هست قطعا عینکیه کتابخوانه و می تونه پیر هم باشه به کتاب علاقه داره عینکیه ممکنه پیر باشه کتاب های کلاسیک رو دست داره مثل Little princess یا secret garden پس حدس من یک مادربزرگه یا یک پدر بزرگ
شخصيت شاعرانه و عاشق كتاب خواندن و معني هر جمله رو از زاويه ديگه اي ميبينه و دنبال آرامش آرامش بي حمتي براي تفكر فكر كردن به زيبايي هاي افرينش
اتاق کاترین جزیرهای در اقیانوس سکوت بود؛ جایی که نور چراغ، بر تن کتابها رقصی طلایی میکرد و عطر قهوه با بوی خاطرات در هم میآمیخت. او پشت میز چوبی، با عینکی که دریچهای به جهان رویا بود، از پیله واقعیت بیرون میخزید و پروانهوار در باغهای خیال بال میگشود. در این خلوت، کاترین نه یک خواننده، که فرمانروای سرزمین قصهها بود؛ جایی که هر شب، آغوشش برای یک داستان تازه باز میشد.🧚♀️🪷
من صاحب اتاقی نیستم که همیشه مرتب باشد صاحب اتاقی ام که هر آشفتگی اش نشانی از یک زندگی ناتمام است در را که می بندم جهان پشت همان دستگیره جا می ماند اینجا زمان با عقربه های ساعت پیش نمی رود با بخار فنجانی که آرام محو می شود و با نوری که از پنجره روی کتاب های نیمه باز می افتد هر وسیله در این اتاق چیزی را از یاد نبرده است مدادی که هنوز بوی واژه های نانوشته را می دهد کاغذی که گوشه اش از شتاب یک فکر تا شده و لیوانی که چای در آن همیشه پیش از تمام شدن سرد می شود
قرار بود.دلتنگ زندگی ساده. او آرامش می خواست . زمانی که در دل طوفان باشی آرام هستی. او در دل آرامش و زندگی ساده بود اما این زندگی او را بی قرار تر می کرد. پیر شده بود. از درون خشکیده بود. رویا های خشکیده ، زندگی های خشکیده ،قلب های خشکیده چای را در فنجان ریخت دست اش می لرزید اما قطره ی از فنجان نریخت. عینک اش را از چشمان اش برداشت و دستان اش مانند پنجره روی چشمان اش قرار داد. مقاله اش برای《گیاهان وحشی ناشناخته》را باید تا فردا تمام می کرد.
منظمه چون کتاب ها رو به ترتیب قطر روی هم گذاشته دنبال انگیزه و نیازمند شنیده شدنه چون یک کاغذ انگیزشی به دیوارش چسبونده مطالعه آرومش میکنه چون چایی کنار عینک و کتاب بازه
آدم خیلی آرومی هست و همش کتاب میخونه و عاشق ماجراجویی هست
لبخندزنان به سوی پناهگاه امنم،اتاقم میروم.دقایقی رو منتظر موندم تا سکوت بیشتری در اختیار باشد.و حالا،وقت آن است.عینک قهوه ایام رو در میارم و چشمانم رو مالش میدم.به چهار کتاب روی میزم نگاه میکنم و برقی در چشمانم نمایان میشود.یکی از آن رو با شوق وعلاقه بازمیکنم و گرم خواندن میشوم.چشمانم روی نوشته های کتاب پرسه میزنند و هرازگاهی قهوه سردم رو مینوشم.بعد از یک ساعت خواندن،کتاب رو میبندم و خمیازه میکشم.به کتاب های روی قفسه نگاهی میندازم و لبخندی بر لبم به وجودمی آید.روزی کتاب من هم میان آنهاخواهد بود
هر شب، قبل از خواب، یکی از کتابها را برمیداشت و توی صندلی راحتی مینشست. اما امشب فرق داشت. امشب باد از پنجرهٔ نیمهباز میوزید و پردهها را تکان میداد، انگار کسی پشتشان ایستاده. لبخند زد و به عکس سیاهوسفیدی روی دیوار نگاه کرد: دختر کوچکی با کلاه لبهدار، کنار یک درخت سیب. مادربزرگش. همان کسی که به او یاد داده بود «کتاب، رویایی است که توی دستت نگهش داری». امشب، «آنهی گرین گیبلز» را برداشت.
یک پیرمرد سالخورده که عش. قش ولش کرده و حالا عاشق مطالعه کردن میشه . ساکت و آرومه و همیشه به همه کمک میکنه .
من هر غروب آفتاب کنار میزم و بر روی صندلی ام مینشینم.او هم پهلوی من روی صندلی خودش مینشیند.آخر میدانید؟! از پنجره روبه روی صندلی هایمان غروب زیباتر دیده میشود.من عینکم را برمیدارم و برای او با صدای بلند کتاب میخوانم.او هم با عل.اقه گوش میدهد.اما حیف که هیچ کس جز من او ، کتاب ها و غروب را نمیبیند.فقط منی را میبیند که روی تخت در سکوت به گوشه ای خیره شده ام. اما پیش خودمان بماند خب؟ دلم برای همه ی موجوداتی که او را نمیبینند میسوزد.
صاحب این اتاق ، فردی است که عاشق کتاب هاست . بعضی وقتها کارهایش را بخاطر کتاب هایش عقب می اندازد . ممکن است هر روز به کتابخانه برود تا در آرامش در داستان های کتاب غرق شود ..... ( راستشو بخوای خودمم اینطوریم 🤣 )
.....
یک شخص ساکت و کلاسیک که عاشق نوشتنه و تو سکوت میخواد به موفقیت برسه کسی که خیلی خوب و خوشگله اما نادیده گرفته میشه
هوشی که مصنوعی است🤡🤌
چون استاد نویسندگی ام سلام....یعنی....بله....من ...نوین اسکمندر.....پسری ۲۷ ساله...بعد آگرچزی خسته کننده به اتاق مطالعه ام پناه میبرم....جایی که میتوانم از این دنیای خسته کننده به دنیای فراتر از رنگ و حس ها بروم...و احساساتم را ...درون ورق های کهنه و قدیمی کتاب ها .جای بگزارم......و..خود واقعی ام باشم....بله......این کار...یعنی کتاب خواندن.....سرشار از رنگ و بو و حس هوایی است که در هیچ کاری دیگری نمیشود پیدایش کرد
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
حتما باید کوتاه باشه؟
احساس میکنم کسی ای که تو این اتاق زندگی میکنه به کتاب پناه آورده.
احساس میکنم کسی ای که تو این اتاق زندگی میکنه به کتاب پنهاه آورده.