اون شعری رو بگو که یه جوری به دلت نشست که دیگه نمیتونی فراموشش کنی؛ کدوم شعره؟ اگه اسم شاعر هم میدونین بگین.
| اتمام مسابقه | 1405/03/10 |
| ظرفیت مسابقه | 100 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | بدون مدال مسابقهتوسط سازنده مسابقه |
باز باران با ترانه🤌🏻😂😭 از چهارم سه چهار سال میگذره ولی هنوز یادمه
به خدا نمی دونم چرا ولی از وقتی این رو خوندم به زور شب و روز می کنم چرا انقدر شعر اش پیچیده است اصلا آدم سر گیجه می گیره. اگه تونستین حفظ اش کنید غیر ممکنه.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا - شهریار
و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بو ها پای آن کاج بلند روی آگاهی آب روی قانون گیاه .
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست. چو روز بشد بمرد و بیمار بزیست. همیشه توی زندگیم "شخصی" بودم.
گل سرخم چرا پژمرده حالی بیا قسمت کنیم دردی که داری بیا قسمت کنیم بیشش به من ده که تو کوچک دلی طاقت نداری بابا طاهر . این شعر همون حرفاییه که نیاز دارم ولی فقط خودم به خودم گفتم
شعر نیست حقیقتا آهنگه،آهنگه برای بعد از اتفاقات ۱۴۰۱
دایَه دایَه وقت جنگَ دایَه دایَه وقت جنگَ قطار ک بالا سرم پورش ز شنگه پورش ز شنگه...
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده؛ بدان عاشق شدستو گریه کرده...
تا تو نگاه میکنی, کار من آه کردن است. ای به فدای چشم تو, این چه نگاه کردن است؟
لعنت به اونی که الان ماهته:) با صدا خانم هایده:)
هرچه کنی به خود کنی گر همه خوب و بد کنی 🦢
عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز بیتفاوت بودنت هر لحظه ابم میکند
دلبری با دلبری دل از کفم دزدید و رفت هرچه کردم ناله از دل سنگدل نشنیدو رفت گفتمش ای دلربا دلبر ز دل بردن چه سود از ته دل بر منه دیوانه دل خدیدو رفت
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ، ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ. مولانا
قصد جانم را کرده ای؟ جانم دای قصد تو حافظ-
غم میون دوتا چشمون قشنگت لونه کرده...
کوچک ترین تلاش خستهام میکند! -فیودور داستایفسکی
نمیدونم اخه اردک تک تک یکم خجالت اوره اگه بگم🤡(مگه همین الان نگفتی؟)
من با این بیت شعر زندگی کردم: از پیله بیرون آمدن گاهی رهایی نیست در باغ هم پروانه ی غمگین گرفتار است این کشور آن کشور ندارد حس دلتنگی دیوار با هر طرح و نقشی،باز دیوار است...): "آقای محمد جوشایی"
آنکس که نداند و نخواهد بداند حیف است چنین جانوری زنده بماند و یکی دیگه انسانیت مرده بود گرچه آدم زنده بود واقعا هردو خیلییی خوبننن
«از دلِ من بردی و نتوانی که باز آری» سعدی
«دو راه در جنگلی زرد از هم جدا میشدند… من… راهی را برگزیدم که کمتر پیموده شده بود و همین، تمامِ تفاوت را رقم زد.» رابرت فراست «شعرها تنها کلمات نیستند؛ آنها آیینههایی هستند که وقتی روبرویشان میایستیم، حقیقتِ پنهانِ وجودمان را به خودمان پس میدهند.»
مرا دیوانه ای بد نام گفتند دل من ای دل دیوانه من که می سوزی از این دیوانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را بس کن این دیوانگی ها فروغ فرخزاد
تا تو باشی چای ِشعرم تازهدم با قند توست، بیتو اما طعم ِدنیا از دهان افتاده است !
یه شعر بود که تو سریال زندگی زیباست بود و خب برا 5 سال پیشه.. ولی هیچوقت یادم نرفته:) حاصل عمرم سه سخن بیش نیست، خام بدم، پخته شدم، سوختم و سوختم و سوختم تا روش عشق تو آموختم.. برای مولانا هست انگار
دو تا شعر هستن که هیج جوره از ذهنم بیرون نمیرن یکی شعر شیرخدا از شهریاره که اینجوری شروع میشه: علی آن شیر خدا شاه عرب الفتی داشته با این دل شب .... و حالا ادامه داره دومین شعر شعری از سهراب سپهری هست: و خدایی که در این نزدیکی ست لای این شب بو ها، پای آن کاج بلند روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه..
یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه میزنم زمین هوا میره نمیدونی تا کجا میره
ولی جوری که مولانا کارما را گفت و چاووشی خواند « به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی »
« جنگل ستارگان » شعر نو
برای من شعر دیباچه سعدی بود ولی برای بقیه: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
ای اشک، آهسته بریز که غم زیاد است ای شمع ، آهسته بسوز که شب دراز است امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست .................................................... بنظرم از مولانا بود شعر کامل خیلی قشنگه پیشنهادش می کنم
اهم اهم… بنی آدم رو اعصاب یک دیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
نمی دونم چرا این هی میاد تو ذهنم ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم
شانه ات را دیر بردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
ما هیچ تر از هیچ پی هیچ دویدیم جز هیچ در این هیچ دگر هیچ ندیدیم به گمانم مولانا
باز باران(کوثری) با ترانه(علیدوستی)، با گوهر(خیراندیش) های فراوان، میریزد بر بام خانه...
فرمند🐆 به شیرینی یه لبخند🐆 دین دین🐆 خیلی تلاش کردم لایک کنید لطفا🥲
این شهر :)
باز آمد بوی ماه مدرسه دقیقا شعری که هرساله اول مهر می گن
شعرای کتاب ادبیات مدرسه هیچ کدوم از یادم نمیرن هیج وقت
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
زاغی از انجا فراغی گزید، رخت خود از باغ به راغی کشید
دید یکی عرصه به دامان کوه/عرضه ده مخزن پنهان کوه
نادره کبکی به جمال تمام /شاهد ان روضه فیروزه فام
هم حرکاتش متناسب به هم /هم خطواتش متقارب هم
زاغ چو دید ان ره و رفتار را / و آن روش و جنبش هموار را
بازکشید از روش خویش/ در پی او کرد به تقلید جای
بر قدم او قدنی می گزید وز قلم رو رقمی می کشید
در پیش القصه در آن مرغزار/ رفت بر این قاعده روزی سچار
عاقبت از خامی خود سوخته/ رهرو وی کبک نیاموخته
کرد فراموش ره و رفتار خویش/ ماند غرامتزده از کا
شعرخوانی درس دوم فارسی یازدهم
بله