اون لحظه رو که وقتی تو بچگی میرفتید خونه مادربزرگ پدربزرگتون و با بقیه بچه ها بازی میکردید و همه کنار هم خوشحال بودن و میگفتن و می خندیدن حسش چطوری بود ؟ به سبک خودت تعریفش کن اون حس رو
| اتمام مسابقه | 1405/04/16 |
| ظرفیت مسابقه | 30 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
خونه مادربزرگه هزار تا قصه داره خونه مادربزرگه شادی و غصه داره خونه مادربزرگه حرفای تازه داره خونه مادربزرگه گیاه و سبزه داره کنار خونه ما همیشه سبزه زاره دشتاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره دل وقتی مهربونه، شادی میاد میمونه خوشبختی از رو دیوار، سر میکشه تو خونه خونه مادربزرگه هزار تا قصه داره خونه مادربزرگه شادی و غصه داره خونه مادربزرگه حرفای تازه داره خونه مادربزرگه گیاه و سبزه داره آره دیگه❤️🩹✨️
بدون نگرانی ، بدون هیچ مشکلی ، آزادی ، احساس خوشحالی واقعی...
یه حس جادویی، انگار یه منه دیگه اون دورانو زندگی کرده
من پدر بزرگ نداشتم و نتوستم این حس رو تجربه کنم ولی ، وقتی خونه مامان بزرگم بودم .... انگار با این که همه خاطرات مغذم سیاه و سفیده اون قسمت رنگ داره:) انگار همین دیروز بوده ، اون قسمت از خاطراتم صدا داره، مزه داره، احساسات داره انگار یک موجود زنده است.
نه دیروزی در کار بود و نه فردایی. فقط همین لحظه، فقط خودمون، فقط اینجا!!
صدای جیغ و خندههای ما که توی حیاط میپیچید، با صدای ملایمِ چای خوردنِ بزرگترها در ایوان قاطی شده بود. بوی نان تازه و چایِ دمکشیده، با بوی هیجانِ بازیهایمان یکی شده بود. اون موقع، بزرگترین دغدغه هام این بود که بازی چقدر طول میکشه کی نوبتِ اومن میشه هیچکس نمیدونست که داریم در حالِ جمع کردنِ گرانبهاترین داراییهای زندگیمان هستیم. آن حس، مثل یک پتوی گرم در یک شب سرد بود🙃❣️ هرکی لایک کرد ی درخواستشو بر اورده میکنم🤤🥹✨
نظرات دیگران برام مهم نبود داد میزدم گریه میکردم و خوشحال بودم
عجب حال هوای خوبی بود! بدون هیچ دغدغه و نگرانی! همه شاد و خوشحال بودن! هیچکس هم غمگین نبود! اون روز انگار روز خاصی بود! چون حتی طبیعت هم این را میدانست و بهترین شکل خود را حفظ کرده بود!
حس؟..... حس زندگی خنده های بی دلیل حس نفس کشیدن و در اومدن از قفس
اون لحظهها یه جورایی شبیه یه دنیای جدا بودن… دنیایی که انگار زمان توش آرومتر میگذشت. وقتی میرفتیم خونه مادربزرگ و پدربزرگ، همه چیز یه بوی خاص داشت… بوی غذاهای خونگی، صدای خندهها، و اون شلوغی قشنگی که هیچوقت خستهکننده نبود. بچهها از هر طرف میدویدن، یکی دنبال بازی بود، یکی دنبال شیطنت، یکی هم فقط میخندید بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشه. بزرگترها یه گوشه نشسته بودن، حرف میزدن و گاهی هم از ته دل میخندیدن، و ما بچهها فکر میکردیم اون خندهها یعنی دنیا کاملاً امنه. هیچ فکری از فردا نبود.
حس خوبی بود حسین آزادی و رهایی از غم ها رو داشت یه حسی که مثل اون تو دنیا وجود نداشت همه میدونستیم یه روزی دیگه نمیشه بازی کرد و جمع شد ولی بازی ادامه داشت لحظات شادی و غم همه در کنار هم سازنده اون لحظات شیرین بودن ....
خب راستش من اصلا اون روز ها رو تجربه نکردم وقتی بچه بودم و بازی میکردم مامانبزرگ مامانم فو-ت کرد و حال همه خیلی بد بود ما تهران زندگی میکنیم ولی بقیه خانوادمون شهر های دیگن بعدش کرونا شد کلا هیج وقت پیش نیومد جمع شیم خونه مامانبزرگم اینا بازی کنیم...
اونقدر میخندیدیم که دلدرد میگرفتیم، بدون اینکه بدانیم فردا قرار است قسط بدهیم، امتحان ریاضی داشته باشیم یا غصه آینده را بخوریم. تمامِ گذشته و آیندهی ما در همان لحظه خلاصه میشد: «نفرِ بعدی که قراره چشم بذاره کیه؟» حسِ غریبِ آن روزها، «امنیتِ بیپایان» بود. انگار دیوارهای آن خانه آنقدر محکم بودند که هیچ غمی از دنیای بزرگترها نمیتوانست از مرز حیاط رد بشود. وقتی شب میشد و همهمان کنار هم روی پتوهای گلگلیِ پهنشده روی زمین دراز میکشیدیم و به سقف نگاه میکردیم
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)