اگه یه کتاب بنویسی راجب کسی که عاشقش بودی و بهش نرسیدی، صفحه ی آخرش چی می نویسی؟
| اتمام مسابقه | 1405/03/28 |
| ظرفیت مسابقه | 100 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
| شرکت در این مسابقه | |
توی چند خط پایانیش مینوشتم من او را هنوزم توی اعماق ذهنم میبینم ولی خیلی از چیز ها امکان پذیر نیسن.
«دوستت دارم، نه برای مالک شدنت، که برای رنگین شدنِ روزهایی که چشمانت را در خیالم دیدم. به تو نرسیدم، اما تو به تمامِ آرزوهایم رسیدی. خدا را شکر که تو در این دنیا بودی، حتی اگر برای نفس های من نبودی. حالا می روم تا عشق را جایی دیگر خرج کنم، اما ته دلم همیشه یک صندلی خالی برای تو هست. تو هیچ وقت مال من نبودی، اما عشق به تو همیشه مالِ تمامِ لحظاتِ خوبِ زندگیِ من بود. خداحافظ ای قشنگترین قصه ی ناتمام من... ممنون که بودی.»
و حالا که این کلمات به انتها رسیدهاند، میفهمم که نرسیدن، پایان راه نبود؛ بلکه یک سبک ماندن بود. من تو را در تمام نرفتههام، در تمام حرفهای نگفتهام و در تمام لحظههایی که میتوانستیم باشیم و نشدیم، حفظ کردم. این کتاب را اینجا میبندم؛ نه برای آنکه تمام شوی، بلکه برای آنکه اجازه دهم در امنترین جای ذهنم، همیشه همانطور جوان، همانطور خندان و همانطور بینقص باقی بمانی.تو در دنیای من، به زیباترین شکل ممکن اتفاق افتادی.همین برای یک عمر دوست داشتن، کافی بود.
خونه به کلاغش نرسید..
?Maybe in another life
«به دروغِ من، به بیخیالیِ من، به رفتنِ من…بخندد. او خوشبخت است، و من در این خوشبختیِ او، به قیمت “هرگز نرسیدنم”، تا ابد گم شدهام. این داستان عشق من بود: “من باختم تا او ببرد.”»
مینویسم هر کسی از این دنیا چیزی برداشت.من دست برداشتم...💔
«آخرین جمله را نوشتم و کتاب بسته شد. تنها چیزی که بسته نشد، زخمی بود که نام تو را داشت.»
و من با چشمهایی باز دیدم که تمام تلاشهایم برای عشق عبث بوده است و او، دگر رفته است.
و اون هیچوقت نفهمید.
اینجا چیزی ننوشتم . ( متنم زیاد بود و مجبور شدم رو عکس بنویسمش 🫠 )
او رفت و این مهم نیست..... آدم ها می آیند که بروند....
همه ی داستان ها پایان خوشی ندارند ، ولی حداقل خوشحالم در آغوش تو جان دادم محبوبم:)
دیگر ، آن مو های آشفته اش و آن چشم های خیره به من را هرگز ندیدم
مینویسم : در دنیایی که هزاران مال و جان وجود داشت در زوال شانس خود به یاری که در گوهر وجود خود پنهان کرده بودم نرسیدم زیرا در بودن او در این دنیا گنجی بود برای تمام عالمیان و من لیاقت این گنج را نداشتم .
من همچین چیزی رو تجربه کردم ۵ ۶ سال پیش همینجا اشنا شدیم و خب بعدش اومدیم تو بقیه اپلیکیشنا و بعد بیرون قرار گذاشتیم ولی خب خطاب به خانومی "من فقط یکم خوشبختی میخواستم ولی تو اونو" ﴿کارما در کمین است♡ ﴾
The end For me and you
"کلمات شاید برای وصف تو به اتمام رسیدند اما، ذهن من طالب هر صحبت بی خاتمه از فاصله است"
صفحهی آخر را آرام میبندم، نه با پایان، با پذیرشِ نبودنت. تو نرسیدی، اما ردّ حضورت تا ابد در من ماند. عشق، همیشه به رسیدن نیست؛ گاهی فقط باید بلد باشی با یک «نشد» تا آخر عمر، نجیبانه زندگی کنی.
«هنوز هم گاهی، وقتی باران میبارد، به این فکر میکنم که کاش آن روز، توی آن خیابان خیس، برگشته بودم. کاش یک بار دیگر اسمش را صدا زده بودم. کاش... کاش... اما کاشها برای آدمهایی است که هنوز امید دارند. من فقط خاطرهها را دارم. و خاطره، حتی برای گریه کردن هم دیر میرسد.»
امیدوار بودم بتوانم بدستش آورم مانند تمام دارایی هایم اما نتوانستم نمیدانم لیاقتش را نداشتم یا سرنوشت چیز دیگری بود ؛ یاد او مانند یک یادگاری در روح و خاطراتم حک شده است و او تا ابد من را دیوانه وار به گذشته میبرد دلم نمی خواهم به عقب بازگردیم و یا دوباره به آن دوران فکر کنم ولی چیزی وجود دارد به نام خاطرات ...
او همانند فرشته بود ، ولی دست سرنوشت خواستار رویارویی شیطان و فرشته بود
همیشه تو سریال های مثلث عشقی، نفر دوم به چشم نمیاد و نفر اول همیشه برندست
شاید اگر کمی شهامت به خرج میدادم و احساساتم را بیان میکردم،داستان این کتاب اینگونه نبود. شاید هرگز چنین کتابی نمی نوشتم و افسوس نمیخوردم.ولی میخوام او تا ابد بداند شخصی اورا دوست داشت...اورا دوست داشت و فقط جرئت بیان احساساتش را نداشت! اما میدانید اگر زمان هم به عقب بازگردد بازهم نمیتوانم حرفم را بگویم،حتی با اینکه میدانم پایان چگونه است و دیگر ❤️❤️❤️❤️ نخواهم شد! میدونم خیلی تاثیرگذار بود 😂🤓☕
تا ماه ها پس از رفتنش عدهای با لباس های تیره به خانهام میآمدند و با لبخند های دل گرم کنندهشان که باعث میشد یخ بزنم سعی در دلداری دادنم داشتند. میخواستم فریاد بزنم: دست از سرم بردارید!تنها دلیل غم من شماهایید! عش.ق من نرفته! اما حرف زدن با جماعتی که نمیشنوند چه فایدهای دارد؟ آنها نمیفهمیدند که نرفته بود... نمیتوانست که برود. نمیتوانست چون هنوز عاشقش بودم نمیتوانست چون قول انگشتی داده بود نمیتوانست چون...خداحافظی نکرده بود! وای عجب مزخرفی نوشتم🤣
ولی کاش اون روزا که امتحان سختی داشتیم و دعا میکردم تصادف کنم تو راه مدرسه تصادف میکردم و این روز رو نمیدیدم که بخوای بری میدونم فراموشم میکنی اما اینو حداقل کاش بدونی که فراموشت نمیکنم
تقدیم به کسی که جوهر قلمم به خاطر او مینوشت،اما نمیدانست که روزی خشک میشود..
شاید بنویسم. به امید دیدار دوباره با چشمان او.
و در آخر پروانه های قلبم آرام گرفتند و تو هنوز میان پر های آنان باقی ماندی:)
غروب زیباست اینطور نیست؟
درسته ما پیش هم نیستیم ولی من در اولین روز سفر خود به نیویورک به او فکر میکنم .... در اولین روز دانشگاه ، در اولین روز سال جدید ، در اولین بار رفتن به کتابخانه نیز به آن فکر میکنم ،،،، درسته ما خداحافظی نکردیم ولی خب داستان عشقمون تموم شد .....
گاهی بهتره که درباره کلمه ای الکی حرف نزنیم بجاش با کاری که انجام میدید معنا شو نشون بدیم مگه نه ؟!
برای تو همان عزیزی که نفهمید کسی همیشه در انتظار نیم نگاهی از سمت او بود
و آن کس که قلب مرا زنده کرد همان کس هم قلب مرا کشت💔
تو تنها حقیقتی بودی که زندگیاش کردم ولی هرگز بدستت نیاوردم بماند که سهم من از تمام این عشق تنها خاکستری در دل آتش شعله ور بود که هرگز برای من روشن نشد من در سکوت این پایان هنوز هم خواستار تو هستم نه برای حسرت از دست دادنت بلکه برای خوشبختی ابدی
با آرزوی موفقیت برای شخص x که تونست بهم نشون بده عشق چیه و چقدر میتونه آدمو عوض کنه وآسیب بزنه.....x عزیز خوشحالم ، جوری که انگار زباله بره سطل زباله ها♥️♥️
تا ابد عاشق او خواهم بود... حتی اگر نگاهم نگاهش را لمس نکند، حتی اگر میان ما فرسنگ ها فاصله باشد ، من همچنان از دور عاشق او خواهم بود و در پی عشق او عاشقانه جان خواهم داد..
هرچند که باشد،عشق این است. عشق میتواند انسان را نابود کند،عشق میتواند انسان را بخنداند عشق میتواند پایان ناپذیر باشد و عشق،میتواند کوتاه باشد...
کتاب را میبندم. نه برای اینکه فراموشت کنم، بلکه برای اینکه تو را در امنترین جایِ قلبم، همانجایی که نه گذر زمان به آن دسترسی دارد و نه واقعیتهای تلخِ روزگار، به حالِ خودت بگذارم. : ) آره ))))
«شکست عشقی، پایانِ یک داستان نیست؛ بلکه فروریختنِ تمامِ دنیایی است که با دقتِ تمام، بر اساسِ حضورِ یک نفر، بنا کرده بودی؛ تا زمانی که یاد بگیری چگونه با ویرانههای آن، دوباره از نو، معماری کنی.»❤️🩹
و آموختم که همهچیز آن طور که دوست دارم پیش نمیرود
من به تو نرسیدم، اما از دوست داشتنت چیزهای زیادی یاد گرفتم؛ یاد گرفتم که بعضی عشقها برای ماندن نیستند، برای تغییر دادنِ آدماند "چه خوب که دوستت داشتم؛ حتی اگر قسمتِ هم نشدیم."» (زیادی تو فاز نویسندگی ام🤡)
و در اخر همانند من و او با عشق غریبه شدم
همه چیز گذشت و همه چیز میگذره .... نمیتوانم فراموشش کنم ؛ اما اگر باری دیگر دیدمش ، مجبورم بی تفاوت از کنارش بگذرم جوری که انگار اورا نمیشناسم ، هرگز او را ندیده ام و اون اتفاقات نیوفتاده ؛ حتی اگر اون اتفاقات ، دلیل پریشانی امروزم باشد .... (اولین بارمه عاشقانه مینویسم اگر بده ببخشید)
ازتو بهترم هست و اگه الان پیش هم نیستیم کسی نبودی که براش بجنگم
شاید در جهانی دیگر دست های ما به هم برسد...
عشق یکی از خطرناکترین احساسات در بین احساسات انسانی است عاشق شدن خطرناکه عشق مثل زهری است در شیشه ای زیبا
کسی چه می داند؛ شاید این کتاب فصل دومی داشت؛ با تو، من به این امید زنده ام. به امید اینکه میشد بمانی؛ اما نماندی و رفتی. می شد بشه اما تو نخواستی که بشه. کاش گره محکمی بین صلاح من و قسمت تو می افتاد. کاش سرنوشت من و تو اینطور نمی شد. شاید هم تقصیر ادبیات فارسی بود؛ که بعد از من و تو، اومی آید نه ما. فقط می توانم در آخر بگویم من این کتاب را درباره تو نوشتم؛ درباره خاطراتت، ما بماند برای فصل دیگری، کتاب دیگری، جهان دیگری...
صفحهی آخرش مینویسم: همه میگن تو فقط یه کاراکتری ولی من دوست داشتم واقعی باشی و باهات ازدواج کنم
تاریکی مطلق خودم را به روشنایی که به همه میتابد و من را پس میزند ترجیح میدهم
و روح من دفن شد در مقدمه کتابی که تو در پایانش نیستی:)
عشق من غیر ممکن بود زیرا تمام روانپزشکان، مردم، کتاب های مقدس، دوستانمان، خانواده هایمان و حتی خودت آن را زشت ، مشکل و یک هوس زود گذر نامیدید 🌙
صفحه آخر مینوشتم بدرود🤡
باشد که خیالمان را باد ببرد (خودمم نفهمیدم چی گفتم به رومنیارید)
«تو همان داستانِ ناتمامی بودی که هیچوقت نقطهی آخرش گذاشته نشد؛ و شاید برای همین است که ذهنم هنوز، بیخواب و بیاجازه، میانِ خاطرهها پرسه میزند تا پایانی برای عشقی پیدا کند که قرار نبود تمام شود، اما هیچوقت هم کامل نشد.»
به نقطه ی آخر رسیدم؛نقطه ای که فقط برای این کتاب است.
تا اید جای خالی ات در گوشه ای از قلبم باقی خواهد ماند...
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
انقدر متن هاتون قشنگه که میشه با همشون یه کتاب منتشر کرد!!!!
ممنون از مشارکتتون❤
سال ها از این ماجرا گذشت، زمان زیادی را پشت سر گذاشتم اما هیچ وقت، چهره خوش سیما و صدا قوی اش را از یاد نبردم . گویی در صدایش جادویی نهفته بود...
چه قشنگ!!! مثل پروفایلت
ممنونم🌷