”در آغوشش به دنبال گرما بود اما..... “ این جمله رو حداقل تا یک بند ادامه بدید.
| اتمام مسابقه | 1405/03/01 |
| ظرفیت مسابقه | 69 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
در آغوشش به دنبال گرما بود، اما سرما از لابهلای انگشتانش سرایت میکرد و به عمق وجودش نفوذ میکرد. چشمانش را بست و سعی کرد خاطراتی که روزی او را گرم نگه میداشت، حالا در ذهنش زنده کند؛ لبخندهایی که روزی همهی دنیا را برایش روشن میکردند، حالا تنها سایهای از گذشته بودند. دستش را بر سینهاش گذاشت و حس کرد که قلبش به اندازهی کافی تپیده است، اما دیگر با همان قدرت و امیدِ سابق نبوده است. در این سکوتِ سنگین، تنها صدای نفسهایش بود که با فاصلهی زیاد از صدای قلبش همخوانی داشت🍃
در آغوشش به دنبال گرما بود اما …تنهایی چیزی که احساس میکرد ،سرمایی از بی مهری و بی رحمی بود ،او می دانست که در آغوش ِاو هیچ جای ِگرمی برای هیچ کسی وجود ندارد ،با این حال ،او گمان می کرد که برایش فرق دارد،او حتی برای ثانیه ای هم که شده گمان می کرد ،آدم متفاوتی برای اوست ،و این همان چیزی بود که باعث شد دیگر نخواهد گرمای آغوش کسی را تجربه کند ،زیرا تنها چیزی که او نیاز داشت ،گرمای آغوش کسی بود که به خیال خود برای او آدم دیگری می شود! ✍🏻Y
«در آغوشش به دنبال گرما بود اما گرمایی که میخواست از جنس پوست و استخوان نبود؛ چیزی عمیقتر میطلبید، چیزی که بتواند سکوتهای ترکخوردهاش را وصله کند. دستانش دور شانههای او حلقه شده بود، ولی دلش هنوز چند قدم عقبتر ایستاده بود، جایی میان خاطراتی که هر شب مثل برف روی سینهاش مینشستند. فاصلهای که نه با لمس پر میشد و نه با واژه. انگار گرما را اشتباه آدرس داده بود، چون سرمایی که درونش لانه کرده بود، از زمستان نمیآمد، از نداشتنِاطمینان میآمد؛ از ترسی قدیمی که زیر پوستش میدوید و آرام نمیگرفت.
در آغوشش به دنبال گرما بود اما تردید کرد؛ نکند آنقدر وجودش سرد باشد که گرمای او را ببلعد؟ به گرمای لبخند نازنینش نگریست. شک وجودش را گرفت و او را از هم گسیخت. لیاقت عزیزترینش بیشتر نبود؟ بود. قطعا که بود. عقب رفت که برود، اما دستی دستش را گرفت. +چقدر خنکی! -؟؟؟ گاهی نباید به تردید بال و پر داد...
در آغوشش به دنبال گرما بود،اما در گوشه ای از باغ دست های بی جان او در کنارش آرام جا گرفته بودند و سبزه های باغ پیکر او را نوازش می کردند؛لحظه ای که چشم های بسته و تنی که انگار مرگ روحش را دزدیده بود در چشم هایش منعکس شد،بلافاصله تنش را که حالا سبک شده بود در آغوش گرفت جوری که انگار میخواست گرمایی که مدت ها از بدنش رفته بود را بازگرداند اما بی فایده بود،اینگونه باغ شاهد دو مرده ای شده بود که یکی نفس می کشید و مرگ نفس دیگری را بریده بود
در آغوشش به دنبال گرما بود اما درست همان لحظه که بیشتر به این گرما نیاز داشت و در جست و جوی دستان مهربان او بود دریافت که دگر او اینجا نیست و خود را به دست امواج زیبای دریا سپرده چرا که دخترک کوچک ما دل آن پسرک را شکسته بود و در افکار خود فکر میکرد او برایش هیچ معنایی ندارد اما الان که او دگر پیش دخترک نیست دخترک میفهمد چقدر بدون او تنها است
در آغوشش به دنبال گرما بود اما متوجه شد که گرما در ظاهر گرماست شاید درونش سرد باشد
در اغوشش به دنبال گرما بود اما ان چیزی که به دنبالش بود را نگرفت. کمی دلخور شد و احساس کرد به هیچ جایی در این دنیای بزرگ تعلق ندارد. افکارش سریع تر از قلبش کار میکردند.کم کم داشت همه چیز را فراموش میکرد و در سیاهی غرق میشد. با خودش میگفت= چرا ....چرا باید زنده باشم؟ ....من که لیاقتش رو ندارم....من آدم بدیم....من خودخواه- عوضی - احمق و کلی چیزهای دیگه هستم....من حتی نمیدونم برای چی به دنیا اومدم....اصلا- به مادرش یعنی فردی که ان را در اغوش گرفته بود نگاه کرد. الان دیگر اصلا گرمایی نداشت...
اما درون خود میدانست که وقتی این گرما را تجربه کند، آخرین روز خواهد بود که او را میدید. به دنبال روزنه ای از نور بود تا این بغل گرم تنها برای آخر نباشد. با این حال رفتن دنبال نوری که درون تاریکی مخفی شده است، تلاش بیهوده ای بیش نیست...
در آغوشش به دنبال گرما بود اما همه او را رها کردند ؛ در تاریکی بی انتها رها شد ، درحالی که بی گناه بود
در آغوشش دنبال گرما بود اما سرما هم آغوشش را نمیپذیرفت به همین دلیل او بسیار غمگین بود و به دنبال راهکاری برای شاد کردن خود، او انواع روش ها رو امتحان میکرد اما تاثیری نداشت، ولی ناامید نمی شد، و هر روز..... به دنبال شادی بود، اما هنوز نمیدانست شادی از کجا به دست می آید ولی امید داشت، و در آخر متوجه شد امیدی که برای شادی داشت همان شادی بود.....
در آغوشش به دنبال گرما بود اما هیچ گرمایی نیافت.تنها سرمای کشنده ای که به خون درون رگ هایش فرمان ایست میداد،وجود داشت.سراسر وجودش یخبندان بود.قلبش تا اعماق یخ زده بود.حتی دست هایش مثل دو تکه گوشت بی فایده کنارش افتاده بودند و تلاش نمیکرد او را در آغوش بگیرند.
در آغوشش به دنبال گرما بود ، اما سرما به بدن زخمی جان چسبیده بود . شارلوت ، جان رو محکم تر گرفت ، گویی قرار است با آغوش گرفتن ، بدن سرد جان را گرم کند . اشک های داغ شارلوت آزادانه میریختند و رو سینه ی جان فرود می آمدند ، شارلوت به خود لع*نت فرستاد ، اگر فقط ۱ دقیقه زودتر تکون میخورد ، اگر حواسش رو جمع میکرد و زخمی نمیشد ، شاید الان جان زنده بود . شاید الان میتوانست به جان بگوید دوستش دارد . ولی دیر شده بود . و حالا تنها کاری که میتوانست بکند ، گریه کردن بود . چون دیگر راه برگشتی نبود
اما یجای گرما با خنجری به سردی یخ روبه رو شد باورش نمیشد که فقط مهره ای بوده در بازی پول و شهرت دیگر آن فرد قبلی نخواهد بود.... دیگر بره نخواهد بود.... با کاری که کردند فقط گرگی دهشتناک بوجود آوردند....
در آغوشش به دنبال گرما بود اما...قلب او دیگر مانند یخ سرد و منجمد شده بود،دیگر نمی شد آن گرمی را احساس کرد،آن حس آرامش از بین رفته بود و حس تردید،خشم و خستگی جایش را گرفته بود،چطور میتوانست آن سرمای آزاردهنده را از بین ببرد؟چطور میتوانست باری دیگر قلب او را بدست آورد؟سوءتفاهمی بیش نبود...آیا میتوانست از شر تهمت ها و افکار منفی خلاص شود؟....چاره ای نداشت،چیزی نگفت و فقط او را در آغوش کشید....
در آغوشش به دنبال گرما بود، اما فقط سرمای حضورش را حس میکرد. انگار این آغوش، با وجود نزدیکی، فاصلهای عمیق را پنهان کرده بود؛ فاصلهای که از جنس دلتنگی و خاطرههای دور بود. هر نفس، بوی ناآشنایی میداد و هر لمس، حس غریبه بودن را بیشتر میکرد. او به دنبال یک حس آشنا و گرم بود، اما انگار آن گرما، جایی دیگر جا مانده بود.
من در آغوش او به دنبال گرما بودم تا سردی قلبم را تسکین دهم اما در ذات او چیزی والاتر مرا یافت ، نوری که تاریکی سیاهچال وجودم را شکافت و چشمانم را به حقیقت جهان گشود ، حقیقتی که مرا فرا گرفت و راه راستین را به من نشان داد . هر روز در زیر آسمان غبار آلود دلم ، قدم میزدم و از فراغ و درد زخم های سیاهم مانند چشمه ای جوشان می گریستم ، سیل اشک ها مرا غرق در خود کرد اما مرا به او رساند . او نور را با ریسمان طلایی اش به روح من پیوند زد و حال من در وجودش ادغام شده و راه روشنی را در پی گرفته ام ... 😌
در آغوشش به دنبال گرما بود اما بیشتر از گرما پیدا کرد. در آن آغوش دنبال محبت بود، اما ارزش پیدا کرد. آغوشی که در چشمان او، فقط توقفگاهی تا مقصد بود، تبدیل به خانه شد. خانه ای امن که در ان می شد زندگی ساخت. زندگی با سکون که تبدیل به افسانه شد و تا همین امروز، افسانه ی عشق را می شود در تک تک گوشه ها شنید.
در آغوشش به دنبال گرما بود اما جز نفس سردش هیچ چیزی احساس نمیشد ،حتی اکسیژن...
در آغوش مادرش به دنبال گرما بود اما ناگهان صدایی شنید، ایستاد و متوجه شد که پدرش میگوید: برو یکم تحرک کن گرمت شه
در آغوشش به دنبال گرما بود اما یک توهم نمیتواند گرمایی منتقل کند
در آغوشش به دنبال گرما بود اما یافت که گاهی وقت ها آغوش ها شکنجه و فریب دهنده اند گاهی تو را به سمت خود میکشند تا مرگت را تضمین کنند ، آغوش هر کسی آن چیزی نیست که نشان میدهد
در آغوشش به دنبال گرما بود ، اما گرما در اغوش او وجود نداشت...
آغوشش به دنبال گرما بود اما سرمایِ خاطراتِ قدیمی، میانشان دیوار کشیده بود. گرمایی که میخواست از دلِ ضربانش بجوشد، در نگاهِ بیفروغِ او یخ میزد. حالا دیگر نوازش، فقط عادتی بود میانشان؛ نه از عشق، که از ترسِ تنهایی…
در آغوشش به دنبال گرما بود اما… گرمایی که میخواست از جنس حضورِ لحظهای نبود؛ چیزی میخواست که آدم را امن کند، بیآنکه از او چیزی بخواهد. با هر بار نزدیک شدن، یک امید تازه میآمد و همزمان یک ترس قدیمی سر برمیداشت؛ چون بعضی آدمها فقط راهِ بغل کردن بلدند، نه راهِ ماندن. میانِ فاصلهها فهمید که بعضی حسها بیصدا عمیق میشوند، و بعضی آغوشها فقط برای چند لحظه شبیه خانهاند.
در آغوشش به دنبال گرما بود اما سرمای نگاهش، وجودش را لرزاند. انتظار داشت در چشمانش انعکاس عشق و همدلی ببیند، اما جز سکوت سردی که حکایت از فاصله عمیق بین شان داشت، چیزی نیافت. هر نفس که میکشید، سنگینتر از قبل میشد و بار سنگین تنهایی، شانههایش را خم میکرد. گویی در میان انبوه جمعیت، تنها و غریب ایستاده بود و تنها صدای خشدار باد سرد پاییزی، همدم لحظههایش بود.
در آغوشش به دنبال گرما بود اما جز سردی ناشی از غم چیزی نیافت . شاید بهتر بود که سکوت کند ، چون با حرف نمیشد زهر غم را خنثی کرد .
در آغوشش دنبال گرما بودم ، اما آن سرمای وجودش بود که مرا فرا گرفت . او دیگر دوستم نداشت ، و من داشتم در آتش بی محلی او جان می دادم ، همینقدر بی رحمانه داستانِ عشق ما تمام شد...)
در آغوشش به دنبال گرما بود اما یخبندان تن خودش، قلب او را در خرواری از برف دفن کرد و آن دل، او را از خود راند؛ گویا محبتش از جنس بهمن بود. راهکارش برای گرم کردن خویش، روشن کردن آتشی کوچک با تکه چوب های مطرود، در جنگلی از آرزو های کشف نشده که هیچ گاه نتوانست دست در دست کسی آن را جست و جو کند، بود. وانگهی، باد به تندی دوید و دست رود را به محکمی گرفت، آتش را خاموش کرد و دختر را در آغوش گرفت و به سفر برد. باد و رود یخ بودند، درست مانند تن خودش. با این حال؛ تا به الآن هزار آرزو را کشف کرده اند.
در آغوشش به دنبال گرما بود اما سرما جلوی پیدا کردن آن را می گرفت.
در آغوشش به دنبال گرما بود اما آن گرما تغییر کرده بود ، کجا رفته بود؟ چرا به جایش فقط می توانست حس کند که او حتی دیگر وجودش را نمیخواست ، وقتی که هیچوقت از او سرپیچی نکرده بود... وقتی که همه چیز و همه کس را از خود راند تا فقط دقایقی بیشتر کنار او بماند؟... شاید از همان اول این احساسات واقعی نبودند...
در آغوشش به دنبال گرما بود.. اما تنها چیزی که یافت انجمادِِ تدریجیِ رویاهایش در حصارِ بازوهایی بود که دیگر متعلق به او نبود؛ آغوشی که حالا به جای پناهگاه.. گورستانِ سردِ تمامِ حرفهای نگفتهشان شده بود..
در اغوشش به دنبال گرما بود اما... تیر سرد و بی پروای غضب بر تک تک الوار های روحِ وجودش تنوذ کرده بودند و گویا کینه،با قلم اتش بر قلبش حکاکی شده بود.دیده اش خام بود و غبار غریب دلتنگی،اورا اسیب پذیر تر کرده بود.همه خلق با مردم چشم خیره به او،لب می گشایند و میگویند:گویا شمعی که حاضر بود برای پروانه اش بخشکد،دیگر پروانه ندارد.....
در آغوشش به دنبال گرما بود، اما گرما نوری بود که از عشقش بازتاب میکرد،عشقی که دیگر خاموش و به سوسو افتاده بود، قلبی که در اوج گرمای من جان باخت.. چه تلخ..
در آغوشش به دنبال گرما بود، اماگرمایی نمی یافت، چون انگار دنیا باهاش قهر بود، انگار هیچ پناهنده و هیچ همدردی ندلشت چون دنیا دوستش نداشت، چون دنیا معرفت نداشت...
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)