فکر کنید یک نویسنده اید و یک داستان غمگین عاشقانه نوشته اید! داستان خود را چگونه به پایان میرسانید؟!
| اتمام مسابقه | 1405/03/01 |
| ظرفیت مسابقه | 25 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | بدون مدال مسابقهتوسط سازنده مسابقه |
| ظرفیت شرکت در این مسابقه تکمیل شده | |
کاش احساس وجود دیدنت, از وجودم چون وجودت دور بود. بر دلم آتش نمیزد آن نگاه, کاش آن شب چشم هایم کور بود.
اگرچه دیگر،چیزی برای صحبت میانمان باقی نمانده،اما همان خاطرات خوبی که با یکدیگر ساخته ایم کافی است،تا بتوانیم دوباره باهم،صحبت کنیم…اما چیزی که تغییر کرده است آن «مایی»بود که اکنون نیست،دیگر خاطراتی هم میانمان وجود ندارد ،شاید این بار باید برای خودمان از کنار آن خاطرات بگذریم ،و بگذاریم همانطور که هستند باقی بمانند!
وقتی در آغوشم بود، با تمامِ بغضِ جهان از او خواستم مرا تنها نگذارد… التماس کردم چشمانش را که تنها پناهِ امیدم بود هرگز نبندد. او هیچوقت خواهشهایم را نادیده نمیگرفت. اینبار هم چشمانش را نبست… اما دیگر پلک هم نزد. و آنگاه من ماندم با چشمانی که دیگر گرمای وجودش را در پس آن حس نمیکردم چشمانی که تنها میتوانستم ، گذشته را در عمقِ خاموششان تماشا کنم...
پایانی نه کاملا غمگین و نه کاملا شاد پایانی که ذهن مخاطب را درگیر خود کند؛ پایانی که باعث بشود جرقه ای در ذهن به وجود بیاید. پایانی که خود مانند افسانه باشد، فرصت زندگی دوباره و دیداری دیگر.
یک پایان خوش غیر منتظره چیزی که هیشکی به ذهنش نرسه پایان خوشی که چند میلی متر با تراژدی فاصله داره یا پایان خوشی با مرگ
و پس از این ماجرا جویی،او دوباره تنها شد
فکر میکردم بدترین پایان این باشد که یکی از ما بمیرد و دیگر زیر این اسمان ابی نباشد، اما بدترین پایان این بود که ما هر دو مردهایم و بازهم زیر همین اسمان ابی نفس میکشیم. میدانی یوری، کاش حداقل با ان مرد کنارت خوشبخت بودی، کاش تظاهر نمیکردی همه چیز خوب است، کاش فراموش نمیکردی چشمان غم گرفته ات را بهتر از هرچیزی در این دنیا بلدم. کاش نرفته بودی. کاش اصلا نمیگذاشتم بری. ادامه دارد...
و من، انعکاس ماه ای بودم که در نور خورشیدم درخشیدم اما هرگز انتخاب او نبودم🌙
گویی که هر دو مرده ایم و فقط یکی از ما را دفن کرده اند.
درسته کوتاه بود و غمگین اما در همین زمان کم جاودان میشه
با بدبخت کردن شخصیت اصلی کلی فلاکت شوخی کردم 🙃🙂 آخرش جوری باشه که تا ابد کنجکاو بمونی
اسم خودم میذارم واسشون👀 دلارام رو به پنجره نشسته بود و به ماه کاملی که توی آسمون میدرخشید نگاه میکرد. عشق او نسبت به آرتا (نگهبان ماه) یک گناه بود. عشق یک انسان فانی با موجود روحانی گناه نابخشودنی بود. آرتا روی ماه نگاه به زمین دستش را سوی آن دراز کرد و زمزمه کنان گفت: عشق من! دلارام که اشک در چشمانش حلقه زده بود، دستش را سمت ماه دراز کرد و با صدای لرزان گفت: ماه من (:
من شخصیت اصلی رو میکشم و داستان رو با افسردگی و دیوانگی اون فرد تموم میکنم و اخر سرش متوجه میشیم اونی که داستان رو تعریف می کرد همون فرد دیونست و خودش عشخشو کشته
اگاتا کیریستی🙃
آن دو بعد از مقابله با آن همه سختی...با چشمانی گریان یکدیگر را در آغوش کشیدند و...زندگی خود را از نو آغاز کردند...
بلاخره ماشه رو کشید.
مینوشتم: و بلاخره امیدوارم فهمیده باشید هیچ چیز همیشگی و ابدی نیست حتی منسجم ترین عشق ها !
باد ، در میان کشتزار های شهر می وزد و من در خیال محالم ، باوری شیرین می پرورانم که او تو را در آغوش گرفته و به سویم باز میگرداند. اما افسوس که تو دیگر در آن سوی ابر ها ماوا گرفته ای.....
در انزوا ، خاطرت برای من زنده شد ، یاد آن روزها افتادم . سه سالی از روز آشنایی گذشته بود ، گویی قلب هایمان را در یک قالب ریخته گری کرده بودند ، وجودمان به یکدیگر متصل بود و در جهان کوچک خودمان زندگی ای به رنگ شکوفه های ارغوانی داشتیم . اما آن حصار پوشالی چه بود که تورا ازمن جدا ساخت و جهانمان را در هم فروریخت ، آه چه بگویم از ترک های دلم ، زخم هایی که روحم را سرد کرده بود . امروز در این کنج آرزو می کنم مرگ مرا چو نسیمی از میان موهایت بگذراند و عشق را برای آخرین بار به هدیه دهد .
گاهی نفس کشیدن به معنای زنده ماندن نیست ، من مرده ام اما نفس میکشم ...)
به او نگاه میکند لبخند میزند، و کسی هم که مهمان آن لبخند شیرین بود ،دستش را میگیرد و به خانه میبرد. و من تمام این مدت فقط یک تماشاچی بودم. ( کل داستان درمورد یک زوج بوده اما در آخرین جمله با آوردن کلمه ی من، معلوم میشود راوی کس دیگری بوده...)
پایان داستان رو باز میذارم که خواننده به خوندن ادامه ی اون داستان ترغیب شه یا یه پایان غمناک می ذارم
دستش را در جیبش فرو برد، نامه را همانجا رها کرد و بدون اینکه به پشت سر نگاه کند، میان ازدحامِ غریبهها گم شد. او بخشیده بود؛ نه او را، بلکه خودش را که چرا فکر میکرد عشق باید حتماً به «داشتن» ختم شود. او رفت، در حالی که میدانست تکهای از قلبش برای همیشه روی آن نیمکت، در میان برگهای زرد، در انتظارِ کسی باقی مانده است که هرگز برنمیگردد.
او رفت.. بیآنکه بداند تمام جهانِ من.. در همان چمدانی بود که با خودش برد. چند ماه بعد.. نامهای به دستم رسید..پاکت را باز کردم اما خالی بود.. فقط یک ورق سفیدِ مچاله! همانجا فهمیدم که او حتی برایِ خداحافظی کردن هم، دلیلی در من پیدا نکرده بود.. پرسیدی: چرا راهی برای بازگشتش باز نگذاشتی؟ به اندازهی یک قرن سکوت کردم و سپس گفتم: ترسیدم اگر برگردد.. بفهمم تمامِ آن روزهایی که در نبودش گریستم بیهوده بوده است.. ✨
فئودور داستایوفسکی سبک نوشتنش 🛐🛐🛐
معنای افسوس و خیال از الوار های وجودم دیکته میشوند،با رفتنت... سوز گلویم تنها تورا نجوا میکنند،..پر سکوت...مبهم و بی اعتنا... میخوانمت با هر شعری که به معنای سوگ جان میدهند... در تاریخ خواهند نوشت روزی...چیزی بر ما گذشت که اگر شعر میشد،قلب میسوزاند.اگر قلب میشد،تن میسوزاند و اگر تن میشد،ما میشدیم...
او برگشتنی نبود؛ اما سایهاش هر شب روی دیوار اتاق جا میماند، مثل قولی که نمیشد پس گرفت.
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
دوباره برام زده شرکت در مسابقه... نکنه پریده باشه...
ادامه داستانو اینجا مینویسم.
دلم برای خودمان میسوزد، برای ان مرد کنارت هم همینطور. نگاهش به تو را دیدهام، مثل من نگاهت نمیکند، اما اوهم عاشقت است.
نگاه تو را هم به او دیدم، عشقی نبود، اما ترحم و دلسوزی چرا. مرد خوبی بود، او هم مثل ما حیف شد، حیفش کردی.
کاش حداقل مرده بودم تا تو هوایی نشوی، تا خودم هوایت را نکنم.
میخواهم بروم یک جای دور که دیگر نه من تورا ببینم و نه تو مرا. نبودت فراموش که نمیشود، عادی هم نه، اما شاید عادتشد
بدترین پایان این بود که من هستم، تو هستی، عشقمان هست، اما باهم نیستیم..
خیلی زیبا بودمم 🫠🍃