یه خاطره از دوران کودکیات تعریف کن که هیچوقت اتفاق نیفتاده، اما دوست داشتی که حقیقت میداشت.
| اتمام مسابقه | 1405/03/07 |
| ظرفیت مسابقه | 25 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
| ظرفیت شرکت در این مسابقه تکمیل شده | |
من تونستم بچگی کنم!
نامهام توی ۱۱ سالگی از هاگوارتز اومد و توی اونجا با آدمای خوبی دوست شدم و انواع جادو ها رو یاد گرفتم.
یک در مخفی زیر پادریه که برم توش وارد یک قصر بزرگ میشم:)
من تو بچگیم خیلی خوشگل بودم من تو بچگیم اعتماد بنفس داشتم... من تو بچگیم دوستای زیادی داشتم من تو بچگیم یه مزاحم اضافه نبودم.... من تو بچگیم درسخون بودم.... من تو بچگیم زود همه چیزو نفهمیدم...
یه روز یه روزنامه رو پاره پاره کردم و چسبوندم به بازوهام تا مثل پر پرنده شه، بعدش وقتی از روی مبل پریدم داشتم پرواز میکردم. (واقعیت: از رو مبل افتادم🚶♀️) یا وقتی بجای دندون شیری، کلاه بابام رو گذاشتم زیر سرم تا پری سیندرلا یا چیزی بیاد تا بهم کادو بذاره و تا صبح خوابم نبرد و پری دندون برام کادو گذاشت🥹🎀 (واقعیت: بابام داشت دنبال کلاهش میگشت و هیچوقت نفهمید کار من بوده، ولی جدی انتظار کادو داشتم خدا لعنت کنه پریها رو🗣☝️)
اون ادمی که خیلی دوستش داشتم و بهش وابسته بودم تو چهار پنج سالگی منو ترک نکرد بچه های بزرگتر فامیل منو دست نمی نداختن مامانم باهام مهربون تر بود و همه چیو تقصیر من نمی نداخت و وقتی که یکی ازم تعریف می کرد گریم نمی گرفت از شدت باور نکردن اون روزی که همه فکر کردن من مخبری کردم و ازم متنفر شدن چون اون موقع حجاب داشتم اتفاق نمی افتاد در حالی که کار بابام بود هیچکی هم حرفمو باور نکرد تنها دوستی که باهاش صمیمی بودم در حالی که می دونستم دوستم نداره باهاش دوست نمی شدم و بهش اعتماد نمی کردم
مادر پدرم و خانواده پدریم منو دوست داشتن و هیچ وقت بین منو و اون یکی نوه ی هم سن من تبعیض قائل نمیشدن
یه روز صبح که بچه بودم از خواب پاشدم دیدم دورم پر از بادکنک شده یهو پدرو مادرم با آواز و کیک و فشفشه وارد اتاقم شدن و روز تولدم رو بهم تبریک گفتن .
یه دوست واقعی داشته باشم
یکبار داشتم مثل همیشه توی تخیلات کودکانهام غرق میشدم. شب بود. نمیدونم ساعت چند بود ولی هوا حسابی تاریک بود. کمکم پلک هام سنگین شد و خوابم برد؛ به طرز عجیبی انگار خوابم نبرده بود. تا چشمام رو داخل تخت بستم، چشمم رو داخل یک دشت خوشگل پر از موجودات عجیب غریب و مهربون باز کردم. با خودم میگفتم که چجوری این اتفاق داره میوفته؟ زیادی واقعی بود. مدت خیلی زیادی اونجا بودم ولی وقتی چشمهام رو باز کردم، از مامان و بابا میشنیدم که میگفتن این بچه فقط نیم ساعت خوابیده. (میدونم خیلی چرت بود ولی خب.)
و موارد دروغین بالا را مشاهده میکنید
من توی تمام تولد های بچگیم خودم کادو هام رو باز میکردم و کلی ذوق میکردم(نمیدونید چقدر یه بچه ذوق باز کردن کادو های تولدش رو داره ولی خانوادم حریف اون فامیلمون نمیشدن و همیشه اون کادو های منو باز میکرد🥲)
اینکه کلکسیون باربی داشته باشم💅
اون شب ، همگی توی خونه ی مادر بزرگ و پدر بزرگم جمع شده بودیم ؛ حال باشو (بابابزرگ) خوب بود و بی بی بی خوشحال بود. خونه هنوز سالم بود.... دعوایی بین ما نبود و همه میخندیدن. فردا عید قربان بود و بزرگتر ها داشتن براش برنامه ریزی میکردن. قرار بود به کل محله گوشت قربونی بدن . دلم به حال بره ی کوچولویی که قرار بود صبح مادرش رو از دست بده میسوخت. داخل حیاط رفتم.درخت سیب وسط حیاط پر از میوه بود. یکی از سیب ها رو چیدم و بوییدم. عجب بویی!. بوی زندگی ،امید و نشاط. درخت هنوز نفس میکشید.....
با خواهرم بازی کنم...
بانک کشاورزی مال کشاورزا باشه😭😂😐 منطق core:
کاشکی دوستی که از پیش دبستانی باهام بود ترکم نمیکرد...
مادر به بازار رفته بود، با اینکه خانوادهی شلوغی بودیم ولی به شدت خانه سوت و کور شد. همه خوابیدند، گرمی ظهر بود و زیر باد پنکه، به پشت دراز کشیده بودم. به گمانم ۵ الی ۶ سالم بود، یک لحظه چشم روی هم گذاشتم، سالها گذشت، سالها بعد را دیدم، تک تک اتفاقات را دیدم و همانطور دراز کشیده بودم، زیر باد پنکه.. تمامی روزهای آینده را دیدم، خندیدم و گریستم.. بعد با یک چشم بهم زدن دیدم مادر از در خانه وارد شد، فقط چندین دقیقه گذشته بود باور کنید فقط چندین دقیقه بود که دراز کشیده بودم ولی همه چیز را دیدم.....
همه دوستم دارن و به نظراتم احترام میزان:)
یه رفیق داشتم که اسمش فرشته بود، مامانش برامون خوراکیای خوشمزه درست میکرد و جالب اینجاست که من سال ها توی دنیای واقعی دنبالش میگشتم🦥
نور درخشان آفتاب بر فراز زیبا ترین دختری که دیدم می تابید و سیمای او را روشن می کرد .دریایی از افکارات و خاطره در چشم های زیبایش موج میزد ، خاطراتی که باهم ساخته بودیم. داشت به رفتن فکر میکرد ، اما کجا ? آن نا کجا آباد کجا بود که من آنجا جایی مداشتم ? از ترس از دست دادنش به آغوشش پناه بردم و ما هرگز همدیگر را ترک نکردیم ، البته در دنیای موازی ... دلتنگتم خواهر ؛)
همیشه دوست داشتم دستم بشکنه ولی نشکست
وقتی کوچیک بودم با موجودات کیوتم مینشستیم ساعت ها حرف میزدیم،درد و دل میکردیم،بازی میکردیم و میخندیدم.
وقتی دندونم میوفتادو مامانم میگفت بزارش زیر بالشتت پریمیاد میبره جایزه میزاره... این پری ما کو پس
من تو بچگیم یه بچه تنها بودم..... من تو بچگیم قدرت مند بودم..... من تو بچگی توی بیرون باکسی دوست نبودم......
میخواستم وقتی بچه بودم یه برادر داشتم که هم سنم میشد ولی ...الان برادر دارم و من ۱۰ سال ازش بزرگترم 💔
تو بچگی دوست های زیادی داشتم؟
تو بچگیم همیشه لبخند میزدم و اصلا اهل شیطنت نبودم
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
خیلی خوشگل و ناز نازیم🤩🤩🤩
این که واقعیته🤝🌱
تو اتاقم ی اتاق مخفی خفن دارم🎀
از بچگی کلی دوست داشتممم💘🤩
نمی خواستم باور کنم این چیزی که نوشتم دقیقا بزرگترین دلیل دلتنگیمه 🙃💗✨
دوستان خاطرهای که گفتم، واقعی بود و دوست داشتم باورش نکنم..ولی بهرحال فقط گفتم
وای من با این پدیده که خاطره ها میتونه واقعی نباشه در حالی که توی ذهن تو کاملا واقعی به نظر بیاد سال هاست آشنا شدم
و این قابل تشخیص نیست و ما نمی تونیم تشخیص بدیم کدوم خاطره واقعیه کدوم دروغه کدوم ترکیبی از هر دو و کدوم ترکیب از دو خاطره با سال های متفاوته
در نتیجه الان میشه آرتروز هامون رو بنویسیم یا برداشت های اشتباه از خاطرات مثل همین خارج رفتن شما احتمالا یه مسافرت رفتین ولی در اون زمان آدم درکی از خارج و خارج از شهر نداشته
ممنون از نظر ارزشمندتون.
به این پدیدهای که شما به طور ملموس شرحش دادین، حافظهی کاذب گفته میشه.
و این یکی از چیزهایی هست که در جلسات استشهاد در دادگاهها برای شاهدها رخ میده و اونها چیزی رو به خاطر میارن و بیان میکنن که در حقیقت اتفاق نیفتاده اما ذهن اونها بهش باور داره و ترسیمش میکنه.(ترکیبی از رشتهی خودم،حقوق و روانشناسی شیرین!)
اوووو
ممنون که بهم اطلاعات جدید دادی
واسه من چرا ثبت نشده ? 😭✨💗
زمان میبره تا ثبت بشه.
به طور مثال بنده دیروز ظهر مشارکتم رو در یک مسابقه ارسال کردم و امروز صبح، ثبت شد.
من تو بچگیم یه بچه تنها بودم.....
من تو بچگیم قدرت مند بودم.....
من تو بچگی توی بیرون باکسی حرف نمی زدم.....
ممنون از نظر ارزشمندتون.
اگه لطف کنید در مسابقه شرکت کنید هم عالی میشه.
البته شاید شرکت کرده باشید و هنوز مشارکتتون ثبت نشده باشه.
به هر حال ممنون.
من تو بچگیم خارج از کشور رفتم...
من تو بچگیم هنرمند و باهوش بودم...
من تو بچگیم عاشق خواب بودم...
من تو بچگیم خوشگل بودم...
من تو بچگیم مدرسه خوب رفتم...
ممنون از نظر ارزشمندتون.
اگه لطف کنید در مسابقه شرکت کنید هم عالی میشه.
البته شاید شرکت کرده باشید و هنوز مشارکتتون ثبت نشده باشه.
به هر حال ممنون.
آخ ببخشید مثل اینکه حواسم نبوده و اشتباهی بجای شرکت در مسابقه نظر دادم. معذرت می خواهم
نیازی به معذرتخواهی نیست. پیش میاد.
🌻