راجع به تصویر یک داستان یا سناریو کوتاه و پر محتوا بنویس ، موفق باشی 🤗
| اتمام مسابقه | 1405/04/27 |
| ظرفیت مسابقه | 50 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
| شرکت در این مسابقه | |
امیدوارم دوست داشته باشین♥️♥️ چون زیاد بود توی عکس نوشتم...
در سکوت غروبی غمناک، کنار آبی آرام و سرد، دختری تنها نشسته و به خاطرات رفتهای که چون شبحی در کنارش حضور دارد خیره شده است. شاید در این تنهایی پژواک حضوری گمشده را میشنود یا در خیال روزهای رفته گم شده است. تصویرحسِ دلتنگی، وداع، و یاد کسانی را تداعی میکند که دیگر نیستند اما حضورشان همچنان احساس میشود.
هم صحبت سکوت هرغروب، دخترک کنار مرداب مینشست و با دختری از جنس نور درد هایش را قسمت میکرد آن دختر هیچ وقت حرف نمیزد او را قضاوت نمیکرد فقط گوش میداد سال ها بد وقتی دختر دیگر برنگشت، فهمید اون هم صحبت خاموش کسی جر امید درون خودش نبوده است گاهی تمام چیزی که برای نجات لازم داریم باور کردن نوری است که در وجود خودمان است🍃
کنار آب، دختر با خاطرهی خودش نشسته بود با همان دختری که قبلِ غم،قبل از اون اتفاقی که باعث شد دیگه اون آدم سابق نشه همان دختری که بلندتر میخندید و خنده هایش واقعی بود
مردمِ اینجا از این مرداب میترسند، میگویند اینجا جنزده است. اما من میدانم که او تنها موجودِ مهربانِ این منطقه است. او از دلِ مه بیرون میآید، کنارم مینشیند و به حرف های بیربطِ من دربارهی روزهای سخت گوش میدهد، بیآنکه چیزی بگوید.
از آن حادثه ی بزرگ ، چندماه می گذرد. او هنوز هم نمی توانست آنرا هضم کند. چرا؟ چرا او ؟ آن شب او خوابش نمی برد ...به رودخانه ای رفت که با هم در بچگی در کنار آن بازی می کردند. با خودش عهد بسته بود که تا زنده است آن رود را فراموش نکند. اما آن شب، یک معجزه رخ داد. او خواب می دید؟ نوری طلایی روبرویش می درخشید ، او برای اولین بار پس از مدتی او را دید! او به دختر گفت : من همه جا کنار تو هستم، حتی بعد از مر...م! اشک شوق از چهره ی دختر فرو می ریخت. او پس از مدت ها آرامش واقعی را تجربه کرد🙂
دخترک به صدای امواج دریا گوش میکرد ، او تنها بود دیگر کسی وجود نداشت که با او در گندم زار قدم بزند کسی وجود نداشت که بی دلیل اورا در اغوش بگیرد تنها سایه ای بود ، سایه ای که تمام مدت کنار دخترک بود همان که یاد اوری میکرد تو تنها نیستی ! سایه ای که شده بود تنها محرم راز دخترک اما چه گویم از تنهایی وجود او ..
هر روز دخترک روی اسکلهی چوبی مینشست. همه فکر میکردند تنهاست. اما او تنها نبود. کنار او، دوستی از جنس نور مینشست؛ دوستی که فقط با قلب دیده میشد، نه با چشم. آنها ساعتها حرف میزدند؛ از آرزوهای نیمهکاره، از آدمهایی که رفته بودند، و از روزهایی که دیگر برنمیگشتند. روزی رهگذری از کنار دریاچه گذشت و با تعجب پرسید: چرا هر روز اینجا میای؟ اینجا که کسی نیست... دختر لبخند زد و گفت: بعضی آدما وقتی میرن فقط خاطراتشونو باقی میزارن...
کنار مرداب مهآلود، دختری نشسته بود و در سکوت به آب خیره شده بود. کنار او، سایهای شفاف از خودش دیده میشد؛ انگار بخشی از روحش که در گذشته جا مانده، هنوز ترکش نکرده بود. آنجا تنهایی فقط نبودن آدمها نبود، بلکه بودنِ خاطرههایی بود که هنوز نفس میکشیدند. او با سکوتش با گذشته حرف میزد؛ با بخشی از خودش که نه کاملاً رفته بود، نه میتوانست برگردد.
والا خلاقیت ندارم که بخوام امتحانش کنم
به انعکاس خودش توی رودخونه خیره شد نمیدونست روی تصمیمی که گرفته بود مصممه هنوز یا نه اون تصمیم رو توی آشفته ترین حال روحیش گرفته بود پاهاشو تکون داد و نفس عمیقی کشید روی دستاش بلند شد و خودشو به اعماق رودخونه پرت کرد هیچکس متوجه غرق شدنش نشد چون کسی رو نداشت که بخواد نگرانش بشه جز روحی که تمام مدت حواسش بهش بود و تنهاش نذاشته بود اون روح وقتی مطمئن شد دختر دیگه کامل ارتباطش با این دنیا تموم شده به دنبال فرد دیگه ای برای خیره شدن بهش گشت..
دختری که نمیداند روح گمشده اش هر جا که او میرود کنارش است و با او حرف میزند
روزی دخترکی قاشق یک پسر شد .نه برای اینکه رابطه ای میخواست ،،،چون پسر با بقیه فرق داشت ،،،روزی به دوستش پسر را معرفی کرد ،،، ولی دوست گفت کسی را نمیبیند،،،،، در آخر ،،،پسر یک روح بود ، یک روح سفید و نورانی ،،،، ولی برای دخترک،،،،، آن روح،،، همه ی زندگی اش بود
کمی جلو تر رفت و بر روی تکه چوبی کهنه نشست. تنهایی او را رنج می داد و از روز های خوش زندگی اش تنها خاطراتی باقی مانده بود که مانند روحی همیشه در کنارش بود. کمی سرش را چرخش داد. وزش باد ، صدای آب و همینطور درخت هایی که همه جا را پوشانده بودند. موهای بلد و پریشان او جلوی دیدش را گرفتند غمی که در دل کوچک او بود به سختی قابل تحمل بود
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
ممنون از تمام عزیزانی که شرکت کرده بودند ، داستان های همه عالی بود و هر کدام از دیگری بهتر بود
طولانی شده نمیاد🤡💔
متاسفم که این اتفاق افتاد ، مطمئنم داستانت عالی شده ❤
اگه بخوای می تونی دوباره امتحان کنی شاید مشکل فنی ای پیش آمده
سپاس زیبارو✨
به لیمیت رسیده بود، بخاطر همین نشد ادامهش رو بنویسم